نوشته‌های برچسب‌خورده با 7tir

سکس و سانسور در سینمای انگلستان

زمانی که فیلم «۹ ترانه» (۲۰۰٤) ساخته‌ی مایکل وینترباتم در انگلستان به نمایش درآمد، یکی از نشریاتِ محافظه کار عنوانِ «شرم آورترین فیلم تاریخ بریتانیا» را به آن داد. دیگر رسانه‌ها آن را «بی پرواترین» فیلم سینمای انگلستان توصیف کردند. این برانگیختگی در واکنش ها از آنجا سرچشمه می‌گرفت که قبل از «۹ ترانه» هیچ فیلمی به سینماهای انگلستان راه نیافته بود که جزئیاتِ آمیزش جنسی را تا این حد بی پرده و با تأکید نشان بدهد. در فیلمهای مشابه همچون «نزدیکی» گرچه صحنه‌های آمیزشِ جنسی حضوری برجسته و تماتیک داشتند؛ اما این «۹ ترانه» بود که اندامهای آمیزشی را هنگام دخول، انزال و مکیدن به تفصیل نشان داد و مرزهای پورنوگرافی (هرزه نگاری) و سینمای روایتگر و اروتیک را در هم ریخت. این فیلم که ساختاری ساده دارد، آمیزه‌ای است از نُه کنسرت و صحنه‌های عشقبازیِ زن و مردی جوان که پیوندی بی دوام را از سر می‌گذرانند.
«هیئتِ رده‌بندی فیلم انگلستان» محتوایِ فیلم «۹ ترانه» را توجیه کننده‌ی صحنه‌های بی پروای آن دانست و مجوز اکرانِ آن را در سینماهای عادی برای تماشاگرانِ بالای هیجده سال صادرکرد. در گفتگوی زیر، شان کلارک نویسنده‌ی بخش سینمایی و سیاسی گاردین، جایگاه این هیئتِ ممیزی و چم و خم های سانسور را در این کشور تشریح می‌کند.

ممیزی فیلم در انگلستان در دست چه کسانی است؟
فرض بر این است که شوراهای منطقه‌ای، اعم از شهری و روستایی بیش از دیگران اختیار قانونی دارند تا اجازه‌ی نمایش فیلمی را به سینمایی بدهند یا ندهند. اما این شوراها در عمل همیشه رده‌بندی ارائه شده از سویِ «هیئت رده‌بندی فیلم انگلستان» که همان هیئت سانسور فیلم سابق است را رعایت می‌کنند.
موارد استثناء کمتر از آن بوده که قابل ذکر باشد. در ۱۹٩٦ شورای وست مینیستر از اعطای مجوز به فیلم «کرش» ساخته‌ی دیوید کراننبرگ سرباززد و در ۱۹٩٨ شورای کامدن مجوز نمایش عمومی «قتل عام اره برقی در تکزاس» را صادر کرد که بعد این فیلم توسط هیئتِ رده‌بندی فیلم، برای ۱٨ سال به بالا مناسب تشخیص داده شد.
هیئت رده‌بندی فیلم انگلستان یا «بی بی اف سی» چه جور نهادی است؟

این هیئت اصولاً یک نهاد خودگردانِ صنفی است که در ازایِ خدماتی که برای رده‌بندی فیلمها انجام می‌دهد، از پخش کنندگانِ فیلمها هزینه‌هایش را می‌گیرد.

اصنافِ صنعتِ سینما در سال ۱۹۱۲ آن را پایه گذاری کردند تا بعنوان یک نهاد خودسامانگر از دخالتِ دولت بکاهد. گذشته از چند استثناء، شوراهای منطقه‌ای کم کم رده‌بندی این نهاد را بعنوان یک استاندارد پذیرفتند و «بی بی اف سی» به جایگاهِ نهادِ شبهِ رسمیِ سانسور ارتقاء یافت.
از آن زمان به بعد رابطه‌ی این هیئت با دولت بر اساس تفاهم و اعتماد بوده است: «بی بی اف سی» رده‌بندی اش را در درونِ مرزهایی نگه می‌دارد که گمان می‌رود از دیدِ دولتِ وقت قابل قبول اند، اما همزمان افکار عمومی را نیز ملاک قرار می‌دهد. در مقابل، مجلس نیز اقدامی برای تشکیل یک نهاد رسمی نمی‌کند.
در سال ۱۹٨٤ مجلس انگلستان تصویب کرد که «بی بی اف سی» نهادِ مسئول برای رده‌بندی ویدئو در بریتانیاست. این باعث شد تا تفاهم غیررسمی حالتِ قانونی به خود بگیرد و هیئتِ رده‌بندی فیلم سرانجام به جایگاهی رسمی برسد. اما در عین حال آسیب پذیریِ این نهاد در برابر اعمالِ نظرِ دولتِ مرکزی افزایش یافت.
فرایند تصمیم گیری در «بی بی اف سی» چگونه است؟ در چه مواردی فیلمها کوتاه می‌شوند؟
این هیئت بر مبنای مجموعه معیارهایی عمل می‌کند که در وبسایت اش منتشر شده است. این مجموعه همواره میانِ «آداب» و «اخلاقیات» تمایز قائل شده است. «آداب» در اینجا به معنای طرز برخوردِ متغیر از جانبِ مردم نسبت به چیزهایی مثل برهنگی و الفاظ رکیک است و «اخلاق» نیز به مفهوم کُدهای تغییرناپذیرِ کرداری. این تمایز به سادگی این امکان را به «بی بی اف سی» می‌دهد تا هر وقت تشخیص داد طرز برخوردِ مردم فرق کرده است، رده‌بندی اش را تغییر بدهد.
«بی بی اف سی» مشتاقِ آن است که نقشِ رایزنیِ مردمی را در فرایند تصمیم‌گیری برجسته‌تر کند. برای همین «نمایش های سیار» برگزار می‌کند تا هم افکار عمومی را بسنجد و هم تصمیمات اش بر مبنایی مستدل استوار باشد.
برخلافِ تصور موجود، هیئتِ رده‌بندی به ندرت فیلمها را کوتاه می‌کند و در این مورد بسیار شفاف است: فهرستی از طول زمانیِ موارد حذف شده و علتِ آن در وبسایت این هیئت منتشر می‌شود. بیشتر مواردِ حذفی به درخواستِ پخش کنندگان انجام می‌شود تا فیلم اشان را در رده‌بندی سنیِ پایین‌تری بگنجانند. معمولاً رده‌بندی سنیِ پایین‌تر به معنای بالارفتنِ درآمدِ گیشه‌ی سینماهاست. فیلمهایی که مناسبِ رده سنی ۱٨ سال به بالا رده‌بندی می‌شوند به ندرت حذفی دارند و اغلب برای پیشگیری از پیگردِ قانونی بر اساس «قانونِ اشاعه‌ی زشتکاری» کوتاه می‌شوند.
چه کسی «بی بی اف سی» را اداره می‌کند؟
سئوال خوبی است. فرض بر این است که مانند یک بنگاه تجاری اداره کننده‌ی خود باشد. اما در عمل خیلی مستعدِ تأثیرپذیری از بخش های دولتی است، از جمله به این خاطر که نگران است بواسطه‌ی ایجادِ یک نهاد رسمی، به حاشیه رانده شود. روشن‌ترین مثال برای این موضوع، تعیینِ کاندیدای ریاستِ هیئت است. از آنجا که صلاحیتِ رده‌بندی فیلم و ویدئو به رئیس این هیئت، بعنوان یک شخص، واگذار شده است، در صورتی که هیئت نتواند کسی را که مورد تأییدِ وزارت کشور باشد برای این سمت معرفی کند، ادامه‌ی بقای آن با اما و اگر همراه خواهد بود.

پس وزارت کشور نماها [ی حذفی] را مشخص می‌کند؟

دیگر اینطور نیست. از ژوئن ۲۰۰۱ مسئولیتِ رده‌بندی فیلم و ویدئو از وزارت کشور به وزارت فرهنگ، رسانه‌ها و ورزش منتقل شده است. یکی از دلایل اش هم این است که وزارت فرهنگ در تلاش است تا قاعده‌مندسازیِ شبکه‌ها، سینما و ویدئو را زیر چتر نهادی واحد بنام آفکام [اداره‌ی ارتباطات] بیاورد.
تأثیر این بر ممیزیِ فیلم چیست؟
یکی از طرح ها این است که «آفکام» نقشی را که «بی بی اف سی» در ممیزیِ ویدئو ایفا می‌کند، برعهده بگیرد. این به معنای از دست رفتنِ درآمدی قابل توجه برای «بی بی اف سی» است. در ضمن این احتمال هست که رده‌بندی های این دو نهاد متفاوت باشد. «بی بی اف سی» سیاستِ سختگیرانه‌تری در قبالِ پخش ویدئویی نسبت به پخش سینمایی دارد. اما دستِ کم در اجرای این سیاستها یکدست عمل می‌کند. نکته‌ی مهمتر و دور از تصور اینکه نهادی برای ‌قاعده‌مندسازیِ فیلمهای شبکه‌های تلویزیونی و فیلمهای ویدئویی ایجادمی‌شود، اما این نهاد در نهایت مسئولیتی در قبالِ نمایش سینماییِ این فیلمها نمی‌پذیرد.
اینکه مدیریتِ ممیزیِ فیلم مستقیماً به‌ یک کارگزار دولتی محول شود، پی آمدهای نگران کننده ای دارد. منتقدانِ این طرح پیش بینی می‌کنند که با رویِ کار آمدنِ دولت های جدید، رفتار و گرایشهایی که آنها با خود می‌آورند، باعثِ افزایشِ واکنش های نسنجیده نسبت به موارد بحث انگیز [در فیلمها] خواهد شد و از یکدستی و ثباتِ ممیزی خواهد کاست.
آیا قوانینی هست که تعریف کند چه چیزهایی را می‌توان در فیلم نشان داد و چه چیزهایی را نمی‌توان؟
«قانون اشاعه‌ی زشتکاری» هر کالایی را ممنوع می‌کند که «قصداش تباه کردن و به فساد کشاندنِ کسانی است که ممکن است خواننده، بیننده یا شنونده‌ی آن باشند». برایِ پخش ویدئویی، قوانینِ جداگانه‌ی دیگری اعمال می‌شود.
قانونِ یادشده باوجودِ ابهام زیادی که در آن هست، بطور کلی برای مواردی وضع شده است که احتمال می‌رود کالایی [دیداری شنیداری] تماشاگران را به تبهکاری ‌ترغیب کند، بخصوص اگر مشوقِ رفتار خشن و خشونتِ جنسی باشد. جالب است بدانید که «بی بی اف سی» در سال ۲۰۰۱ با پلیس رایزنی کرد که آیا ممکن است صحنه‌های ماشین‌دزدی در فیلم «سرقت در شصت ثانیه» به کسانی که می‌خواهند دزدِ خودرو بشوند، کمکی بکند؟ پلیس نظرش این بود که کمکی نمی‌کند.
ممنوعیتی که به نظر می‌آید بر تصاویر آلتِ تحریک شده و دخولِ جنسی حاکم است، در بیشتر موارد در حدِ ممنوعیتی نظری باقی می‌ماند. واقعیت این است که «بی بی اف سی» چندی پیش دو فیلمِ را [برای نمایش] رده‌بندی کرد که هر دو دقیقاً این نوع تصاویر [ممنوعه] را به تماشا می‌گذاشتند: «رُمَنس» و «نزدیکی».

[این گفتگو پیش از فیلم «٩ ترانه» انجام شده است. منبع: گاردین]

هیئت رده‌بندی فیلم انگلستان: www.bbfc.co.uk

پانوشت:

9 Songs
Michael Winterbottom
Intimacy
Sean Clarke
BBFC – British board of film classification
British Board of Film Censorship
Westminster
David Cronenberg – Crash
Camden
The Texas Chain Saw Massacre
Manners
Morals
Ofcom – Office of communications
Gone in Sixty Seconds
Romance

هفت تیر

(3) دیدگاه

دئول هفت تیر کشها

«من بهترينم. بهترين مربي دنيا؛ آقاي خاص…چلسي را قهرمان مي کنم.»اين را مورينيو گفت.«يک هفت تير کش جوان آمده اينجا اما يادش رفته اينجا من کلانترم.» اين جواب فرگوسن بود. هفت تيرکش جوان دو فصل قهرمان شد اما در فصل سوم قافيه را به کلانتر باخت. باخت و برکنار شد و از انگليس رفت. تضاد، به ذات، جذاب است. از دل تضاد، چيز تازه بيرون مي آيد و تازه ها براي هر چشمي جذابيت دارند. فرگوسن و مورينيو به ظاهر تضاد زيادي دارند چه اينکه فرگي رقيبش را هفت تيرکش مي داند و خودش را کلانتر. اين تضاد گيرا اما نماي کار است. داخل ذهن شان شباهت هاي پررنگي زندگي مي کند. اول از همه اينکه متنفرند از شکست و معتادند به پيروزي. مورينيو؛ «عاشق گلفم اما هرگز گلف بازي نمي کنم چون مي بازم.» اين عبارت سه جمله يي وحشتناک، عمق تنفر آقاي خاص از شکست را نشان مي دهد. تضاد به ذات جذاب است چون دو قطب غيرهمنام چنان به طرف هم کشش دارند که در قلب ماجرا شباهت هاي جالب پيدا مي شود و طرفين تضاد را مثل برادران دوقلو مي سازد.

2-افشين قطبي و امير قلعه نويي. تضادها آنقدر ريشه يي است که از همين حالا جدل شفاهي و قلمي روزنامه نگاران را به اوج رسانده است. قطبي ديگر آن چهره غيرقابل نفوذ رسانه يي که پس از قهرماني سينمايي پرسپوليس پيدا کرده بود را ندارد. اما چرا چنين چهره يي پيدا کرد؟ به همان دليل که در برخي انتخابات، آري گفتن به يک نفر و يک طيف، نه گفتن به طيفي ديگر است. افشين قطبي در ميان ورزشي نويسان و

سينمايي نويسان و بازيگران و کارگردان ها و مادران ميانسال و پدران خسته زير بار قسط مانده محبوب شد. محبوب شد چون به کلهم نگفت «کل يوم». چون فرق آناليزور و آناليز را مي دانست، مي داند. چون طعنه و کنايه و پوزخند حرص آور به کسي نزد و؛ چون وقتي در تيمي ضعيف بازي مي کنيد، اگر به شدت متوسط و معمولي هم باشيد؛ باز ستاره ايد. بقيه ضعيفند و شما که متوسطيد؛ ستاره مي شويد. افشين قطبي به تمام دلايل آفتاب خورده يا در سايه مانده، محبوب شد تا «نه» مردم به آنچه تعبير لمپنيسم گرفته؛ شنيده شود.

3-افشين قطبي و امير قلعه نويي. تضادها ريشه يي است اما در دل تناقض هاي ديدني، نزديکي فلسفه آنها قابل لمس است. هر دو از شکست متنفرند. شهوت پيروزي دارند و طبق ذات فوتبال که محل برآوردن برتري جويي است، کار مي کنند. اگرچه قطبي لحظاتي پس از لمس پيروزي، با واژه هاي توده پسند و ادبيات تهاجمي، دل همه را مي برد و قلعه نويي پس از برد و باخت با تعابير ماورايي و بهانه هاي سطحي، انرژي منفي توليد مي کند؛ اما ته تهش شباهت، ديدني است؛ «عشق به برد، تنفر از باخت.» اواخر نيم فصل اول ليگ هفتم در يک شب پاييزي، يکي از مهره هاي موثر پرسپوليس کانال تلويزيون را عوض مي کند، يک دفعه سرش را نود درجه به چپ مي چرخاند و با بهتي عجيب به شما مي گويد؛ «جدي، جدي آنقدر اين قطبي گفته بايد ببريم، بايد قهرمان بشويم که وقتي هم بد هستيم و حقمان نيست بازي را ببريم؛ مي بريم.» بعد سرش را نود درجه به راست مي چرخاند و به تلويزيون زل مي زند. علي پروين با همين خواست قدرت و اراده غالب، در اوج ندانستن هم اواخر دهه 70 جام ها را درو مي کرد. پس داستان سخت و پيچيده قطبي و قلعه نويي هم آخرش ساده مي شود؛ دو مربي از دو طيف متفاوت، به هم رسيده اند. استراتژي شان يکي است؛ به شدت پيروزي را بو مي کشند. تاکتيک ها اما تضاد اساسي دارند.

4-قطبي محبوب باريک بين ها و متوسط ها و پاييني ها شده اما هنوز قلعه نويي ميزبان است. ادبيات قلعه نويي هنوز ادبيات غالب فوتبال ايران است و رفتارش همچنان هماني است که بر جامعه فوتبال ايران حکومت مي کند. مثال هايي که مي زند، ارتباط هايي که ميان موفقيتش با بعضي مسائل برقرار مي کند و مقدمه و موخره هايش، همه بوي ميزباني مي دهد. ميزباني يک اصل مهم است در رقابت اما يک گل قطبي، دو گل حساب نمي شود.

5-اگر پيش يا پس از بازي از قلعه نويي خوشتان نيايد، عوضش در جريان مسابقه اعتمادي غريب و تعريف نشدني داريد به او. اين حس البته در صورتي سراغتان مي آيد که هوادار تيم امير باشيد. او هر چقدر مقابل دوربين گاف مي دهد و براي چشم و گوش شما توليد انرژي منفي مي کند؛ در طول 90 دقيقه قدرت اطميناني به هوادارش مي دهد که انگار شانه هايش تحمل وزن چند هزار نفر را دارد. اگر در نقطه مقابل قلعه نويي باشيد؛ پيش و پس از بازي لبخند مي زنيد و شايد «بهش» بخنديد اما در جريان مسابقه ميزبان ترس مي شويد. در مورد قطبي داستان تا حدودي «برعکس» است. او به شدت خوش بين است و خوش بيني اش را به مغز رسانه و هوادار تزريق مي کند اما در جريان بازي، با خشکي قلب شير مواجه مي شويد. اين خشکي هميشگي نيست اما در طول فصل بارها سراغ تيم قطبي مي آيد. فقط منتظريد قطبي از زبانش استفاده کند تا آرام شويد و تکيه کنيد به شانه هايش. قلعه نويي بازيگر سکته ها و سکوت هاست؛ زماني که در سايه ايستاده و ديالوگي ندارد. بيانش گاهي اعصاب همه را به هم مي ريزد اما در سايه کارش را مي کند. قطبي با ديالوگ محشر است اما ديالوگش که تمام شد؛ کمرنگ مي شود.

6- قلعه نويي و قطبي تضادهاي روشن دارند و فصول مشترک مشخص. از دل تضاد چيز تازه بيرون مي آيد و هر چيز تازه در هر پديده، به خود پديده کمک مي کند. قلعه نويي کلانتر شهر نيست اما قطبي هفت تيرکش تازه از راه رسيده يي است که يک بار تا يک قدمي تصاحب حکم کلانتر هم پيش رفت و در حافظيه براي گرفتن نيمکت تيم ملي دور افتخار زد. هفت تيرکش کارش را بلد است. هنوز اما ميزبان نشده؛ ميهمان است. قلعه نويي اگر کلانتر نيست، حداقل ميزبان است. ولع داريم دوئل هفت تيرکش و ميزبان شروع شود. چه فوتبال هايي ببينيم، چه مصاحبه هايي بشنويم، چه يادداشت هايي بخوانيم.

7- سرش را نود درجه مي چرخاند و به شما مي گويد؛ «آنقدر امير(افشين) گفت از همه بهتريد و قهرمانيد که جدي، جدي باورمان شد…»

نوشتن دیدگاه

رنجنامه فرزاد کمانگر از زندان رجایی شهر کرج


هفت تیر 7tir.com :  اينجانب فرزاد كمانگرمعروف به سيامند معلم آموزش وپرورش شهرستان كامياران با 12 سال سابقه تدريس كه يكسال قبل از دستگيري در هنرستان كارودانش مشغول به تدريس بودم و عضو هيئت مديره انجمن صنفي معلمان شهرستان كامياران شاخه كردستان بودم و تا زمان فعاليت اين انجمن و قبل از اعلام ممنوعيت فعاليتهاي آن مسئول روابط عمومي اين انجمن بودم . همچنين عضو شوراي نويسندگان ماهنامه فرهنگي – آموزشي رويان (نشريه آموزش و پرورش كامياران) بودم كه بعدها بوسيله حراست آموزش و پرورش اين نشريه نيز تعطيل شد . مدتي نيز عضو هيئت مديره انجمن زيست محيطي كامياران (ئاسك) بوده ام و از سال 1384 نيز با آغاز فعاليت مجموعه فعالان حقوق بشر در ايران به عضويت آن درآمدم . در مرداد 1385 براي پيگيري مسئله درمان بيماري برادرم كه از فعالين سياسي كردستان مي باشد به تهران آمدم و دستگير شدم . در همان روز به مكان نامعلومي انتقال داده شدم. زيرزميني بدون هواكش ، تنگ و تاريك بردند ، سلولها خالي بود نه زيرانداز نه پتو و نه هيچ شي ديگري آنجا نبود . آنجا بسيار تاريك بود مرا به اتاق ديگري بردند . هنگامي كه مشخصات مرا مي نوشتند از قوميتم مي پرسيدند و تا مي گفتم <كرد> هستم بوسيله شلاق شلنگ مانندي تمام بدنم را شلاق ميزدند . به خاطر مذهب نيز مورد فحاشي ، توهين و كتك كاري قرار ميدادند . بخاطر موسيقي كردي كه روي گوشيم موبايلم بود تا مي توانستند شلاقم ميزدند . دست هايم را مي بستند و روي صندلي مينشاندند و به جاهاي حساس بدنم … فشار وارد مي كردند و لباسهايم را از تنم به طور كامل خارج مي كردند و با تهديد به تجاوز جنسي با چوب و باتوم آزارم مي دادند .

پاي چپ من در اين مكان بشدت آسيب ديد و بعلت ضربه هاي همزمان به سرم و شوك الكتريكي بيهوش شدم و از هنگامي كه به هوش آمدم . تاكنون تعادل بدنم را از دست داده ام و بي اختيار مي لرزم ، پاهايم را زنجير مي كردند و بوسيله شوك الكتريكي كه دستگاهي كوچك و كمري بود به جاهاي مختلف و حساس بدنم شوك مي زدند كه درد بسيار زياد و وحشتناكي داشت بعدها به بازداشتگاه 209 در زندان اوين منتقل شدم . از لحظه ورود به چشمانم چشم بند زدند و در همان راهروي ورودي (همكف – دست چپ بالاتر از اتاق اجراي احكام) مرا به اتاق كوچكي بردند كه در آنجا نيز مرا مورد ضرب و شتم (مشت و لگد) قرار دادند . روز بعد به سنندج منتقل شدم تا برادرم را دستگير كنند . در آنجا از لحظه ي ورود به بازداشتگاه با توهين و فحاشي كردن و كتك كاري روبه رو شدم . مرا به صندلي بستند و در اتاق بهداري از ساعت 7 صبح تا روز بعد همانگونه گذاشتند . حتي اجازه ي دستشوئي رفتن نيز نداشتم . به گونه اي كه مجبور شدم خودم را خيس كنم . بعد از آزار و اذيت بسيار دوباره مرا به بازداشتگاه 209 منتقل كردند . در اتاقهاي طبقه اي اول (اطاقهاي سبز بازجويي) مورد بازجويي و كتك و آزار و اذيت قرار دادند .

در 5 شهريور ماه 1385 بعلت شكنجه هاي بسيار ناچاراً مرا به پزشك بردند كه در طبقه اول و در مجاورت اتاق هاي بازجويي قرارداشت كه پزشك آثار كبودي و شكنجه و شلاق زدن ها را ثبت كرد كه آثار آن در كمر ، گردن ، سر ، پشت ، ران ، پاها كاملاً مشهود بود . مدت دوماه شهريور و مهرماه در سلول انفرادي شماره 43 بودم . كه چون شدت شكنجه ها واذيت و آزار خارج از تصور و بسيار زياد بود مجبور شدم 33 روز اعتصاب غذانمايم و هنگامي كه خانواده ام را تهديد و احضار مي كردند براي رهايي از شكنجه و اعتراض به اذيت و فشار بر خانواده ام خودم را از پله هاي طبقه ي اول پرت كردم تا خودكشي نمايم . مدت نزديك به يكماه نيز در سلول انفرادي كوچك و بدبويي در انتهاي طبقه اول (113) حبس بودم . كه در اين مدت اجازه ي ملاقات و تلفن با خانواده را نداشتم . در مدت 3 ماه انفرادي اجازه هواخوري را هم نداشتم و سپس به سلول چند نفره شماره 10 (راهرو) منتقل شدم و 2 ماه نيز در آنجا بودم . اجازه ملاقات با وكيل يا خانواده را نيز نداشتم . در اواسط ديماه از 209 تهران به بازداشتگاه اطلاعات كرمانشاه واقع در ميدان نفت انتقال داده شدم در حاليكه نه اتهامي داشتم و نه تفهيم اتهام شدم . بازداشتگاهي تنگ و تاريك كه هرگونه جنايتي در آن ميشد .
همه لباسهايم را در اتاق بيرون آوردند و بعد از ضرب و شتم لباسي كثيف و بدبو به من دادند و با ضرب و شتم مرا از راهرو و بازداشتگاه به اتاق افسر نگهباني و از آنجا به راهرو ديگري كه از در كوچكي وارد مي شد بردند . سلول بسيار كوچكي كه در واقع از همه كس مخفي بود و صدايم به جايي نمي رسيد . سلول تقريباً يك متر و شصت سانتيمتر در نيم متر بود . دو لامپ كوچك از سقف آويزان بود . هواكش نداشت . آن سلول قبلاً دستشوئي بود و بسيار بدبو و سرد . يكعدد پتوي كثيف در سلول بود . هنگام بيدارشدن بي اختيار سرت به ديوار مي خورد . اتاق سرد بود . براي نفس كشيدن مجبور بودم صورتم را روي زمين بگذارم و دهانم را به زير در نزديك بكنم تا نفس بكشم . و هنگام خواب يا استراحت هر ساعت چند بار با صداي بلند در را مي زدند تا از استراحت جلوگيري كنند و يا لامپ هاي كوچك را خاموش مي كردند . دو روز بعد از ورود مرا به اتاق بازجويي بردند و بدون هيچ سئوالي مرا زير ضربات مشت و لگد گرفتند و توهين و فحاشي كردند . دوباره مرا به سلول بردند صداي راديويي را تا آخر باز مي گذاشتند تا قدرت استراحت و تفكر را از من بگيرند در 24 ساعت 2 بار اجازه دستشويي رفتن داشتم . ماهي بكبار نيز اجازه استحمام چند دقيقه اي داشتم . شكنجه هايي كه در آنجا مي شدم مثل :

1-بازي فوتبال : اين اصطلاحي بود كه بازجوها به كار مي بردند ، لباسهايم را از تنم در مي آوردند و چهار -پنج نفر مرا دوره مي كردند و با ضربات مشت و لگد به همديگر پاس ميدادند . هنگام افتادن من روي زمين مي خنديدند و با فحاشي كتكم مي زدند.
2-
ساعتها روي يك پا مرا نگه مي داشتند و دستهايم را مجبور بودم بالا نگه دارم هرگاه خسته مي شدم دوباره كتكم مي زدند . چون مي دانستند كه پاي چپم آسيب ديده بيشتر روي پاي چپم فشار مي آوردند . صداي قرآن را از ضبط صوت پخش مي كردند تا كسي صدايم را نشنود .
3-
در هنگام بازجويي صورتم را زير مشت و سيلي مي گرفتند ،
4-
زير زمين بازداشتگاه كه از راهروي اصلي به طرف در هواخوري پله هاي آن با زباله و ريزه هاي نان پوشانده مي شد براي اينكه كسي متوجه آن نشود ، اتاق شكنجه ديگري بود كه شبها مرا به آنجا مي بردند ، دستها و پاهايم را به تختي مي بستند و بوسيله ي شلاقي كه آنرآ «ذوالفقار» مي ناميدند به زير پاهايم ، ساق پا ، ران و كمرم مي زدند . درد بسيار زيادي داشت و تا روزها نمي توانستم حتي راه بروم .
5-چون هوا سرد بود و فصل زمستان ، اتاق سردي داشتند كه معمولاً به بهانه بازجويي از صبح تا غروب مرا در آن حبس مي كردند و بازجويي هم در كار نبود.
6-در كرمانشاه نيز از شوكهاي الكتريكي استفاده ميكردند و به جاهاي حساس بدنم شوك وارد ميكردند.

7-اجازه استفاده از خميردندان و مسواك را هم نداشتم ، غذاي مانده و كم و بدبويي به من ميدادند كه قابل خوردن نبود.


در اينجا نيز براي فشار وارد كردن به من اجازه ملاقات ندادند و حتي دختر مورد علاقه ام را نيز دستگير كردند . براي برادرهايم مشكل ايجاد ميكردند و آنها را بازداشت مي كردند . بعلت سلول و پتو و لباسهاي غير بهداشتي كثيف و بدبو . دچار ناراحتي پوستي (قارچ) شدم و حتي اجازه ديدن پزشك را هم نداشتم . بعلت فشار شكنجه ها مجبور شدم . كه 12 روز اعتصاب غذا نمايم . 15 روز آخر بازداشتم سلولم را عوض كردند و به سلول بدبوتر و كثيف تري كه هيچگونه وسيله گرمايي نداشت انتقال دادند . هر روز مورد فحاشي و هتاكي قرار مي گرفتم حتي يكبار بعلت ضربه هايي كه به بيضه هايم زدند بيهوش شدم . شبي نيز لباسهايم را در همان شكنجه گاه (زيرزمين) در آوردند و به تجاوز جنسي تهديدم نمودند و.. براي رهايي از شكنجه چند بار مجبور شدم . كه سرم را به ديوار بكوبم . مرا وادار به اعتراف به مسائل عاطفي و روابط و.. وادار ميكردند . صداي آه و ناله سلول هاي ديگر مرتب شنيده ميشد وحتي گاهاً بعضي اقدام به خودكشي مينمودند .
28 اسفندماه به تهران بازداشتگاه 209 منتقل شدم و هر چند به سلول جمعي 121 منتقل شدم ولي باز اجازه‌ي ملاقات نداشتم.
هنوز فشارهاي روحي – رواني مانند بازداشت خانواده و جلوگيري از ارتباط با آنها فحاشي ، هتاكي و… بر من وارد ميكردند.

پرونده ام بعد از ماهها بلاتكليفي خردادماه 86 به دادگاه انقلاب شعبه 30 فرستاده شد . بازجوها تهديد ميكردند كه نهايت سعي آنها گرفتن حكم اعدام يا زنداني درازمدت مي باشد . و در صورت اثبات بي گناهيم در دادگاه و آزادي در بيرون از زندان تلافي !؟ مي كنند . نفرت عجيبي كه از من به عنوان يك كرد ، ژورناليست و فعال حقوق بشر داشتند . با وجود همه ي فشارها از شكنجه دست بردار نبودند .

دادگاه عدم صلاحيت رسيدگي به پرونده را در تهران اعلام نمود . و رسيدگي پرونده را به سنندج واگذار نمود . با هر بار حمايت مردمي و سازمانهاي حقوق بشراز من و اعتراض به بازداشت و شكنجه هاي قانوني آنها عصباني تر ميشدند و فشارها را بيشتر مي كردند . در شهريور ماه 86 به بازداشتگاه سنندج منتقل شدم جايي كه برايم <كابوس وحشتناكي> شده كه هيچگاه از ذهنم و زندگيم خارج نخواهد شد . در حاليكه طبق قانون خودشان من اتهام جديدي نداشتم . از همان لحظه ورود كتك كاري و آزار و اذيت جسمي و رواني ام آغاز شد .

بازداشتگاه ستاد خبري سنندج يك راهرو اصلي و 5 راهرو مجزا داشت كه در آخرين راهرو و آخرين سلول مرا جاي دادند . جايم را مرتب عوض ميكردند تا روزي رئيس بازداشتگاه همراه چند نفر ديگر مرا بدون دليل ضرب و شتم نمودند و از سلول خارج نمودند روي پله هايي كه 18 پله بود به زيرزمين و اتاقهاي بازجويي منتهي ميشد با ضربه اي كه بر بالاي پله ها از پشت به سرم وارد نمودند به زمين افتادم و چشمانم سياهي رفت با همان حالت مرا از پله ها به پائين كشيده بودند ، نمي دانم چگونه 18 پله مرا به پائين آورده بودند . چشمانم را باز كردم . درد شديدي در سر وصورت ، پهلويم احساس ميكردم با بهوش آمدنم دوباره مرا زير ضربات مشت و لگد گرفتند و بعد از يك ساعت كتك كاري دوباره مرا كشان كشان از پله ها بالا كشيدند و به راهروي دوم و سلول كوچكي بردند و به داخل آن پرت كردند . و 2 نفر باز هم مرا زدند تا مجدداً بيهوش شدم . هنگامي كه به هوش آمدم كه صداي اذان عصر را مي شنيدم . صورت و لباسهايم خوني بود . صورتم متورم شده بود . تمام بدنم سياه و كبود شده بود . قدرت حركت كردن نداشتم بعد از چند ساعت بزور مرا به حمامي انداختند تا صورت خونين و لباسهايم را تميز كنم .
لباسهاي خيسم را تنم كردند و به علت وخامت جسميم ساعت 12 شب چند نفر از روساي اطلاعات در حاليكه چشمانم را بسته بودند وضيعت وخيم جسمي ام را ديدند .و فرداي آن روز مجبور شدند مرا به پزشكي خارج از بازداشتگاه و مستقر در زندان مركزي نشان دهند . بعلت آسيب ديدگي دندان ها و فكم تا چند روز قدرت غذا خوردن هم نداشتم . شبها پنجره سلول را باز ميكردند تا سرما اذيتم كند . به من پتو نميدادند بناچار مجبور بودم موكت را دور خود بپيچم . اجازه هواخوري ، ملاقات و تلفن نداشتم و بارها و بارها در اتاقهاي بازجويي واقع در زيرزمين مورد ضرب و شتم قرار مي گرفتم . مجبور شدم 5 روز اعتصاب غذا نمايم . بارها سرم را به ديوارهاي زيرزمين مي كوبيدند . و از زير زمين تا سلول با ضربات مشت و لگد مي بردند . هيچ اتهامي نداشتم نه دركرمانشاه و نه در سنندج
شكنجه مشهور <جوجه كباب> اصطلاحي بود كه رئيس بازداشتگاه اطلاعات سنندج به كار ميبرد و اكثر شبهايي كه خودش آنجا بود انجام ميداد . دست و پا را مي بست و كف زمين مي انداخت و شلاق ميزد .
صداي گريه ها و ناله هاي زندانيان ديگر كه اكثراً دختر بودند شنيده ميشد و روح هر انساني را آزار ميداد . شبها پنجره ها را باز ميگذاشتند ، لباسهايم را در دستشويي كه در زيرزمين بود بعد از كتك كاري خيس ميكردند و به همان صورت مرا به سلول ميبردند ، بعلت سردي هوا مجبور بودم خودم را لاي پتوي كثيف سلول بپيچانم.
نزديك به 2 ماه نيز در انفرادي هاي سنندج بودم ، پرونده ام در سنندج نيز عدم صلاحيت رسيدگي گرفت و دوباره به تهران منتقل شدم . نزديك به 8 ماه انفرادي آزارهاي جسمي و روحي در اين مدت . وي جسم و اعصاب و روانم تاثير بسيار بدي گذاشته . بعد از يك شب بازداشت در 209 به اندرزگاه 7 زندان اوين در جايي كه مواد مخدر سرگرمي زندانيان محسوب ميشود منتقل شدم و از 27 آابان به زندان رجايي شهر زنداني كه در طبقه بندي سازمان زندانها متعلق به زندانيان خطرناكي چون قتل ، آدم ربايي و سرقت مسلحانه و… منتقل شده ام .

.
آدرس جدید سایت هفت تیر :
www.7tir.biz

(۱) دیدگاه

فیلتر شدن سایت هفت تیر

سایت هفت تیر 7tir.com چند روزیست که به صورت غیر قانونی توسط حکومت جمهوری اسلامی ایران فیلتر شده است .
به همین دلیل امکانات زیر توسط مسئولان سایت برای دسترسی به این سایت فراهم شده است

1- ربات فیلتر شکن را در یاهو مسنجر اد کنید . این ربات در زمانهایی که آنلاین است به شما فیلتر شکن می دهد . فقط کافیست ابتدا آیدی ربات را اد کنید و سپس از ربات درخواست ف.ی.ل.ت.ر شکن کنید
id : filter.robot

2 – دانلود نرم افزار عبور از فیلتر - بوسیله این نرم افزار که حجم کمی دارد برای همیشه از شر فیلترینگ غیر قانونی راحت می شوید و بدون نیاز به ف.یلتر شکن می توانید به همه سایتها دسترسی داشته باشید

این نرم افزار را از اینجا دانلود کنید

3 – در وبلاگ زیر هر روز جدید ترین ف.ی.ل.ت.ر شکنها قرار خواهد گرفت

http://akbarganji.wordpress.com

4 -
آدرس جدید سایت هفت تیر

www.7tir.biz

نوشتن دیدگاه

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.