نوشته‌های برچسب‌خورده با کتاب

هاشمی رفسنجانی مردی که زیاد می داند

دکتر صادق زیباکلام

دکتر صادق زیباکلام یکی از جسورترین و در عین حال خوش شانس ترین منتقدین جمهوری اسلامی بوده است. وی که در دولت بازرگان به عنوان نماینده وی در کردستان منصوب شده و مدتی به دست افراد مسلح گروگان گرفته شد، بعدها در انقلاب فرهنگی نیز نقش داشت. اگرچه بارها به دلیل همان نقش عذرخواهی کرد. او یکی از استادان برجسته علوم سیاسی دانشگاه تهران و همچنین یکی از برجسته ترین تحلیلگران سیاسی ایران محسوب می شود. از همین رو در اغلب روزها می توانید گفتگوهای رسانه های خارجی همچون صدای آمریکا، رادیو بی بی سی، رادیو فردا، صدای آلمان و رادیو فرانسه با وی را بشنوید و یا در سایت ها بخوانید. رویکرد وی در بیشتر تحلیل هایش انتقادی و اصلاح طلبانه بوده است. او در بسیاری از کنفرانس های مطرح در مجامع شاخص علمی دنیا نیز دعوت می شود. ولی جالب تر از همه اینها حضور او در بسیاری از میزگردهای سیاسی تلویزیون ایران است. او در این میزگردها نیز دست از لحن انتقادی خود برنمی دارد و با بهره گیری از صراحت بیان ویژه اش به نقد و بررسی موضوعات مطرح شده می پردازد. وی در انتخابات مجلس ششم از زنجان ثبت نام کرد ولی صلاحیتش رد شد. آن روزها وی در دانشگاه آزاد زنجان نیز تدریس می کرد. برخی از کتاب های وی از جمله «ما چگونه ما شدیم؟» و «مقدمه ای بر انقلاب اسلامی» از آثار شاخص در زمینه تحلیل سیاسی جامعه کنونی ایران به شمار می رود.

هاشمی برای مصاخبه با خانم کریستین امانپور خبرنگار سی ان ان آماده می شود

او در جدیدترین اثر خود به نام «هاشمی بدون روتوش» بخش نخست گفتگوهای بی پرده و صریح خود با هاشمی رفسنجانی را منتشر کرده است. این گفتگوها که از سال 1379 آغاز شده و ظاهراً هنوز هم ادامه دارد، توانسته با به چالش کشیدن هاشمی، بخش های مهمی از پشت پرده قدرت در جمهوری اسلامی را مطرح کند. البته با توجه به جانبداری های مکرر زیباکلام از هاشمی در 9 سال اخیر فکر می کنم شایسته بود برای مفیدتر و ماندگارتر شدن این گفتگوها از برخی از منتقدین شاخص هاشمی همچون عباس عبدی و اکبر گنجی هم بهره گرفته می شد. اگرچه عبدی و گنجی در بسیاری از روزهایی که زیباکلام مشغول تدوین این کتاب بوده، در زندان به سر می برده اند!

به هرحال این کتاب بلافاصله پس از انتشار در هفته های نخستین امسال، همچون دیگر خاطرات هاشمی با جنجال رسانه ای همراه شد و حتی دفتر هاشمی را هم به واکنش واداشت. زیبا کلام در پرسش هایی که از هاشمی کرده، صراحت و جسارت عجیبی نشان داده و از همین رو هاشمی را به چالشی بی سابقه کشیده است. او همچون دیگر کتاب ها و مصاحبه هایش بسیاری از گزاره های مسلّم و بدیهی تاریخ انقلاب و جمهوری اسلامی را مورد تردید قرار داده و توانسته هاشمی را وادار کند که در برخی صفحات کتاب، موضع گیری های کم سابقه و ناگفته ای بیان کند. به عنوان نمونه به این گفته های زیباکلام دقت کنید:

* می خواهم بگویم که خود این مصوبه انجمن های ایالتی و ولایتی را که ما این همه می گوییم شروع توطئه علیه اسلام بوده، در اساس واقعاً مطلب مهمی نبود… سؤالم این است که آیا امام به دنبال بهانه ای برای درگیر شدن با رژیم نبودند؟(ص44)

* بنده معتقدم که خود امام در ابتدا اساساً به دنبال این که حکومت کنند و زمام امور کشور را به دست بگیرند، نبودند. حتی به عنوان ولی فقیه نیز ایشان نمی خواستند حکومت کنند. (ص58)

* به نظر می رسد از زمان ورود امام به صحنه سیاسی ایران…روحانیت و خود امام هیچ طرح جامعی در سر نداشتند. (ص57)

* من بعید به نظرم می رسد که امام زیاد اهل شور و مشورت و همفکری با دیگران بوده باشند. ممکن است نظر دیگران را هم پرسیده باشند، اما همه ما می دانیم که ایشان سرسخت و یکدنده بودند و روحیه کار جمعی نداشتند. آنچه را خودشان درست تشخیص می دادند همان را انجام می دادند. (ص61)

* امام همواره آنچه را که اعتقاد داشتند انجام می دادند و زیاد به حرف دیگران توجهی نمی کردند. (ص62)

* من فکر می کنم زمانی که امام در نجف پیرامون ولایت فقیه در درسشان صحبت می کردند، لزوماً مقصودشان این نبوده که رژیم شاه که سرنگون شد، ما نظام ولایت فقیه را جایگزین خواهیم کرد…ایشان در عمل و بعد از انقلاب بحث ولایت فقیه را مطرح نکردند…طرح این بحث در درس ایشان به عنوان یک بحث فقهی و به اصطلاح آکادمیک بود. (ص70)

* جز شما (هاشمی رفسنجانی) هیچ روحانی نبوده که روی امیرکبیر کار کرده باشد و یا اساساً شخصیت این آدم برایش جالب باشد…چون بسیاری از جنبه های شخصیتی و اعتقادی امیرکبیر به گونه ای بوده که برای روحانیت نمی توانسته جذابیتی داشته باشد. جنابعالی مستحضر هستید که امیر با روحانیت میانه خوبی نداشت… امیرگبیر به غلط یا به درست معتقد بود که یکی از مشکلات مملکت، دخالت روحانیت در امور کشور است. (ص98)

* آقای سید علی اکبر محتشمی که الان (سال1382) رییس فراکسیون دوم خرداد در مجلس است، زمانی که وزیر کشور بود (سال 64 تا 68) یک قدم یک میلی متری هم برای توسعه سیاسی و آزادی احزاب برنداشت. (ص160)

* جایی گفته بودم که مهندس سحابی به لحاظ افکار و عقاید اقتصادی همان افکاری را دارد که نورالدین کیانوری دارد. بعد از من ایراد گرفتند که نباید این حرف را الان زد. اما من گفتم که اتفاقاً الان زمان طرح این حرف هاست. برای این که مهندس سحابی الان حی و حاضر است و می تواند بگوید نه (ص161)

* پس از بررسی اسناد سفارت آمریکا واقعاً اصلاً این طور ندیدم که آمریکا بعد از 22بهمن 57 به این جمع بندی رسیده باشد که رهبران انقلاب اسلامی ایران گروهی سازش ناپذیرند و جز سرنگونی آنها چاره ای نداریم. اصلاً و ابداً اینگونه نبود. (ص179)

* من همیشه این مطلب را به دانشجویان می گویم که چیزی که باورش سخت است، این است که اسرائیل یکی از ضد آمریکایی ترین رژیم های خاورمیانه است…خیلی از جاها محکم و جدی مقابل آمریکا می ایستد و می گوید منافع ما اینگونه ایجاب می کند و زیر بار دیکته آمریکا نمی رود. (ص181)

* هر چقدر می خواهم خودم را راضی کنم که امام هم مثل شما فکر می کرد، می بینم نمی توانم. بیشترین چیزی که در مورد ایشان به دلم می آید این است که پرستیژ ضد آمریکایی برای ایشان مهم تر از این بود که منافع ملی ما به چه سمت و سویی می رود. (ص182)

* ما نمی توانیم شعار نابودی اسرائیل را بدهیم و در عین حال انتظار داشته باشیم که در آمریکا واکنش به وجود نیاورد…مثل اینکه من هر بلایی که می خواهم بر سر همسرم بیاورم و بگویم به پدر خانم من مربوط نیست. (ص186)

* یک پرسش همیشگی که اسرائیلی ها همواره از ما ایرانیان دارند این است که چرا شما شعار نابودی اسرائیل را می دهید، در حالی که حتی رادیکال ترین گروه های فلسطینی هم دیگر این موضع را ندارند؟… اسرائیلی های ایرانی الاصل در کنفرانس هایی که من می روم، خیلی مایلند که با ایرانی ها مراوده داشته باشند، در حالی که فلسطینی ها و سایر اعراب اصلاً محل هم به ما نمی گذارند. برخی فلسطینی ها که اصلاً مدعی ما هستند و جلوی آمریکایی ها و اسرائیلی ها به ما می گویند که در کار ما دخالت نکنید. (ص196)

* آقای حجاریان به عنوان یکی از متفکرهای دوم خرداد، دانشجوی خودمان بود و با من کلاس دکترا و فوق لیسانس داشت، به لحاظ رفتار فردی، بسیار مؤدب و باحیا بود. به لحاظ استعداد و توانایی های فردی به علاوه احساس مسؤولیت و وظیفه شناسی انصافاً دانشجوی بی نظیری بود. (ص219)

* به نظر من هشتاد درصد مردم کم و بیش امیدشان را از این نظام قطع کرده اند. (ص222)

* سال 80 در کنفرانسی در در انگلیس یکی از دوستان قدیمی ام را دیدم که اکنون از سران مجاهدین خلق است، او به من گفت شما اصلاح طلبان و خاتمی خروس بی محل هستید، این نظام داشت سقوط می کرد و شما مثل خروس بی محل آمدید و دوم خرداد را به راه انداختید و جلوی سقوطش را گرفتید و چند سال سقوط نظام را به عقب انداختید. (ص230)

* حد و حدود دموکراسی در هر جامعه ای بر اساس قانون اساسی آن تعریف و مشخص نمی شود… بودن یا نبودن دموکراسی ارتباطی به وجود اصل ولایت فقیه یا بندها و اصول قانون اساسی پیدا نمی کند. ولی فقیه و شورای نگهبان باعث محو شدن دموکراسی یا بر عکس باعث وفور آزادی نمی شوند… ما اگر ولی فقیه هم نمی داشتیم و یک جمهوری لائیک یا سکولار هم داشتیم، حد و حدود آزادی در جامعه ما همین میزان بود که الان هست…اشکال در جای دیگری است، اشکال در این است که مسؤولین ما در ابتدا صورت مسأله را بپذیرند که ما یک نارضایتی عمیق و نهفته داریم. (صص235-7)

* اگر میان رهبری نظام و رؤسای سه قوه فاصله زیاد باشد، این حالت قطعاً نه به خیر و صلاح کشور و آینده نظام است و نه اتفاقاً به نفع خود رهبری…اگر همانگونه که مرحوم رجایی می گفت رییس جمهور مقلد رهبر باشد، رییس مجلس هم بشود مقلد رهبر، رییس قوه قضائیه هم بشود مقلد رهبر، در آن صورت ما به کدام سمت و سو خواهیم رفت؟ در چنین وضعیتی بالطبع وقتی رییس مجلس پیش رهبری می رود خبردار می ایستد تا ببیند رهبری چه اراده ای می کند؟ این به نظر من آغاز زوال نظام است. متأسفانه الان (سال83) در خصوص مجلس هفتم چنین حالتی پیش آمده و کسانی نداریم که مثل مرحوم مدرس یا مصدق این شهامت را داشته باشند که دست کم در خفا به رهبری بگویند… در مجلس یا ملأ عام که نمی شود و نمی توانستم بگویم ولی جسارتاً به خودتان می گویم که نظر یا عقیده شما این اشکالات را دارد. (ص252)

* شما تا وقتی که از رهبری یا جاهای دیگر خیلی جدی و اساسی و به قول دوم خردادی ها خیلی شفاف تأیید نگرفتید که پشت شما محکم می ایستند و می گذارند کار کنید، وارد میدان (انتخابات دوره نهم ریاست جمهوری) نشوید. (ص258)

* جمع بندی من این است که امام ته دلشان از جنگ خوشحال بودند. هیچ وقت هم مستقیم نگفتند، ولی در دلش این بود که ما که نمی خواستیم به رژیم بعث حمله کنیم، اما حالا که اینها به ما حمله کردند، تا آخر خواهیم رفت. (ص278)

* اصلاً اعتقاد ندارم که امام به رغم آنچه مرحوم حاج احمد آقا گفته اند، مخالف تداوم جنگ بودند. بر عکس معتقدم که امام کاملاً موافق ادامه جنگ بعد از فتح خرمشهر بودند، این هم چیزی نبود که مثلاً شما آن را در ایشان القا کرده باشید. (ص279)

* به جز مرحوم مهندس بازرگان مابقی بدون استثنا موافق تداوم جنگ بودند. (ص282)

* پذیرفتن این نکته که زدن هواپیمای ایرباس که در تفسیر ما علامت جدیت آمریکا برای مقابله مستقیم بود، برای من سخت است…اگر آمریکایی ها می خواستند خیلی جدی به ما بگویند که جنگ باید متوقف شود و شما با ما طرف هستید، راه های بهتری وجود داشت. زدن ایرباس برای رساندن پیامی به ما کار احمقانه ای بود. بنابراین فکر می کنم زدن ایرباس توفیق اجباری شد. یعنی بهانه ای شد که شورای عالی دفاع و امام قطعنامه را آبرومندانه بپذیرند. (ص297)

* شما از محسن رضایی خواستید که آن نامه معروف را به امام بنویسد و نیازهای جنگی خودشان را بخواهد و بهترین بهره برداری را از بیان نیازهای محسن رضایی کردید. شاید محسن رضایی فکر می کرد که اگر روی کاغذ بیاید، ممکن است شما نصف این لیست را از امام برایش بگیرید… اما هدف شما این بود که که به امام بگویید نمی توانیم اینها را تأمین کنیم. پس چاره ای نیست الّا این که آتش بس را بپذیریم. مطمئنم شما دقیقاً می دانستید دارید چه کار می کنید و محسن رضایی نمی دانست دارد چه کار می کند. شما می دانستید که اگر این لیست را پیش امام ببرید، دیگر این شما نیستید که باید جنگ را تمام کنید، این امام است. شما دو سه سال قبل هم می گفتید که جنگ باید تمام شود. محسن رضایی و فرماندهان سپاه می گفتند نه. (ص310)

در ادامه این نوشته به بررسی پاسخ های هاشمی به پرسش های زیباکلام و نقد این کتاب خواهم پرداخت.

نوشتن دیدگاه

من دیروز کتاب دزدیدم

چند روز پيش در يك تئاتر مخفي (Invisible Theater) شركت داشتم . علاوه بر تجربه فوق العاده نتيجه براي ما مهم بود … داستان از اين قرار بود كه من مي بايست در يك كتاب فروشي جلوي چشم مردم كتاب مي دزديم و در كيفم مي گذاشتم البته صحب كتاب فروشي مطلع بود. اين بازي يك ساعت و نيم طول مي كشيد و ما بايد مي ديديم كه انعكاس حركت مردم در مقابل ما چيست ؟

خب شروع كردم به دزدين و كتاب ها رو در مقابل ادم هاي مختلف در كيفم گذاشتن و همين طور ادامه دادن ولي بعد از نيم ساعت هيچ كس توجهي نمي كرد … خسته شدم نزديك كسي رفتم و با حالتي عوامانه از او پرسيدم كتاب فلسفه مي خواند او هم جواب داد بله و اين كه درس مي خواند و از اين جور چيز ها و فهميدم دانشجوي فلسفه اسلامي است با او يك ربع حرف زدم از اين كه معتاد داشتن كتابم و مي خواهم فقط كتاب داشته باشم ولي پول ندارم و امروز هم امده ام طبق معمول اين كار رو انجام بدم تا بتونم خودم رو ارضا كنم و همين طور ادامه دادم و به جوابي سخت مواجه شدم در نهايت وقتي از او خواستم به صاحب كتاب فروشي نگويد به من گفت: تو بايد خودت رو جاي كتاب فروش بگذاري و كتاب فروش هم بايد خودش رو جاي تو بگذارد.

اين جمله من را هم ترساند يعني ايا وجدان عمومي به اين مقدار از بين رفته و جاي خود را به وجدان شخصي داده ؟

به اميد اينكه ديگران به سوالات من جواب بهتري بدهند كار خود را ادامه دادم .. جلوي هر كسي كه مي رفتم اهميت نمي داد در قضيه مشابه طلبه ايي به من جواب داد : اصلا  همه رو بار كن ببر .. به من چه ؟ داشتم كم كم خسته مي شدم كتاب هاي زيادي بر داشته بودم به اندازه ايي كه تقريبا كيفم پر شده بود و داشت سر ريز مي كرد كتابي 800 تومني روي ميز گذاشتم و گفتم اقا اين چند كه ناگهان كسي امد طرفم و گفت نمي خواي باقي رو حساب كني ؟ و من گفتم كدوم باقي و كيفم رو باز كرد و من گفتم اين ها را قبلا خريده بودم و او گفت خودم ديدم جاش هم هنوز خالي بخواي نشون مي دم و من هم برگشتم و به طرف تمام ادم هايي كه با انها در كتاب فروشي بحث كرده بودم و يا اين كه ديده بودند كار من را گفتم : كسي ديده من دزدي كرده باشم !؟؟؟ و هيچ كس چيزي نگفت !!!! و اين يعني ترس من !! در ان كتاب فروشي را مي توان نماد جامعه ما و يا كشور ما دانست .. مردماني بي تفاوت كه وقتي از كتاب فروشي بيرون مي روند مي گويند ديدي داشت مي دزديد و چها كرد ولي خودشان در كتاب فروشي هيچ كاري نكردند و اين مرا سخت ترساند بيشتر از پيش امروز من حق كسي را جلوي انها كشتم و انها مي توانستند تنها يه ندا بدهند در خيلي لحظات من به انها فرصت هاي زيادي دادم كه حتي بدون وجود من هم بگويند به كتاب فروش ولي هيچ كس صدايش را در گلو نيانداخت …

شده ايم مردمي كه فقط به اين فكر مي كنيم چگونه لقمه را در دهان خودمان بكنيم ..خوبمان لقمه كسي را نمي خورد ولي خب به كسي هم بقمه نمي دهد و يا از لقمه ديگري هيچ كس مواظبت نمي كند … خب چه انتظاري هست .. كسي جوابي دارد … براي ان سوال امروز كسي به من گفت شهردار دار عوض مي شود و كلي حرف كه ديدي چه كرد و حالا دارد مي رود و ببين همشان يه كرباسند و من هم گفتم : مثل ايران مثل خانه دوستي است كه هر شب براي مهماني به انجا مي رويم همه رو مي بينيم كه به كار خود مشغولند دارند مي خورند و مي اشامند و حال مي كنند و خانه بهم ريخته است و بوي تعفنش زده بالا شما كه تازه امده ايد يكي بلند مي شود مي گويد كه اقا خانه را تميز كن حالا كه ايستاده ايي و شما با خودت مي گويي ايستاده ام كه ايستاده ام چرا شما لم داديد و من لم ندهم و عيش و نوش نكنم. من هم مي نشينم و حال ميكنم مي خواهيد چكار كنيد ؟ خب كسي كاري نمي كند چون هيچ كس غذا و جاي خود را نمي خواهد از دست بدهد .. اين است مثلي از ايران و ما مهمان ها .. مهمان مي گويم چون اكثر ما وقتي جلويمان كشوري اروپايي را بگذارند و بگويند بين ايران و فرانسه و يا المان يكي رو انتخاب كن فكر نكرده مي گوييم المان و يا فرانسه و يا هر كشور ديگري كه بشود .. ما مهمان اين سرزمين شده ايم … كاش روزي بيدار شويم از خواب غفلتي هزاران ساله ….

ادمهايي كه من تستشان كردم و رويشان كار كردم تقريبا 10 نفر بودند از تمام قشر ها زن و مرد و كودك محصل و طلبه و عادي و تنها يك نفر اعتراض كرد يعني 10 درصد جامعه اعتراض كردند …

راستي از سيد معممي خواستم كه جلوي صندوق صاحب مغازه بياستند تا من كتاب از قفسه روبروي صاحب مغازه بدزدم … و او ايستاد و من كتاب دزديدم…

نوشتن دیدگاه

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.