Posts Tagged فوتبال

چگونه دایی پیراهن تولیدی خودش را بر تن تیم ملی کنیا کرد

از فدراسيون بپرسيد چرا آرم لباس كنيا دايي بود!.دايي:من خصومتي با كريمي ندارم، خوب باشد دعوتش مي‌كنم

هفت تیر 7tir.com :   براي همه عجيب بود. به‌خصوص خبرنگاراني كه روز قبل‌تر ديده بودند كه كنيايي‌ها با پيراهن مارك‌دار خارجي در كمپ آزادي تمرين كردند. پس چگونه شد كه ناگهان پيراهن اين تيم زرد شد و سياهان قلب قاره‌ آفريقا با مارك دايي به‌ميدان آمدند؟ آيا اين يك بازاريابي فوق‌سريع در روزهاي ركود اقتصاد جهاني را نشان مي‌داد يا واقعا خبر ديگري بود؟ طبق معمول علي دايي اولين كسي بود كه مورد سوال قرار گرفت اما او در پز سرمربي تيم‌ ملي هرگز درباره مارك توليدي‌اش حرف نمي‌زند؛ بنابراين خبرنگاران سراغ منابع ديگري رفتند. سوال ما اين بود. چه كسي باعث شد كنيا زرد كند؟!

ايران با پيراهن اول
«اشكالي ندارد، اگر فقط شما پيراهن سفيد آورده‌ايد، ما پيراهن دوممان كه قرمز است را مي‌پوشيم.» اين جمله احمد ابراهيمي سرپرست تيم‌ملي در جلسه MATCH COMISSIONER بازي ايران- كنيا بود. تيم‌ملي كنيا همانطور كه پيش‌بيني مي‌شد با يك پيراهن به ايران آمده بود. دايي در لحظاتي كه جلسه هماهنگي بازي برگزار مي‌شد با روته‌مولر و افاضلي مشغول تمرين دادن تيم‌ملي بود…
توضيح ضروري
اين درست كه علي كفاشيان و مهدي تاج اعلام كرده‌اند دايي تا پايان رقابت‌ها سرمربي تيم‌ملي است اما همه مي‌دانند زماني كه بحران پيش بيايد هيچ چيز قابل پيش‌بيني نيست. شك نكنيد تساوي يا شكست مقابل عربستان كابوس شب‌هاي دايي است. آيا به‌همين خاطر نيست كه دايي كنفرانس مطبوعاتي‌اش را لغو مي‌كند؟ البته دايي مثل هميشه است. علي كريمي را دعوت نمي‌كند تا هم نمايش قدرتي داده باشد و هم به همه يادآوري كند كه اصولش خدشه‌ناپذيرند. در عين حال يك مربي فوتبال حق دارد به دلش اطمينان كند. ظاهرا نتايج قبلي با پيراهن قرمز دل علي دايي را براي بازي مجدد با لباس اين رنگي، چرك كرده بود.
قرمز بازي نمي‌كند
بازتاب عدم دعوت كريمي به تيم در رسانه‌ها، نبود حريف تداركاتي مناسب براي تيم‌ملي، اظهارات سرمربي كنيا پيش از بازي و حالا رنگ پيراهن تيم‌ملي اعصاب دايي را حسابي خرد كرده بود. چند ساعت به آغاز بازي مانده كه دايي مي‌فهمد تيم‌ملي قرمز بپوشد و كنيايي‌ها سفيدپوش باشند:«چرا با من هماهنگ نكردي حاج احمد؟ نه، ما قرمز نمي‌پوشيم ما بايد سفيد بپوشيم…!» دايي حسابي از كوره دررفته است و سرپرست تيم‌ملي با تعجب به او نگاه مي‌كند:«آخر كنيايي‌ها يك دست پيراهن بيشتر به تهران نياورده‌اند كه آن هم سفيد است.»
دايي با عصبانيت مي‌گويد:«من نمي‌دانم، ما ميزبانيم و بايد سفيد بپوشيم قرمز نمي‌پوشيم، همين الان از توليدي خودم دستور مي‌دهم پيراهن بياورند رويش هم بنويسند كنيا، برويد كنيايي‌ها را راضي كنيد، از آنها هم بپرسيد دوست دارند چه رنگي بپوشند.» البته سرمربي قد بلند تيم‌ملي  آنقدر برش دارد كه بتواند رنگ پيراهن كنيا را عوض كند و چنين مي‌شود كه كنيا با لباس زرد مقابل ايران حاضر مي‌شود! لباسي كه براي دايي خوش‌يمن بود و باعث پيروزي تيمش مقابل اين تيم  آفريقايي شد. ايران كه با لباس قرمز مقابل عربستان به تساوي رسيد، در بازي برگشت با پيراهن سفيد به‌ميدان خواهد رفت. به اميد پيروزی .
منبع : چگونه دایی پیراهن تولیدی خودش را بر تن تیم ملی کنیا کرد

قبلی :  dvd سریال دائی جان ناپلئون

۱ دیدگاه

گزارش لحظه به لحظه از تجربه يك دختر ايراني از حضور در استاديوم

چه قدر سخت از خواب بيدار شدم بامداد چهارشنبه – اصولا خوابيدن و بيدار شدن سخت ترين كارهاي دنيا هستند براي من- و چه آهنگ مصيبت باري داشت باران،  براي مني كه قرار بود اين راه پنجاه كيلومتر را تا دم سفارت كره بروم. دل گرمي ام اين بود كه احتمالا باران به تهران نمي رسد و مي توانيم با آرامش به كارمان برسيم. كاري كه برايش فكر گذاشته بوديم و وقت و احساس: تمامي آنچه يك آدم براي آرمانش مي گذارد.

كار شخصي ام زود تمام شد و تقريبا يك ساعتي تا عارفه برسد، روي سنگفرش هاي خيس پايانه شهيد افشار پارك وي قدم زدم. چپ مي رفتم يا راست، تصوير اين خبرنگار خبر شده مي آمد جلوي چشمم با ميكروفنش در دستش و فريادي مي آمد توي گوشم كه احتمالا موقع سقوط هواپيماي سي 130 كشيده. پيش خودم مرور مي كردم چه حرف هايي قرار است با زن هاي كره اي بزنيم و چه طور در فرصت كوتاه با انگليسي ساده برايشان توضيح دهيم و چه كار كنيم كه پليس ديپلماتيك حساس نشود. عارفه آمد و حسابي تهران را چرخيديم تا با اين تابلوهاي به اصطلاح راهنمايي، مسير خيابان شيخ بهايي شمالي را پيدا كنيم. در كوچه منتهي به سفارت كره پارك كرديم. باران كه چه عرض كنم، سيل مي آمد و من يكي يكي تيترهايي كه به ذهنم مي رسيد براي عارفه تكرار مي كردم: “سيل اشك آسمان به حال دختران ايراني“، “آسمان به حال روسري سفيدها گريست!”…

زير باران جلوي سفارت كره

مطمئن هم نبوديم چندان كه كره اي ها حتما بيايند و از دم سفارت حركت كنند. غير از آن، باران آنقدر شديد بود كه اگر هم مي آمدند حاضر نبودند بايستند تا با آنها حرف بزنيم. حدسمان هم درست بود. چندتايي شان را عارفه از چشم هاي بادامي شان شناخت و تا آمديم به خودمان بجنبيم و sorry! Would you please wait a moment … كره اي ها گازشان را مي گرفتند و مي رفتند. در يك چشم به هم زدن روزبه و مريم را پيدا كرديم كه جلوتر پارك كرده بودند و نامه هايي را كه به كره اي و انگليسي نوشته بوديم به دست كره اي ها سپرديم و زود هم گفتيم كره اي نوشته ايم كه دور نيندازند و حتما بخوانند . چندتايي شان را كه منتظر بودند تا در سفارت باز شود گير آورديم و طي چند جمله گفتيم: ما را راه نمي دهند و شما جاي ما را خالي كنيد و اينها را – كه رويشان نوشته بود پس خواهران ايراني ما كجا هستند- دست بگيريد. به نشانه تاسف و تاييد سر تكان دادند و يكيشان كه انگليسي بلد بود گفت: بله مي دانيم و خيلي متاسفيم.

بالاخره صداي پليس ديپلماتيك در آمد با همان آهنگ هميشگي كه آدم را سكته مي دهد: خانم وايسا ببينم! اينها چيه تبليغ مي كنيد؟ با آرامش برايش توضيح دادم كه از آنها مي خواهيم ما را استاديوم ببرند و چيزي تبليغ نمي كنيم و روي اينها هم نوشته خواهران ايراني ما كجا هستند. فشارش پايين آمد و گفت: نمي شود كه! شما را راه نمي دهند. برويد. گفتم: مي رويم. كاري كه نداريم. فقط مي خواهيم صحبت كنيم. سوار ماشين شديم تا دور بزنيم و دم اتوبوس منتظر كره اي ها شويم كه فكر نكنند سرپيچي مي كنيم و اذيت كنند. يك دفعه جلوي سفارت ترافيك شد و به ما دستور ايست دادند و مدت زيادي منتظر مانديم  تا كره اي ها جا به جا شوند و گره ماشين ها باز شود. كسي كه به ما دستور ايست داده بود آمد و اشاره كرد كه شيشه را پايين بدهيد. با آن خاطراتي كه داشتيم حسابي ترسيديم كه الان بد و بيراه و تهديد را شروع مي كند اما لحظه موعود فرا رسيده بود.

بليط هاي سبز، مجوز تحقق آرزوي ديرينه ما

آقاي مامور با خوش اخلاقي گفت: ببخشيد خيلي متظر شديد. بليط مي خواستيد؟ من و عارفه به هم نگاه كرديم. هيچ چيز نگفتيم. دست توي جيبش كرد و گفت: چون خيلي منتظر شديد بهتان مي دهم. عارفه گفت: آقا براي پسر نمي خواهيم ها. براي خومان! آقاي مامور مهربان – كه تا آخر عمرمان فراموشش نمي كنيم – گفت: با اين بليط ها راهتان مي دهند. من و عارفه شروع كرديم به جيغ كشيدن و عارفه كه كلامش را گم كرده بود و نمي دانست چه طور تشكر كند گفت: آقا I love you!   و يك بليط ديگر هم خواست براي مريم كه آن طرف تر منتظر بود. عارفه كه از شدت هيجان نزديك بود همانجا يكي از ماشين هاي توي پارك را له كند دور زود و سر كوچه رفتيم كه به بچه هاي ديگر خبر بدهيم. دو تايي شماره مي گرفتيم و تعريف مي كرديم و آنقدر جيغ مي زديم كه به زحمت صدايمان شنيده مي شد.

ناگهان وقتي كه ما هويت كره اي پيدا كرديم همه پليس ها با ما مهربان شدند و راهنماييمان كردند كجا و چه طور حركت كنيم و پشت سر اتوبوس هاي كره اي و بنز الگانس پليس حركت كرديم. در همين ميان به اكرم هم خبر داديم تا دم استاديوم به ما ملحق شود بلكه بتوانيم يك بليط ديگر هم گير بياوريم. در ترافيك پشت در استاديوم ناگهان اكرم از ماشيني كه سوارش بود پياده شد و مثل عمليات هاي پليسي كبري 11 پريد توي ماشين ما. دم استاديوم كه رسيديم پليس ها يكي يكي نگه مان مي داشتند: كجا؟! و تا مي گفتيم با كره اي ها هستيم لحنشان عوض مي شد: بفرماييد. اصلا اين “با كره اي ها هستيم” شده بود رمز عبور همه موانع! يكي از ماموراني كه جلومان را گرفت همان بود كه دو سه سال پيش پايش مي افتاد كتك هم مي زد و چهره اش را از بازي سايپا و آن تيم ازبكستاني به خاطر داشتيم كه مي گفت: خانم ها با زبان خوش برويد! اين بار كه تحت لواي كره اي ها بوديم با برخورد خوش از يك يك درهاي استاديوم رد مي شديم و يك نفس راحت مي كشيديم و آخييييش! كاش كره اي بوديم!

زياد متعجب نبودند تماشاچيان ايراني كه در مسير دختر ايراني مي ديدند. تعجب و هيجان ما بيشتر بود. آنها طوري نگاه نمي كردند انگار كه اولين بار است در استاديوم زن مي بينند، اما از نگاه هاي ما فكر مي كنم كاملا معلوم بود كه حسرت به دل و استاديوم نديده ايم.

وقتي كره اي ها از اتوبوس ها پياده شدند دلمان شروع كرد به لرزيدن كه الان مي گويند سه بليط داريد و چهار نفريد و يكي مان را راه نمي دهند تا اينكه يك خانم كره اي كه بليط مي داد را گير آ ورديم. برايش توضيح داديم كه سه بليط از سفارت گرفته ايم و يكي ديگر مي خواهيم. بي گفت و گو يك بليط ديگر داد و چه قدر به جانش دعا كرديم! راستي چه قدر حراستي ها مهربان شده بودند و چه قدر سربازها مهربان شده بودند و چه قدر كره اي بودن مي تواند خوب باشد! بليط ها را به سربازها داديم و به طرف جايگاه تماشاچيان كره اي رفتيم.

لحظه ورود به ورزشگاه

وقتي از گيت رد شديم بچه ها شروع كردند به خوشحالي اما حواسمان بود كسي خوشحالي مان را نبيند و بهمان  مشكوك نشود. نكند يك وقت بيايند و بگويند كره اي نيستيد و بايد برويد! حتي جرات نداشتيم فيلم بگيريم و گوشي ها و دوربين هايمان را وقتي پليس مي ديدم مي آورديم پايين.

چه لحظه اي بود لحظه ورود! موج تماشاگران ايراني و صداي ايران ايران كه هميشه از شنيدنش و گفتنش محروم بوديم… عظمت استاديوم آزادي و آن زمين چمن سبز كه براي ما سبزترين زمين چمن دنيا بود و آن فريادها كه گرم ترين فرياد هاي دنيا بود و ناباوري كه هنوز با ما بود و اضطراب و حلقه هاي اشك… اولين باري كه خليج فارس را ديدم دقيقا همين احساس بهم دست داد. احساس مي كردم جزويي از شكوهي هستم كه هميشه از دور ديده ام و گريه ام مي گرفت.

رفتيم كنار كره اي ها نشستيم و پرچم كره بهمان دادند تا در دست بگيريم. اي داد بر من! تازه فهميده بودم اينجا نمي شود ايران را تشويق كرد. نگاه هاي چپ چپ هم رويمان زياد بود و  مواظب رفتارمان بوديم. دو پسر ايراني هم بين جمع كره اي ها بودند و يك زن كه مشخص بود مسوول است و با نگاه هايش داشت چشممان را درسته در مي آورد و خواهم گفت چه بلايي سرمان آورد.

يكي از كره اي ها يادم داد چه طور بگويم “ته هان مين گوگ” يعني تيم ملي كره. اولش سخت بود كره را تشويق كردن اما خداييش فكر كه مي كني مي بيني كره اي بودن چه قدر به صرفه است. كتكت كه نمي زنند، فحشت كه نمي دهند هيچ، احترامت هم مي كنند. اصلا آدم حسابت مي كنند و جوري كه انگار موجودي عجيب ديده اند نمي گويند: تو زني! ورود زن ممنوع است.

زن عليه زن

خلاصه هم “ته هان مين گوگ” را تشويق مي كرديم، هم سعي مي كرديم نامه ها را به زن هاي كره اي بدهيم. شرايط خيلي سخت بود خداوكيلي. نگاه ها به سوي ما بود و آن خانم كه بعدها يك پدر حسابي از ما در آورد هم مدام نگاهمان مي كرد. از يك زن كره اي خواستيم كاغذي كه به انگليسي رويش نوشته بود: “خواهران ايراني ما كجا هستند” توي دستشان بگيرند. قبول نكرد و گفت: من در ايران زندگي مي كنم و مي ترسم برايم دردسر شود. به چند رديف پايين تر فرستاديم كاغذها را و همين كار توجه آن خانمي كه گفتم را به ما جلب كرد. اين بار نتوانست جلوي خودش را نگه دارد و با آن نگاه آشنا كه ايراني به زن ايراني مي كند آمد: شما كي هستيد؟! خشم هزاره بود در چشمش: شما از كجا هستيد؟ گفتيم: ما همراه تماشاچيان كره اي آمده ايم و بليط را هم از سفارت گرفته ايم. با پرخاش گفت: مسوول سفارت كره منم! شما با ما نيستيد الان مي دم بندازنتون بيرون! دروغ گو ها! گفتيم به پير و پيغمبر ما دروغ نمي گوييم و يك آقاي ايراني كه مثل شما نبود و خيلي آقاي خوبي بود (اين را توي دلمان گفتيم) به ما بليط داد. باور نكرد و مسوولان حراست را صدا كرد. همه حقيقتي را كه براي آن خانم گفته بوديم و دروغ پنداشته بود دوباره براي دو مامور حراست گفتيم. به چند سكو بالاتر هدايتمان كردند و گفتند: همينجا بنشينيد. موردي ندارد.

بي خيال نمي شد اين خانم و دنبالمان آمد: راستشو بگيد! بليط رو از كجا آورديد؟ و ما هر چه با آرامش جواب مي داديم آن خانم صداي جيغش بالاتر مي رفت: بفهم داري با كي صحبت مي كني! اين را در حالي مي گفت كه خودش اصلا نمي فهميد با كي دارد صحبت مي كند. روزگار غريبي است. زن هاي ايراني از ورود به استاديوم محروم هستند. يك مرد ايراني كمكشان مي كند و يك زن كره اي اين كمك را تكميل مي كند تا آنها بتوانند به آرزوي ديرينه خود برسند. آن وقت يك زن ايراني كه بايد خود درد آشنا باشد به دليل نامعلومي (شايد به خاطر شغلش) فرياد مي زند: “تنها زن ايراني كه مجوز داره بياد اين تو منم!” و به جاي كمك به هم نوعانش مي خواهد اين افتخار را حفظ كند كه در استاديوم صد هزار پسري آزادي تنها زن است.

آمده بود كنارمان نشسته بود و نمي گذاشت از جايمان تكان بخوريم. خبرنگارها و عكاس ها را از ما دور مي كرد. نمي گذاشت عكس بگيريم. يا حتي به دستشويي و بوفه برويم. دلگير بوديم حسابي. به اين زودي كام شيرينمان تلخ شده بود. آن هم توسط يك زن ايراني. از زن هاي كره اي فاصله گرفته بوديم و نمي توانستيم با آنها حرف بزنيم. اعصابمان خرد شده بود و نمي توانستيم از بازي لذت ببريم. در جايگاه كره اي ها بوديم و نمي توانستيم ايران را تشويق كنيم و نمي دانستيم واقعا به ايراني بودن مي شود افتخار كرد يا نه. شايد كره اي ها كه زبانمان را هم بلد نبودند فهميدند چه قدر حالمان گرفته شده كه بين دو نيمه از غذاهاي نيم پزشان برايمان آورند. يك خانم كره اي به هر چهار تايمان غذا داد.

لحظه گل ايران

وقتي ايران گل زد داشتم با تلفن صحبت مي كردم. جيغي كه زدم شرط مي بندم روي شنوايي پشت خطي تاثير گذاشت. گريه ديگر نگذاشت صحبت كنم. مثل رويا بود آن لحظه. مطمئن بودم گل زديم. دقيقا پشت دروازه بودم و توپ زرد رنگ انگار خورده بود درست وسط قلبم. اما طبق عادت منتظر بودم صحنه تكرار گل پخش شود و شادي بازيكن گل زن.

چه استدلالي است كه مي گويد: تماشاي بازي زنده توسط زنان به خاطر پيدا بودن پاي مردان حرام است؟ از آنجا هر چه زور زديم نتوانستيم ساق پاي بازيكن ها را ببينيم. بازيكن ها را هم از هم تشخيص نمي داديم. من خودم عقيلي را به خاطر موهاي لختش با علي كريمي اشتباه گرفتم و بعد يادم آمد كريمي كه اصلا توي تيم ملي نيست. هيجان حضور اول حواس برايم نگذاشته بود و فكر مي كردم دروازه بان پيراهنش را عوض كرده نه اينكه زمين هاي بازي عوض شده است!

وقتي ايران گل خورد هياهوي تماشاچي هاي كره اي كه اطرافمان را گرفته بودند مانع نشد سكوت سنگين ايراني ها را نشنويم.

بعد از تمام شدن بازي كره اي ها را و ما را نگه داشتند تا تماشاچيان ايران از استاديوم خارج شوند. آن خانم هم كه بالاخره رضايت داده بود و از كنار ما بلند شده بود با انگليسي سليسي به كره اي ها مي گفت: you should wait until only Iranian came back

بالاخره مريم اجازه پيدا كرد به سرويس بهداشتي برود. يك چيزي بود شبيه كور شويد دور شويد. چون يكي از مامورها دم در سرويس بهداشتي ايستاد تا مردي وارد آن نشود.

در فرصتي كه باقي مانده بود كره اي ها تمام سكوهايي كه رويشان نشسته بودند را تميز كردند و آشغال ها را جمع كردند اما چون سطل آشغالي وجود نداشت مجبور شدند زباله ها را يك گوشه بريزند.

يكي از سربازها پرسيد: مگر شما ايراني نيستيد چرا با كره اي ها هستيد؟ گفتم: مگر به عنوان ايراني راهمان مي دهند؟ مجبوريم كره اي شويم. خنديد و گفت: برايتان خطرناك است. اگر بين مردهاي ايراني باشيد اذيتتان مي كنند. يكي از سربازهاي ديگر آمد نزديكش و گفت كه با ما صحبت نكند و رفتند.

بالاخره از استاديوم خارج شديم. نمي دانم دوباره تكرار مي شود اين فرصت يا بايد تمام عمر خاطره اين 90 دقيقه را تعريف كنيم. وقتي بيرون مي رفتيم تنها سكوت بود و سكوت. و من به راحتي صداي قلب شكسته ام را مي شنيدم كه مي گفت: اي كاش من هم چشم بادامي بودم.

۱ دیدگاه

اصرار عجيب قطبي براي خريد مدافع برزيلي

هر چند فصل قبل و با اصرار افشين قطبي براي جذب خورخه آراندا و ماته دراگه چوويچ چيزي عايد پرسپوليس نشد اما امسال هم قطبي دست بردار نيست و هر طور که شده مي خواهد يک مدافع ناشناس برزيلي را وارد پرسپوليس کند. وقتي در ميانه فصل گذشته و در فصل نقل و انتقالات قطبي روي خريد آراندا و دراگه چوويچ زوم کرد خيلي ها فکر مي کردند بار فني اين دو باعث شده که با وجود محدوديت هاي مالي باشگاه، اين دو پرسپوليسي شوند اما وقتي نيم فصل دوم شروع شد معلوم بود که پرسپوليس براي قهرماني نمي تواند روي اين دو بازيکن کوچک ترين حسابي باز کند. وضعيت دراگه چوويچ آنقدر بد بود که در فصل نقل و انتقالات ليگ هشتم در تست پزشکي و فني باشگاه پگاه گيلان رد شد و هيچ کس هم در حال حاضر از آراندا خبري ندارد. در چنين وضعي قطبي در اين فصل هم از باشگاه خواسته هر جور شده مدافع برزيلي ناشناس را براي پرسپوليس بخرند. حتي سرمربي پرسپوليس قبل از قطعي شدن حضورش در پرسپوليس گفت وگوهايي هم با اين بازيکن برزيلي انجام داده و گويا جذب اين بازيکن يکي از پيش شرط هاي قطبي براي امضاي قرارداد با پرسپوليس بوده است. البته از نظر قطبي کار حضور مدافع برزيلي در پرسپوليس تمام شده. با اين حال وقتي قطبي در آخرين مصاحبه اش قبل از سفر به دوبي نامي از اين بازيکن نبرد و تنها از لفظ «مدافع برزيلي» استفاده کرد وضعيت پيچيده تر شد؛ «اين مدافع برزيلي يکي از بهترين و با کيفيت ترين بازيکنان برزيل است. او در تيم هاي بزرگي چون سانتوس بازي کرده و حتي به عنوان کاپيتان، اين تيم را در صعود از ليگي به ليگي بالاتر همراهي کرده. او در تيم ملي زير 18 ساله هاي برزيل هم چهره خوبي داشته است. او قابليت بازي با هر دو پا را دارد اما من بيشتر قصد دارم به عنوان مدافع چپ او را به کار گيرم. قرارداد اين بازيکن برزيلي با باشگاه پرسپوليس به امضا رسيده و قرار است طي روزهاي آينده سائوپائولو را به مقصد دوبي ترک کند و به تيم اضافه شود.» فقر اطلاعات در حرف هاي قطبي چيزي است که وضعيت اين بازيکن و چگونگي حضورش در پرسپوليس را نامشخص تر مي کند. در حالي قطبي با اطمينان از کيفيت بالا و نقش اين بازيکن در صعود سانتوس به ليگي بالاتر صحبت مي کند که سال ها است اين تيم مطرح در رقابت هاي دسته يک برزيل حضور دارد. ضمن اينکه همين ندانستن نام اين بازيکن هم بزرگ ترين دليل است تا نسبت به کيفيت بالا و همچنين اغراق قطبي درباره اين بازيکن شک کنيم. به هر حال اگر همان طور که قطبي گفته قرارداد اين بازيکن امضا شده باشد بايد منتظر عملکرد بازيکن خارجي پرسپوليس باشيم.

یک نظر بنویسید

دئول هفت تیر کشها

«من بهترينم. بهترين مربي دنيا؛ آقاي خاص…چلسي را قهرمان مي کنم.»اين را مورينيو گفت.«يک هفت تير کش جوان آمده اينجا اما يادش رفته اينجا من کلانترم.» اين جواب فرگوسن بود. هفت تيرکش جوان دو فصل قهرمان شد اما در فصل سوم قافيه را به کلانتر باخت. باخت و برکنار شد و از انگليس رفت. تضاد، به ذات، جذاب است. از دل تضاد، چيز تازه بيرون مي آيد و تازه ها براي هر چشمي جذابيت دارند. فرگوسن و مورينيو به ظاهر تضاد زيادي دارند چه اينکه فرگي رقيبش را هفت تيرکش مي داند و خودش را کلانتر. اين تضاد گيرا اما نماي کار است. داخل ذهن شان شباهت هاي پررنگي زندگي مي کند. اول از همه اينکه متنفرند از شکست و معتادند به پيروزي. مورينيو؛ «عاشق گلفم اما هرگز گلف بازي نمي کنم چون مي بازم.» اين عبارت سه جمله يي وحشتناک، عمق تنفر آقاي خاص از شکست را نشان مي دهد. تضاد به ذات جذاب است چون دو قطب غيرهمنام چنان به طرف هم کشش دارند که در قلب ماجرا شباهت هاي جالب پيدا مي شود و طرفين تضاد را مثل برادران دوقلو مي سازد.

2-افشين قطبي و امير قلعه نويي. تضادها آنقدر ريشه يي است که از همين حالا جدل شفاهي و قلمي روزنامه نگاران را به اوج رسانده است. قطبي ديگر آن چهره غيرقابل نفوذ رسانه يي که پس از قهرماني سينمايي پرسپوليس پيدا کرده بود را ندارد. اما چرا چنين چهره يي پيدا کرد؟ به همان دليل که در برخي انتخابات، آري گفتن به يک نفر و يک طيف، نه گفتن به طيفي ديگر است. افشين قطبي در ميان ورزشي نويسان و

سينمايي نويسان و بازيگران و کارگردان ها و مادران ميانسال و پدران خسته زير بار قسط مانده محبوب شد. محبوب شد چون به کلهم نگفت «کل يوم». چون فرق آناليزور و آناليز را مي دانست، مي داند. چون طعنه و کنايه و پوزخند حرص آور به کسي نزد و؛ چون وقتي در تيمي ضعيف بازي مي کنيد، اگر به شدت متوسط و معمولي هم باشيد؛ باز ستاره ايد. بقيه ضعيفند و شما که متوسطيد؛ ستاره مي شويد. افشين قطبي به تمام دلايل آفتاب خورده يا در سايه مانده، محبوب شد تا «نه» مردم به آنچه تعبير لمپنيسم گرفته؛ شنيده شود.

3-افشين قطبي و امير قلعه نويي. تضادها ريشه يي است اما در دل تناقض هاي ديدني، نزديکي فلسفه آنها قابل لمس است. هر دو از شکست متنفرند. شهوت پيروزي دارند و طبق ذات فوتبال که محل برآوردن برتري جويي است، کار مي کنند. اگرچه قطبي لحظاتي پس از لمس پيروزي، با واژه هاي توده پسند و ادبيات تهاجمي، دل همه را مي برد و قلعه نويي پس از برد و باخت با تعابير ماورايي و بهانه هاي سطحي، انرژي منفي توليد مي کند؛ اما ته تهش شباهت، ديدني است؛ «عشق به برد، تنفر از باخت.» اواخر نيم فصل اول ليگ هفتم در يک شب پاييزي، يکي از مهره هاي موثر پرسپوليس کانال تلويزيون را عوض مي کند، يک دفعه سرش را نود درجه به چپ مي چرخاند و با بهتي عجيب به شما مي گويد؛ «جدي، جدي آنقدر اين قطبي گفته بايد ببريم، بايد قهرمان بشويم که وقتي هم بد هستيم و حقمان نيست بازي را ببريم؛ مي بريم.» بعد سرش را نود درجه به راست مي چرخاند و به تلويزيون زل مي زند. علي پروين با همين خواست قدرت و اراده غالب، در اوج ندانستن هم اواخر دهه 70 جام ها را درو مي کرد. پس داستان سخت و پيچيده قطبي و قلعه نويي هم آخرش ساده مي شود؛ دو مربي از دو طيف متفاوت، به هم رسيده اند. استراتژي شان يکي است؛ به شدت پيروزي را بو مي کشند. تاکتيک ها اما تضاد اساسي دارند.

4-قطبي محبوب باريک بين ها و متوسط ها و پاييني ها شده اما هنوز قلعه نويي ميزبان است. ادبيات قلعه نويي هنوز ادبيات غالب فوتبال ايران است و رفتارش همچنان هماني است که بر جامعه فوتبال ايران حکومت مي کند. مثال هايي که مي زند، ارتباط هايي که ميان موفقيتش با بعضي مسائل برقرار مي کند و مقدمه و موخره هايش، همه بوي ميزباني مي دهد. ميزباني يک اصل مهم است در رقابت اما يک گل قطبي، دو گل حساب نمي شود.

5-اگر پيش يا پس از بازي از قلعه نويي خوشتان نيايد، عوضش در جريان مسابقه اعتمادي غريب و تعريف نشدني داريد به او. اين حس البته در صورتي سراغتان مي آيد که هوادار تيم امير باشيد. او هر چقدر مقابل دوربين گاف مي دهد و براي چشم و گوش شما توليد انرژي منفي مي کند؛ در طول 90 دقيقه قدرت اطميناني به هوادارش مي دهد که انگار شانه هايش تحمل وزن چند هزار نفر را دارد. اگر در نقطه مقابل قلعه نويي باشيد؛ پيش و پس از بازي لبخند مي زنيد و شايد «بهش» بخنديد اما در جريان مسابقه ميزبان ترس مي شويد. در مورد قطبي داستان تا حدودي «برعکس» است. او به شدت خوش بين است و خوش بيني اش را به مغز رسانه و هوادار تزريق مي کند اما در جريان بازي، با خشکي قلب شير مواجه مي شويد. اين خشکي هميشگي نيست اما در طول فصل بارها سراغ تيم قطبي مي آيد. فقط منتظريد قطبي از زبانش استفاده کند تا آرام شويد و تکيه کنيد به شانه هايش. قلعه نويي بازيگر سکته ها و سکوت هاست؛ زماني که در سايه ايستاده و ديالوگي ندارد. بيانش گاهي اعصاب همه را به هم مي ريزد اما در سايه کارش را مي کند. قطبي با ديالوگ محشر است اما ديالوگش که تمام شد؛ کمرنگ مي شود.

6- قلعه نويي و قطبي تضادهاي روشن دارند و فصول مشترک مشخص. از دل تضاد چيز تازه بيرون مي آيد و هر چيز تازه در هر پديده، به خود پديده کمک مي کند. قلعه نويي کلانتر شهر نيست اما قطبي هفت تيرکش تازه از راه رسيده يي است که يک بار تا يک قدمي تصاحب حکم کلانتر هم پيش رفت و در حافظيه براي گرفتن نيمکت تيم ملي دور افتخار زد. هفت تيرکش کارش را بلد است. هنوز اما ميزبان نشده؛ ميهمان است. قلعه نويي اگر کلانتر نيست، حداقل ميزبان است. ولع داريم دوئل هفت تيرکش و ميزبان شروع شود. چه فوتبال هايي ببينيم، چه مصاحبه هايي بشنويم، چه يادداشت هايي بخوانيم.

7- سرش را نود درجه مي چرخاند و به شما مي گويد؛ «آنقدر امير(افشين) گفت از همه بهتريد و قهرمانيد که جدي، جدي باورمان شد…»

یک نظر بنویسید

روزتولد پسر ف روز فوت پدر

ازيکنان استقلال تک تک جام را بالاي سر مي برند، اما با بغض. محمد نوازي پس از پايان جشن گفته بود؛«انگار داشتيم جام را توي سرمان مي کوبيديم و نمي ديديم بهترين بازيکن تيم مان بدون اينکه از مرگ پدرش خبر داشته باشد شادي مي کند.» جباري در فينال جام حذفي ستاره تيمش بود. پاس زيبايي که روي گل اول استقلال به مهدي اميرآبادي داده بود و گل زيبايي که در ثانيه هاي ابتدايي وقت اضافه بازي زده بود، لقب ستاره بازي را به او داده بود. عليزاده اوت را پرتاب مي کند و جباري با زيرکي خاصي توپ را از روي سر علي نظرمحمدي دروازه بان پگاه رد مي کند. او براي شادي به سمت جايگاه 36 تماشاگران مي رود و پس از آن به سمت جايگاه VIP مي دود اما هر چه نگاه مي کند نمي تواند پدرش را روي صندلي هاي جايگاه VIP ببيند. شب قبل از بازي نعمت جباري پدر مجتبي در تماس تلفني با پسرش به او قول داده بود از جايگاه VIP فينال جام حذفي را تماشا کند. براي همين جباري به نظري جويباري سرپرست استقلال مي سپارد که دو بليت جايگاه VIP براي پدرش و برادرش مرتضي کنار بگذارد تا صبح روز بازي مرتضي به هتل المپيک برود و بليت ها را از نظري جويباري بگيرد. اما کار به اينجا نمي رسد. نعمت جباري ساعت 9 صبح به محل کارش مي رود و پس از مدت کوتاهي دچار حمله قلبي مي شود. دوستانش او را بلافاصله به بيمارستان مدائن مي برند اما نعمت جباري که به کما رفته، پس از گذشت يک ساعت فوت مي کند. خبر به سرعت به فتح الله زاده مي رسد. علي نظري جويباري و قلعه نويي هم در جريان قرار مي گيرند. آنها براي اينکه خبر فوت پدر جباري اردوي تيم را در آستانه بازي فينال جام حذفي به هم نريزد موبايل تمام بازيکنان تيم را جمع مي کنند تا کسي از اين اتفاق باخبر نشود. گويا سايت خبري «برنا» هم که سرويس ويژه پيامک آن در روزهاي گذشته به کار افتاده اين خبر را به صورت پيام کوتاه روي تلفن همراه تمام بازيکنان استقلال مي فرستد اما پيش از اين اتفاق تمام موبايل ها در اتاق تدارکاتچي تيم جمع شده بود. اما بالاخره چند نفر از بازيکنان استقلال از اتفاق باخبر مي شوند. يکي از آنها عليرضا منصوريان بود. کاپيتان معنوي استقلال که از سوي امير قلعه نويي مامور شده بود نگذارد اين خبر تا پايان مسابقه به گوش جباري برسد. قلعه نويي که در بازي رفت با پگاه به خاطر حضور جباري در اردوي تيم ملي نتوانسته بود از او استفاده کند اصلاً دلش نمي خواست در آستانه دو ساعت مانده به آغاز مسابقه باز هم بهترين بازيکن تيمش را از دست بدهد. ماموريت موفق به پايان رسيد و منصوريان جام قهرماني را بالاي سر برد. منصوريان مي گويد؛«غم خداحافظي از فوتبال يک طرف، کنترل مجتبي طرف ديگر. عجب روز سياهي بود.» جشن که تمام شد فتح الله زاده به سمت جباري رفت. او که پيش از پايان مسابقه در جايگاه ويژه، خبر مرگ پدر جباري را به چند نفر از خبرنگاران نزديک خودش داده بود، پس از پايان جشن به سمت جباري مي رود که بابت قهرماني تيم سر از پا نمي شناخت. جباري به سمت جايگاه VIP رفته بود تا پدرش را در بين تماشاگران پيدا کند. حتي تلفن همراه برادرش مرتضي هم خاموش شده بود تا او از هر دوي آنها بي خبر بماند. در اينجا بود که فتح الله زاده خبر نحس را به مجتبي مي گويد. فتح الله زاده خودش مسووليت رساندن جباري به منزلش را هم برعهده مي گيرد و او را تا «ميني سيتي» همراهي مي کند. البته مجتبي در راه بين استاديوم و ميني سيتي تنها نبود.

قلعه نويي و بازيکنان تيم هم همراه او به شمال شرق تهران رفتند تا جباري پس از شنيدن خبر مرگ پدرش تنها نماند. گويا صحنه يي که فتح الله زاده در رختکن تيم به همه فرمان مي دهد با اتوبوس بروند و او مي خواهد مجتبي را به خانه شان برساند اشک تمام بازيکنان را درآورده بود. جباري که تا آن موقع روحش هم از ماجرا خبر نداشت، گفته بود؛«حاجي چي شده که مي خواهيد با من بياييد؟» به هر حال وقتي جباري راضي مي شود با فتح الله زاده برود، قلعه نويي هم با اتوبوس بازيکنان تيم به دنبال ماکسيماي فتح الله زاده مي رود. ماشين فتح الله زاده که به محوطه آپارتمان شان مي رسد مجتبي همه چيز را مي فهمد.

روز گذشته وقتي جباري به قطعه 23 بهشت زهرا رفته بود تا شاهد دفن پيکر پدرش باشد به دوستانش مي گفت؛«آخرين باري که همديگر را ديديم خيلي قربان صدقه ام مي رفت و کلي بغلم کرد. انگاري براي آخرين بار بود که همديگر را مي ديديم.» تراژدي ماجرا جايي به اوج مي رسد که بدانيد روز بازي استقلال- پگاه در مسابقات جام حذفي و روز مرگ ناگهاني نعمت جباري، با روز تولد مجتبي همزمان بوده و او که خودش را براي جشن تولد در منزل آماده کرده بود ناگهان با عزاي تمام اعضاي خانواده مواجه مي شود.

.


5 فیلم عاشقانه و بدون سانسور روز دنیا

یک نظر بنویسید

تاريخ نگاري 22 ساله از سرمربي تازه پرسپوليس

1- خرداد 1365 علي پروين با فصل تازه يي از زندگي اش مواجه مي شود. بازي پرسپوليس – پاس است. يک جوان 17 ساله با پيراهن سبز وسط زمين مي دود و علي پروين را با تکل هايش کلافه کرده است. پروين که در سال هاي پاياني بازيگري، چنين جسارتي را نديده؛ آنقدر شاکي است که پس از بازي به طرف مهدي مناجاتي مي رود و به سرمربي پاس مي گويد؛ «اين بازيکنت هيچي نمي شود.» بازي صفر – صفر تمام شده و پروين آنقدر عصباني است که در رختکن هم داد و بيداد مي کند و واژه هايي نثار هافبک جوان پاس مي کند. جوان 17 ساله حميد استيلي است.

2- تير 1371. دفتر علي پروين؛ سورتمه. جوانکي که قرار بود هيچي نشود، آنقدر پيشرفت کرده که علي پروين احضارش کند. محمد خاکپور هم همراه استيلي است. علي پروين نکته يي را به دو فوتباليست جوان ياد مي دهد؛ «از اين به بعد هرجا رفتيد، پولتان را همان اول کار نقد بگيريد. خب قرارداد شما دو ميليون و دويست است. اين دويست تومان نقد…بفرما اين هم پيراهن پرسپوليس که دو ميليون مي ارزد.» آشنايي ويژه يي است. نه خاکپور حرفي مي زند، نه استيلي معترض مي شود.

3- شهريور 1372. علي پروين رفتني است. تيم ملي را به جام جهاني نرسانده و «بايد» از پرسپوليس هم برود. جوانکي که با تکل هايش، پروين را به فکر خداحافظي انداخته بود؛ حالا با او همراه مي شود و وفاداري اش را ثابت مي کند. مقصد؛ بهمن.

4- ارديبهشت 1377. تيم ملي 7 گل از رم خورده و بوي کودتا مي آيد. ايويچ تلفني برکنار مي شود و اردوي تيم ملي شرايط عجيبي پيدا کرده است.چند روز بعد رضا شاهرودي به شدت مصدوم مي شود. او به جام جهاني نمي رسد. با استيلي برخورد کرد و مصدوم شد.

5- 31 خرداد 1377.يک لحظه تاريخي؛ توپ به تور دروازه کيسي کلر رسيده و حميد استيلي اشک مي ريزد. بازيکنان ايران دورش جمع مي شوند تا گريه اش تمام شود اما اشک ها خودشان تصميم مي گيرند. دست استيلي نيست. گل قرن را زده است.

6- آبان 1377. بازي پرسپوليس – ملوان است. هفته ششم ليگ آزادگان. علي پروين چند هفته يي است به پرسپوليس برگشته و حالا لحظه يي است که مرد شماره 7 به عنوان بازيکن تعويضي وارد زمين مي شود. حميد استيلي است که يقه پيراهن را به سبک اريک کانتونا بالا زده و صداي تشويق هواداران را مي شنود. نادر محمدخاني هم با او برگشته است. پيراهن شماره 7 پاداش وفاداري به پروين است.

7- آبان 1379.تيم ملي در جام ملت هاي 2000 شرايط وخيمي دارد. پيش از بازي با لبنان حميد استيلي بازوبند کاپيتاني را به علي دايي داد و از حق خودش گذشت. پس از چند روز از لبنان خبر مي رسد يک باند قوي با حضور چند بازيکن باتجربه تشکيل شده که استقلالي ها را نيمکت نشين کرده و علي کريمي را هم از ترکيب اصلي دور کرده است. تيم ملي به کره مي بازد و شايعات به اوج مي رسد.

8- 9 دي 1379. قيچي زيباي علي کريمي دروازه استقلال را باز مي کند. ناصر ابراهيمي کنار زمين دارد معلق مي زند. چند دقيقه بعد حميد استيلي و محمد نوازي گره خوردند و مشت و لگدهايي است که رد و بدل مي شود. نيکبخت يک گوشه ايستاده و اشک مي ريزد. خيلي زود مشخص مي شود مشت و لگدها ريشه در اتفاقات جام ملت ها داشته و استقلالي ها را به اوج عصبانيت رسانده است. چند روز بعد حکم محروميت شش ماهه حميد استيلي امضا مي شود.

9- 23 خرداد 1382. مي گويند بقاي علي پروين در پرسپوليس، بسته به نتيجه اين بازي است. منصور پورحيدري و استقلال دو بر يک به پرسپوليس مي بازند. حميد استيلي بهترين بازيکن زمين، خودش را آماده رفتن به جشن عروسي بهروز رهبري فرد مي کند.

10- تير 1382.پيروزي در داربي هم به پروين کمک نکرد.او رفتني است و استيلي هم يکي از اعضاي گروه 7 است که با پروين مانده است.اينجا اما نقطه عطفي است که پروين و استيلي را از هم جدا مي کند چون استيلي مثل يازده سال قبل، با استاد نمي ماند و به جمع غمخوار و علي دايي مي پيوندد.

11- مرداد 1383. پروين برگشته است اما استيلي رفتني نيست. او يکي از دستياران پروين و سوبل است. طولي نمي کشد که پروين پشيمان مي شود.

12- بهمن 1384. آري هان جانشين پروين مي شود اما باز هم استيلي ماندني است. چند ماه بعد آري هان، استيلي را اخراج مي کند. چرا؟

13- مرداد 1385.استيلي باز هم هست. اين بار دستيار مصطفي دنيزلي. چند ماه بعد دنيزلي هم همان کاري را مي کند که آري هان کرده بود؛ اخراج استيلي.

14- مرداد 1386.استيلي که قرار بود سرمربي پرسپوليس باشد؛ از کاشاني مي خواهد قطبي را به عنوان سرمربي جذب کند و خودش کنار او کار کند.

15- 28 ارديبهشت 1387.جام قهرماني در دست استيلي و قطبي است. دستيار چند ساله، مي خواهد از سايه بيرون بيايد.حالا وقتش است…

16- 21 خرداد 1387. استيلي در آستانه دريافت حکم سرمربيگري پرسپوليس است. حالا مجبور است از سايه بيرون بيايد و به جاي تکل زدن، گل بزند. آفتاب تندي است. شايد عينک دودي بزند.

یک نظر بنویسید