هفت تیر 7tir.com : دزداني که با پرتاب تخم مرغ به افراد مقابل مراکز اقتصادي کيف آنها را سرقت مي کردند راهي زندان شدند. اواخر سال گذشته ماموران انتظامي در پي اعلام مرکز فوريت هاي پليسي 110 مبني بر وقوع يک فقره کيف قاپي در خيابان نيروي هوايي براي بررسي موضوع به محل اعزام شدند. مرد مالباخته با مشاهده ماموران گفت؛ به قصد نقد کردن چند قطعه تراول چک به بانک رفته بودم که هنگام خروج از بانک يک جوان موتورسوار تخم مرغي را به سمت من پرتاب کرد و همان لحظه موتورسوار ديگري براي کمک به من نزديک شد. او به بهانه تميز کردن کتم، پول هايم را سرقت کرد و متواري شد. پس از طرح اين شکايت، تحقيقات ماموران با دستور بازپرس دادسراي ناحيه 4 آغاز و در بررسي هاي به عمل آمده، مشخص شد تعدادي از سارقان حرفه يي و سابقه دار که از سال 81 تا 85 با تشکيل باندي در جلوي مراکز اقتصادي از جمله بانک ها پس از شناسايي طعمه هاي خود، در فصل پاييز و زمستان با پرتاب تخم مرغ به مالباختگان اقدام به کيف قاپي مي کردند، به تازگي آزاد شده اند. با افشاي اين موضوع اعضاي اين باند بار ديگر دستگير شدند و متهمان پس از انتقال به کلانتري با اعتراف به 16 فقره سرقت گفتند پس از سرقت و کيف قاپي از طريق تخم مرغ زني با شناسنامه جعلي اقدام به وصول چک هاي مسافرتي مي کردند. متهمان پس از اعتراف به جرم خود و تفهيم اتهامات شان با قرار وثيقه از سوي بازپرس پرونده راهي زندان شدند.
Posts Tagged دزدی
من دیروز کتاب دزدیدم
چند روز پيش در يك تئاتر مخفي (Invisible Theater) شركت داشتم . علاوه بر تجربه فوق العاده نتيجه براي ما مهم بود … داستان از اين قرار بود كه من مي بايست در يك كتاب فروشي جلوي چشم مردم كتاب مي دزديم و در كيفم مي گذاشتم البته صحب كتاب فروشي مطلع بود. اين بازي يك ساعت و نيم طول مي كشيد و ما بايد مي ديديم كه انعكاس حركت مردم در مقابل ما چيست ؟
خب شروع كردم به دزدين و كتاب ها رو در مقابل ادم هاي مختلف در كيفم گذاشتن و همين طور ادامه دادن ولي بعد از نيم ساعت هيچ كس توجهي نمي كرد … خسته شدم نزديك كسي رفتم و با حالتي عوامانه از او پرسيدم كتاب فلسفه مي خواند او هم جواب داد بله و اين كه درس مي خواند و از اين جور چيز ها و فهميدم دانشجوي فلسفه اسلامي است با او يك ربع حرف زدم از اين كه معتاد داشتن كتابم و مي خواهم فقط كتاب داشته باشم ولي پول ندارم و امروز هم امده ام طبق معمول اين كار رو انجام بدم تا بتونم خودم رو ارضا كنم و همين طور ادامه دادم و به جوابي سخت مواجه شدم در نهايت وقتي از او خواستم به صاحب كتاب فروشي نگويد به من گفت: تو بايد خودت رو جاي كتاب فروش بگذاري و كتاب فروش هم بايد خودش رو جاي تو بگذارد.
اين جمله من را هم ترساند يعني ايا وجدان عمومي به اين مقدار از بين رفته و جاي خود را به وجدان شخصي داده ؟
به اميد اينكه ديگران به سوالات من جواب بهتري بدهند كار خود را ادامه دادم .. جلوي هر كسي كه مي رفتم اهميت نمي داد در قضيه مشابه طلبه ايي به من جواب داد : اصلا همه رو بار كن ببر .. به من چه ؟ داشتم كم كم خسته مي شدم كتاب هاي زيادي بر داشته بودم به اندازه ايي كه تقريبا كيفم پر شده بود و داشت سر ريز مي كرد كتابي 800 تومني روي ميز گذاشتم و گفتم اقا اين چند كه ناگهان كسي امد طرفم و گفت نمي خواي باقي رو حساب كني ؟ و من گفتم كدوم باقي و كيفم رو باز كرد و من گفتم اين ها را قبلا خريده بودم و او گفت خودم ديدم جاش هم هنوز خالي بخواي نشون مي دم و من هم برگشتم و به طرف تمام ادم هايي كه با انها در كتاب فروشي بحث كرده بودم و يا اين كه ديده بودند كار من را گفتم : كسي ديده من دزدي كرده باشم !؟؟؟ و هيچ كس چيزي نگفت !!!! و اين يعني ترس من !! در ان كتاب فروشي را مي توان نماد جامعه ما و يا كشور ما دانست .. مردماني بي تفاوت كه وقتي از كتاب فروشي بيرون مي روند مي گويند ديدي داشت مي دزديد و چها كرد ولي خودشان در كتاب فروشي هيچ كاري نكردند و اين مرا سخت ترساند بيشتر از پيش امروز من حق كسي را جلوي انها كشتم و انها مي توانستند تنها يه ندا بدهند در خيلي لحظات من به انها فرصت هاي زيادي دادم كه حتي بدون وجود من هم بگويند به كتاب فروش ولي هيچ كس صدايش را در گلو نيانداخت …
شده ايم مردمي كه فقط به اين فكر مي كنيم چگونه لقمه را در دهان خودمان بكنيم ..خوبمان لقمه كسي را نمي خورد ولي خب به كسي هم بقمه نمي دهد و يا از لقمه ديگري هيچ كس مواظبت نمي كند … خب چه انتظاري هست .. كسي جوابي دارد … براي ان سوال امروز كسي به من گفت شهردار دار عوض مي شود و كلي حرف كه ديدي چه كرد و حالا دارد مي رود و ببين همشان يه كرباسند و من هم گفتم : مثل ايران مثل خانه دوستي است كه هر شب براي مهماني به انجا مي رويم همه رو مي بينيم كه به كار خود مشغولند دارند مي خورند و مي اشامند و حال مي كنند و خانه بهم ريخته است و بوي تعفنش زده بالا شما كه تازه امده ايد يكي بلند مي شود مي گويد كه اقا خانه را تميز كن حالا كه ايستاده ايي و شما با خودت مي گويي ايستاده ام كه ايستاده ام چرا شما لم داديد و من لم ندهم و عيش و نوش نكنم. من هم مي نشينم و حال ميكنم مي خواهيد چكار كنيد ؟ خب كسي كاري نمي كند چون هيچ كس غذا و جاي خود را نمي خواهد از دست بدهد .. اين است مثلي از ايران و ما مهمان ها .. مهمان مي گويم چون اكثر ما وقتي جلويمان كشوري اروپايي را بگذارند و بگويند بين ايران و فرانسه و يا المان يكي رو انتخاب كن فكر نكرده مي گوييم المان و يا فرانسه و يا هر كشور ديگري كه بشود .. ما مهمان اين سرزمين شده ايم … كاش روزي بيدار شويم از خواب غفلتي هزاران ساله ….
ادمهايي كه من تستشان كردم و رويشان كار كردم تقريبا 10 نفر بودند از تمام قشر ها زن و مرد و كودك محصل و طلبه و عادي و تنها يك نفر اعتراض كرد يعني 10 درصد جامعه اعتراض كردند …
راستي از سيد معممي خواستم كه جلوي صندوق صاحب مغازه بياستند تا من كتاب از قفسه روبروي صاحب مغازه بدزدم … و او ايستاد و من كتاب دزديدم…

