Posts Tagged دختر

گسترش خرافات و فالگيري در جوامع شهري

وقتي به شوق دانستن از آينده نامعلوم و با باور دروني، سراغ مرجعي مثل يک فالگير مي رويد، مسلم است که ميزان قابل توجهي از حس «تلقين پذيري» را با خود حمل مي کنيد. پس «احتمالات» و «پيش بيني» هاي عوامانه، کليشه يي و خام دستانه فالگيران را جدي مي گيريد و کم کم، خيلي آرام و خاموش و گاه حتي ناخواسته، تبديل مي شويد به مشتري ثابت بساط رنگارنگ «خرافات». تجربه نشان داده که اگر «زن» باشيد- به هزار و يک دليل و از جمله به دليل فرودستي تاريخي يا فرصت هاي نابرابر آموزشي – استعداد بيشتري از خودتان براي پذيرش خرافات و رفتن از پاي بساط يک فالگير به بساط فالگير ديگر بروز خواهيد داد. رمال ها و دعانويس ها هم اغلب خوب مي دانند چگونه با مقتضيات زمان پيش بروند تا اعتماد شما را از دست ندهند. براي اثبات ادعاهاي خود تفسيرهاي علمي مي تراشند و مثلاً مدعي مي شوند که برخورد دهان انسان با فنجان قهوه DNA او را به فنجان منتقل مي کند، اما واقعيت جايي بيرون از فنجان قهوه و تصاوير روي ورق هاست و شايد به همين دليل است که جامعه شناسان از رشد تمايل مردم و به خصوص زنان به «خرافات» و «فالگيري» مي هراسند. شايد به همين دليل است که در قوانين جاري کشور هم سابقه جرم انگاري رمالي و فالگيري وجود دارد. در سال 1352 با تغييرات و اصلاحاتي در ماده سوم آيين نامه امور خلافي براي آنها که مبادرت به رمالي و فالگيري و امور مشابه مي کنند جريمه نقدي تعيين شد. علاوه براين از آنجا که خرافه پروري و رمالي مصداق کلاهبرداري است، بنابر ماده 1 قانون تشديد مجازات جرم محسوب شده و مرتکب به آن به حبس از دو تا 10 سال و انفصال ابد از خدمات دولتي و پرداخت جزاي نقدي معادل مالي که اخذ کرده، محکوم مي شود. اما حتي با وجود اين تصريح قانوني هم هنوز شهر پر است از خريداران «خدمات خرافي»؛ خريداراني که حاضرند به قيمت هاي گزاف «خرافه» بخرند؛ خريداراني که فراموش کرده اند که «از زندگي نبايد ترسيد، از دروغ بايد ترسيد.»

اپيزود اول؛ دست هاي تو با من آشناست

- آي خانم خوشگل پيشاني بلند، دستت بده من ببينم.

دختر صداي بم فالگير دوره گرد را مي سپارد به همهمه شهر. ميان چنارهاي بلند خيابان ايتاليا قدم تند مي کند که يعني حوصله مزاحم ندارد. زن فالگير اما چادرش را در قوس کمرش گره زده و ول کن نيست. عادت دارد به بي اعتنايي. پشت سر دختر راه افتاده و با لهجه يي که نمي شود به راحتي فهميد مال کجاست «دست» او را مي خواهد.

- دستت بده. من فالت ببينم؛ نخواستي اصلاً هيچي بهم نده. من که مي دونم بختت هم مثل پيشاني ات بلنده. مي دونم دلخوري… بيا دستت بده. «خوشگ کارًتٍ بîسيٍاسٍ» (خواهرم کارت بسته است). دستت بده، گره از کارت باز کنم.

دختر اما رسيده به تقاطع بلوار کشاورز و خيلي زودتر از آنکه زن فالگير به خودش بجنبد، بر صندلي جلو يک پرايد مسافرکش نشسته است. ماشين گاز مي دهد و مي رود. فالگير هم راه «پارک لاله» را پيش مي گيرد. توي پارک شايد موردهاي بهتري پيدا کند. مي روم جلو.

- سلام خانم.

با تمام صورتش مي خندد؛

- خانم شمايي. سلام. دستت بده ببينم پيشاني بلند.

- به شرطي که به سوال هايم جواب بدهي.

- هرچه مي خواي بپرس که بختت بلنده. امروز مي ري تا دو زمان بعد. بعد دو زمان مشکلت حل مي شه.

- دو زمان يعني کي؟ من که نگفتم مشکلي دارم.

- دو زمان مي تونه دو روز باشه، دو هفته باشه، دو ماه باشه…

- دو سال باشه، دو قرن باشه،

هوشمندانه از اين کنايه مي گذرد.

- رازت پيش خودت بمانه. خيلي ساده يي. به همه حرف مي زني. به کسي نگو اگه برات خواستگار آمد.

- از کجا فهميدي برام خواستگار مياد؟

- چرا نياد خب؟ دختر به اين خوبي؟ تا دو زمان ديگه مياد. دستت هم خيلي شلوغه. پر بار و بر مي شي ان شاء الله.

خطوط کف دستم را با انگشت نشان مي دهد؛ «ها، ببين. خط عمرت هم طولانيه.»

- روزي چقدر درمياري؟

- زياد نيست به خدا. چيزي نمي شه.

- حالا مثلاً؟

- يک روز ده تومن، يک روز شش تومن…چيزي نمي شه با پنج تا بچه.

- توي خيابان اذيت نمي شي؟ کسي کاري به کارت ندارد؟

- نه، مگر چه کار مي کنم؟ خلاف که نکردم. دست مردم مي خوانم.

- چرا هميشه سراغ زن ها مي روي؟ دست مردها را نمي خواني؟

- مردا را هم مي خوانم. تو دست آنها هم نوشته. فرقي نمي کنه. يک بار دست يک آقايي را خواندم 10 هزار تومان بهم داد.

- مگه چي بهش گفتي؟

- همه بود و نبودش را گفتم. گفتم داري با زنت مي ري کانادا. زنت داره امتحان تافل مي ده. خيلي هم موفق مي شويد. مرده دهانش باز مانده بود. گفت خدا از دهانت بشنود. بعد هم دو تا 5 هزار توماني داد بهم.

- تو مي داني تافل چيست؟

- چرا ندانم؟ مگر خرم؟ زبان خارجي است ديگه.

- سواد داري؟

- تا کلاس پنجم خواندم.

- از کجا آمدي تهران؟

- اهواز.مادرم دعا مي نوشت اما زود خدا خواستش.

- شوهر هم داري؟

- فکر کردي چي؟ پس پنج تا بچه را از تو تخم مرغ آوردم؟

- منظورم اين است که الان شوهرت کجاست؟

- مرده. رفته گور مرگش را پيدا کنه… شما هم خانم ستاره اقبالت بلنده. تا دو زمان ديگه ثروتمند مي شي. روزاي يکشنبه و سه شنبه هم برات اومد نداره.

- اين حرف ها را همين طوري مي گويي ديگر. واقعاً مردم هم باورشان مي شود؟

- همين طوري نمي گويم. تو دستت نوشته، رو پيشاني ات نوشته. مي خوانم و مي گم.

هوا عوض شده. رسيده ايم به پارک لاله. چشم هاي قهوه يي سوخته اش خيره شده به دختر و پسري که نشسته اند زير سايه کوچک يک بيد مجنون.

- درخت آن پسر بيد است. بيد يعني ماليخوليا. دختر بايد حواسش باشد. پولم بده بروم به دختر بگويم. دختره درخت ممرز است.

- من چه درختي هستم؟

- تو که خانم، زبان گنجشکي. خيلي هم کينه يي هستي. خدا نکنه با کسي بد بشي.

- اينها را هم توي سر و صورت آدم ها نوشته.

- آره ديگه. تو مال ماه فرورديني گمانم. فروردين هم زبان گنجشکه.

- ديدي اشتباه کردي؟ من متولد اسفندم.

- اتفاقاً اسفند و فروردين که پشت هم اند. اشتباه نيست.

- حالا چقدر بايد بدهم؟

- هر قدر کرمت هست. خانم دکتر خوشگل خوب پول مي ده.

- 1000 تومان خوبه؟

- 1000 تومن؟، 1000 تومن چيه؟ نيم ساعته دارم طالعت مي گم. 5 هزار تومن بده.

- 5 هزار تومان؟ اين طوري که درآمدت خيلي بيشتر از روزي 10 تومان مي شود؟

اپيزود دوم؛ ويزيت هاي 650 هزار توماني

در بسياري از شهرهاي ايران هنوز هم «دعانويسي» در ميان مردم طرفداران و معتقدان بي شمار دارد. هنوز هم عده يي هستند که کتاب «جامع الدٌîعîواتٍ» را گذاشته اند جايي در گوشه و کنار اتاق نمور و نيمه تاريکشان و با دعانويسي و طلب شفا يا گشايش براي ديگران گذران زندگي مي کنند. دعانويسان ايران را حدود 10 هزار خانوار دانسته اند که در سراسر کشور پراکنده اند. بيشتر دعانويسان بي سوادند و عده کمي از آنها خواندن و نوشتن مي دانند. گروه بزرگي از دعانويسان در حوالي شيراز يا گود عرب هاي تهران ساکن اند. در بعضي شهرها حتي خاندان هايي هستند که نسل اندر نسل به دعانويسي شهره اند و پسر و پدر و پدر پدر را مردم به شفابخشي و مستجاب الدعوگي مي شناسند. خاندان «قافله باشي» در قزوين يکي از نمونه هاي مشهور اين قبيل خانواده ها هستند. اگر دردي داشته باشيد و از پزشکي نااميد شده باشيد، دعانويسان برايتان روي تکه کاغذي مي نويسند؛

« وî نïنîزًٌلï مًنî القïرآنٍ ما هïو شîفاءً و رîحمهï لًلٍمïومًنًينٍ و لا يîزيدï الظالمين الا خساراً برîحٍمتًکî يا اîرحم الراحًمينٍ» و از خداوند مي خواهند تا به حق 14 معصوم شما را شفا عنايت فرمايد. دعايشان را با گلاب يا آب پاک درميان ظرفي مي شويند و آب يا گلاب را به شما مي خورانند يا به سر و رويتان مي پاشند. کاغذ دعانويسي ساده و بي خط است و باريک و دراز و اغلب در پارچه سبز رنگي پيچيده و به دست «دعا گيرنده» داده مي شود.دعاباوران هم که اغلب از توده مردم هستند براي حل مشکلات کوچک و بزرگي مثل بسته شدن کار، محبت زن به شوهر، محبت شوهر به زن، محبت عاشق و معشوق به يکديگر، سياه بخت کردن زن نزد شوهر و شوهر نزد زن، ايجاد مهر و محبت ميان زن و شوهري که از هم جدا شده اند، جن زدگي، ديوانگي، نازايي، بچه دار شدن و بسياري ديگر از مسائل اينچنيني هيچ مرجعي را امن تر و مطمئن تر از دعانويسان نمي دانند. اين طوري است که خانه دعانويسان هميشه شلوغ است و مشتاقان ديدارشان بي شمار و بي تاب. زنان زيادي از سراسر کشور آمده اند و در نوبت انتظار ديدار با دعانويس مشهور به گپ زدن با هم مشغول اند. زن کرد از دخترش مي گويد که تا به حال دو بار خودکشي ناموفق داشته و آمده تا از دعانويس بخواهد طلسم بدبختي او را بشکند، مي پرسم؛ «دخترتان را پيش روانپزشک برده ايد؟»

- نه.

- چرا؟

- خب، دعانويس هم همان کار را مي کند ديگر.

- چه کاري؟

- دعا مي نويسد، مي دهد تا طلسم اين بچه شکسته شود و دست از اين کارها بردارد.

- اما روانپزشک چنين کاري نمي کند. تازه از کجا مطمئنيد که با دعا دخترتان خوب شود؟

- مطمئنم. همسايه هايمان قبلاً آمدند پيش حاج آقا. جواب گرفته اند.

- چقدر پول داده اند؟

- پول که نمي گيرد آقا.

- يعني اين همه آدم را روزانه مجاني مي بيند؟

- نه. اما اسمش «پول » نيست.«نياز » است.«نياز » را هم قبل از نوشتن دعا مي گيرند، وگرنه دعا تاثير نمي کند،

زن ديگري به حرف مي آيد که؛ «خانم بگذار من بگويم بهت. زن برادرم با من دشمني داشت و زندگي ام را طلسم کرده بود. بخت دخترم را بسته بود. اصلاً از اولش حسودي مي کرد به اينکه اخلاق شوهر من خوب است. از چشم هاش که ديگر نگو. چشم زخمش زبانزد فاميل است. من آمدم پيش حاج آقا و او سحر اين زن را برايم باطل کرد. من را از افسون زن برادرم خلاص کرد.»

- چطوري؟ اصلاً از کجا فهميد که چه کسي شما را افسون کرده؟

- اين را که خودم مي دانستم و بهش گفتم. او هم دعا نوشت، داد دستم. دعا را بردم گذاشتم زير فرش آشپزخانه شان. يک قفل هم داد گذاشتم بالاي سر دخترم. روي قفل عددهاي باطل السحر نوشته بود. چند وقت بعد هم کليدش را داد و يکي دو ماه بعد يک خواستگار خوب براي دخترم پيدا شد.

- دخترتان چند سال دارد؟

- 20 سال. الان شش ماه است که عقد کرده.

- خب، سن زيادي نداشته و آمدن خواستگار در اين سن هم اتفاق عجيبي نيست.

- شما حاليت نيست. ايمان نداري. مي گويم دخترم را قفل کرده بود.

- خب پس حالا چرا دوباره اينجايي؟

- به خاطر شوهرم. من يک دعايي هم براي محبت بيشتر گرفته بودم که حاج آقا گفته بود بگذارم توي لباس شوهرم. چيزي نبود. دعا بود فقط. براي رفع چشم زخم و اينکه محبت مان بيشتر شود. اما وقتي که ديد خيلي عصباني شد. او هم مثل خودت ايمان درست و حسابي ندارد. حالا همه اش مي گويد مي ترسم چيزخورم کني و به من بي اعتماد شده. آمدم تا حاج آقا کمکم کند.

- براي قفل و دعاهاي قبلي چقدر پول داديد؟

- براي قفل 650 هزار تومان. اما مي ارزيد، براي دعاها هم هر بار 20 هزار تومان « نياز » مي دهم.

اپيزود سوم؛ تجارت تاروت با وقت قبلي

فرز و بامهارت «تاروت صغير» و «تاروت کبير» را روي ميز مي چيند. قبل از آن چند دقيقه يي هم به «برزدن » ورق ها گذشته. همين طور بي اعتنا به حضور جمع، کارت هاي مصورش را با حرکات موزون از اين دست به آن دست مي کند، درباره کارش هم توضيح مي دهد؛ «اين کار را اصلاً با رمالي و اين حرف ها يکي نگيريد. تاروت يک هنر است. يک جور پيشگويي الهام بخش است…»

- يعني شما تاروت را فال نمي دانيد؟

- من؟ من که کاري با اين حرف ها ندارم. به شما مي گويم چون داريد مي پرسيد.

- مي خواهم بدانم شما فالگير هستيد يا نه؟

- به چه دردت مي خورد اين سوال ها؟ سوال اصلي زندگي ات را از تاروت بپرس… اجداد من از کولي هاي اروپايي بودند که تاروت را از مصري ها ياد گرفتند. من هم دارم کار آنها را ادامه مي دهم.

- يعني شما از اروپا به ايران آمده ايد؟

- بالاخره از يک جايي آمده ام ديگر. حالا اصلاً سوالي داري يا فقط آمده يي وقت تاروت را بگيري؟

- نه. اما خب برايم جالب است. اين کارت ها، اين فضا …

- اين کارت ها را که مي بيني با کلي بدبختي از اروپا آورده ام. کارت هاي ايراني که به درد نمي خورد. يک مشت کارت به اسم کارت ايتاليايي مي دهند توي بازار که همه شان هم سانسور شده. قطع اصلي تاروت را هم ندارد. اصلاً «آرکاناي بزرگ» و «کوچکش» را که ببيني، نمي شناسي بس که بي کيفيت است…اگر رفتيد جايي و ديديد طرف دارد با کارت هاي ايراني تاروت مي خواند، بدانيد که هنوز خيلي تازه کار است و احترام تاروت سرش نمي شود… خب سوالت؟

- راستش دوستم سوال دارد…

موهاي صاف رنگ شده اش را با دست کنار مي زند؛

- ببين تو ديگر حتي اگر صد ميليون هم بدهي چون ايمان نداري، صميميت نداري برايت کارت نمي چينم. فهميدي؟ مي داني چرا؟ براي اينکه جرات نداري از مشکلاتت حرف بزني. جرات نداري از مشکلاتت سوال کني. براي همين سوال هاي بي ربط مي پرسي. من هم سرم خيلي شلوغ است. وقت براي اين کارها ندارم.از پشت ميز بلند مي شود. دست هايش بزرگ و مردانه اند و به سيگار زنانه يي که با فندک اژدها نشان طلايي روشنش مي کند، نمي آيند. بلند که مي شود سر و صداي به هم خوردن زيورآلاتش مي پاشد توي تاريکي اتاق زيرشيرواني . در و ديوار پر از طرح هاي نمادين و نقش هاي اسطوره يي است. با اشاره چشم و ابروي سياهش از دوستم مي خواهد که جاي من، پشت ميزگرد تاروت بنشيند. مي پرسد؛ «چاي يا قهوه؟» اينجا از مشتري هايش که پيش از آمدن بايد تلفني وقت بگيرند، پذيرايي مختصري هم مي کند.

- خب سوالت را از تاروت بپرس. گفتي قبلاً هم آمده بودي؟

- بله. اين سومين بار است که مي آيم.

- هنوز هم نگران تمام شدن آن رابطه يي؟

- چه جالب،، يادتان است شما؟

براي اولين بار مي خندد؛ «معلوم است که يادم هست.»

اين بار يکي دو مرتبه که بر مي زند به شيوه يي متفاوت کارت ها را روي ميز مي چيند. بعد شروع مي کند به خواندن کارت ها. چند کارت را جابه جا مي کند. تاکيد مي کند که کارت هاي سمت چپ مربوط به دوستم و کارت هاي سمت راست مربوط به طرف مورد نظر اوست. خطي به پيشاني «بوتاکس شده اش» مي اندازد و مي گويد؛ اي بابا….انگار نبايد منتظر حل شدن سريع اين موضوع باشي. کار بيخ پيدا کرده. طرفت کاملاً در فکر قطع رابطه است….اما شايد بشود يک کارهايي هم کرد…

سرعت و اعتماد به نفس و مهارت در چينش کارت ها مهم ترين ويژگي کار کساني است که فال تاروت مي گيرند. نزديک 50 سال بايد داشته باشد اما جوان تر از سنش نشان مي دهد. براي هر مشتري بيش از 20 دقيقه وقت نمي گذارد. به هر حال هميشه ديگراني هم هستند که از قبل وقت گرفته و روي صندلي هاي لهستاني کنار در به انتظار نشسته اند و بوي قهوه از فنجان شان مي پيچد توي سکوت مرموز اتاق که با وجود پس زمينه موسيقي کولي هاي اروپا همچنان بر همه چيز غلبه دارد.

- همان قيمت دفعه پيش.

دوستم هفت اسکناس دوهزار توماني از لاي کتابش بيرون مي آورد و مي گذارد روي ميز. زن سيگار ديگري آتش مي کند؛

- به زودي سايت اينترنتي مان هم راه مي افتد و راحت تر مي توانيد وقت بگيريد.

- چه خوب.

- راه که افتاد آدرسش را براي مشتري هاي ثابتم مي فرستم. ضمناً اگر تا ماه ديگر وقت مي خواهيد همين الان به ماندانا بگوييد. چون تا 45 روز ديگر مي روم تبت و مدتي نيستم.

دوستم مي رود سراغ ماندانا تا وقت بعدي اش را بگيرد. ساعت 6 بعدازظهر است و هر هشت صندلي لهستاني کنار در ورودي پر.

- تو بالاخره سوالت يادت نيامد؟ اگر خواستي دفعه بعد با دوستت بيا،

دارم به اين فکر مي کنم که حتي بدون سوال من هم درآمد همين چند ساعت اخير کولي اروپايي، تنها در يک روز چيزي نزديک به 130 هزار تومان است؛ يعني حدود يک سوم حقوق 31 روز من،

اپيزود چهارم؛ زندگي يعني قهوه کف فنجان

جمع شده ايم در اتاق پذيرايي. کلاغ هاي گرمازده در قاب بلند پنجره ها قارقار مي کنند. «مادام» هنوز نيامده. قبلاً شرط کرده بود که نمي تواند وقتش را تلف کند. گفته بود اگر زير 10 نفر باشيم، نمي آيد. يعني برايش صرف نمي کند اين همه راه بيايد چهار تا فال بگيرد و برود. مامان نازنين هم قول داده بود که 10 نفر را حتماً جور کند. حالا ما ده نفريم؛ نشسته ايم توي اتاق پذيرايي روشن و دلباز مامان نازنين و کيک خانگي و چاي تازه دم مي خوريم که صداي زنگ در مي پيچد توي سرمان. مادام به آژانس گفته براي دو ساعت دم در بايستد. خانم ها را يکي يکي به اتاق خواب نازنين دعوت مي کند. به حريم خصوصي پايبند است و فال هر کس را فقط به خودش مي گويد. تذکر مي دهد که با خودمان قلم و کاغذ داشته باشيم تا پيشگويي ها و رهنمودهايش را يادداشت کنيم. نازنين نفر اول است. يک ربع بعد با کاغذي که ريزريز روي آن نوشته بيرون مي آيد. همه کنجکاوند که بدانند چه گفته و چه شنيده.

- خوب بود؟

- فوق العاده بود. گفت بچه ام پسر است. گفت 65 تا 95 درصد جنسيت بچه را درست مي گويد.

- 65 تا 95 که خيلي فاصله دارد؟

- به هر حال درصدش يک اطميناني بود. چند سال چين بوده. از روي يک جدول چيني جنس بچه را مي گفت. ستاره دار يعني پسر، بي ستاره يعني دختر.

- فنجانت چي؟

- گفت زيادي ازش خوردم و ته مانده اش کافي نيست اما نعلبکي را روي فنجان گذاشتم و 5 دقيقه بعد گفت در جهت عقربه هاي ساعت بچرخم و بعد فنجان و نعلبکي ام را خواند. گفت مسعود برايم مي ميرد. گفت بعد از زايمانم سفر مي رويم؛ جايي که من دوست دارم. احتمالاً منظورش ترکيه بوده. يک چيز جالب هم گفت که ديگر کف کردم. گفت مسعود امنيت شغلي ندارد. راست مي گفت. مسعود مي خواهد کارش را عوض کند… خيلي وارد است بچه ها. اين همه چيز مي گويد فقط نفري 15 تومان مي گيرد.

صداي مادام مي آيد؛ «نفر بعد. زود باشين. معطلم نکنيد دخترا.»

نازنين فوق ليسانس معماري است و مادرش معلم دبيرستان. مامانش مي گويد؛ «اي بابا…اينها فقط جنبه تفريح دارند. مي خواهيم دور هم جمع شويم. حالا چهار تا کلمه هم از يک فالگير بشنويم،به اينکه نمي گويند خرافات.»

- يک ساعت گذشته و آژانس هنوز دم در است. مادام همه را ويزيت کرده. به نوشين گفته در فالت يک زن بانمک مي بينم که به زندگي ات نظر دارد…»

- قبل از اينکه شال بلند قرمز رنگش را سر کند، اعلام مي کند؛ «شماره موبايلم را که داريد. سه شنبه ها هم در آرايشگاه قهوه و ورق مي گيرم. اگر مشکلي داشتيد، بياييد. (مي خندد) زندگي همين است ديگر…قهوه کف فنجان… بياييد. تازه قرار است آموزش «فنگ شويي» هم بگذارم.

اپيزود پنجم؛ تجارت پرسود خرافات

لازم نيست راه دور برويد. فال و «دعا» در خيابان هاي همين شهري که در آن زندگي مي کنيم از 2 هزار ريال تا دو ميليون تومان به فروش مي رسد. از فال هاي حافظ در پاکت هاي کاهي گرفته تا کف بيني و چهره خواني و آينه بيني و دعاهاي گشايش طلسم. در اين ميان بعضي خدمات خرافي مثل «تسخير جن» و «فروش موکل جن» هم مشتري هاي خاص خودش را دارد. مشتري هايي که اغلب پولدار و حتي تحصيلکرده اند و طيف متنوعي از زنان خانه دار تا خانم هاي استاد دانشگاه را دربرمي گيرند. عده يي از فالگيرهاي تهراني حتي با دريافت هزينه مکالمات تلفني شان – البته به دلار- به مشتري هاي خارج از کشور هم خدمات خرافي مي دهند. درآمد متوسط اين گروه از فالگيرها گاه تا روزي يک ميليون تومان هم مي رسد، اين طوري است که خيلي از آنها در برج هاي شيک و مدرن پايتخت، دفتر کار و اغلب تنها به صورت سفارشي و با تعيين وقت قبلي، مشتاقان را مي پذيرند. برخي از فالگيران براي گرفتن فال قهوه تا 150 هزار تومان دستمزد مي گيرند و زناني هستند که تا 50 هزار تومان هم براي احضار ارواح، فال ورق، يي چينگ، تعبير خواب و فال شمع و تفاله چاي پرداخته اند. از طرفي رمالي اينترنتي هم در سال هاي اخير رشد عجيبي را به نمايش گذاشته است. براساس آخرين اطلاعات به دست آمده از موتورهاي جست وجوگر اينترتي، در حال حاضر بيش از دو ميليون و 170هزار صفحه وب در بخش فارسي خدمات فالگيري وجود دارد که اطلاعاتي درباره انواع فال در اختيار کاربران خود قرارمي دهند يا براي آنها به صورت اينترنتي فال مي گيرند. بسياري از اين سايت ها کتاب هاي طالع بيني هندي، چيني و ژاپني و انواع محصولات خرافي را معرفي کرده و با قيمت هايي بيش از قيمت پشت جلد کتاب مي فروشند. فال هاي اينترنتي هم اغلب از دو،سه هزار تا 300هزار تومان قيمت دارند که از طريق اعلام حساب هاي بانکي به دست فالگيرهاي دنياي مجازي مي رسد تا واقعيت هر روز بيش از ديروز در فنجان ها ته نشين شود.

نوشتن دیدگاه

مقاله عباس عبدی در مورد اختلاط جنسیتی راه حل مبارزه با فساد در جامعه

وقتي كه كلمه «فساد» و مبارزه با آن به گوشمان می خورد، به نوعي دچار حساسيت مي‌شويم، چرا كه هيچ صدايي رساتر از اين ادعا شنيده نمي‌شود و هيچ داعيه‌اي كم‌اثرتر و بي‌اثرتر و حتي با اثر منفي‌تر از اين ادعا دیده نمي‌شود. قضيه چندان هم پيچيده نيست. ما در جامعه‌اي زندگي مي‌كنيم كه به لحاظ شاخص و وفور فساد در منطقه، فقط از يَمن و عراق وضعيت بهتري دارد و سال به سال نیز دو اتفاق همزمان رخ مي‌دهد. از يك سو شاخص فساد در جامعه بدتر مي‌شود و همزمان از سوي ديگر، پرچمدار و داعيه‌دار صدور اخلاق و معنويت به جهان هستي مي‌شويم و خود را قطب اخلاقي عالم امکان و چشمه جوشان فضايل اخلاقي و منبع فيض و صدور معنويت به جهان معرفي مي‌كنيم!!
قصد من اين نيست كه اثبات كنم تمامي اين داعيه‌ها از سوي مدعيانش، از باب دروغ و كلاهبرداري اجتماعي و اخلاقي است، بلكه در پي آن هستم كه بگويم حتي اگر اين ادعاها را صادقانه بدانيم، به دليل آن كه در ارايه راه‌حل‌ها نوعي نگاه ساده‌انگارانه و بيش از حد بسيط حاكم است، نتيجه‌اي جز افزايش فساد از اين راه‌حل‌ها حاصل نمي‌شود.
اخيراً بر سياق گذشته، اتهام فساد متوجه جوانان و دانشگاه‌ها شده است و حتي اگر اين مقدمه ناقص و غلط را صحيح بدانيم، نتيجه اتخاذي كه حكم بر ضرورت جدايي دختران و پسران از يكديگر بوده است، همان راه‌حل غلطي است كه موجب افزايش نابساماني و فساد در جامعه مي‌شود. فرض كنيم كه روابط ميان دو جنس در دانشگاه‌ها، با سلايق و علايق و ارزش‌هاي آقاياني كه چنين احكامي را عليه دانشگاه و دانشجو صادر مي‌كنند، متناسب نباشد و حتي لفظ مفسده را بتوان بر آن اطلاق كرد. اگرچه چنين ادعايي به كلي محل بحث جدي است، اما آن را بر حسب تسامح‌ مي‌پذيريم. آيا از اين مسأله مي‌توان نتيجه گرفت كه عامل و ريشه اين فساد، اختلاط ميان دو جنس است و بايد دانشگاه‌ها و احتمالاً پيش از آن كلاس‌ها و… را به لحاظ جنسيتي تفكيك كرد؟ و اصولاچرا ريشه اين فساد در اين اختلاط است؟ اين نتيجه كاملاً غلط است، حتي اگر كسي مقدمه آن‌را درست پندارد. چرا؟
گرچه مطالعه ميداني دقيق و قابل مقايسه‌ هم وجود دارد، اما بر حسب ظاهر هم مي‌توان گفت كه اگر اين گزاره و نتيجه صحيح باشد، گرايش به اسلام و ارزش‌هاي آن پيش از انقلاب و در محيط دانشگاه‌ها، بايد به مرور رو به افول مي‌بود و اين گرايش در سال‌هاي اخير بايد بيش از پيش رو به صعود باشد. قطعاً‌ اين گزاره معكوس است. همين حالا هم بيشترين گرايش‌ها به فرهنگ اسلامي در كشورهايي است كه به نسبت، سياست‌هاي غيرمذهبي‌تري را اعمال مي‌كنند. به عنوان نمونه حتي براي رعايت حجاب هزينه هم تحميل مي‌كنند (مثل تركيه) و از اينها مهمتر این که در كشور‌هاي غربي كه اين نوع اختلاط‌ها به شديدترين وجه مشهود است، كمترين اثر را در رفتار مسلمانان دارد و حتي چه بسا آثار آن معكوس هم باشد. آنجا بر خلاف ايران، حجاب هزينه دارد، ولي بر خلاف ايران گرايش صادقانه به آن بيشتر است.اخیرا مادر خانواده ای که از بد حادثه در آمریکای شمالی زندگی می کند با دخترشان که در مدرسه آیت الله سیستانی در کانادا درس می خواند برای تعطیلات به ایران آمده بود و در برابر این سوال که آیا حضور در ایران بر رفتارهای مذهبی دختر تاثیر منفی نگذاشته مهر تائید زد و امیدوار بود که زودتر برگردد!! و این حدیث بسیاری از ایرانیانی است که در غرب زندگی می کنند.
نمونه روشن ديگر اين مسأله اعتياد است. بر خلاف همه كشورهاي دنيا، در افغانستان دسترسي به مواد مخدر آزاد است، چرا كه خودشان توليد مي‌كنند. اما احتمال مي‌دهم كه كمترين نسبت معتادان را نيز داشته باشند. در حالي كه در ايران براي چند گرم هروئين هم حكم اعدام صادر مي‌شود و انواع مجازات‌هاي ريز و درشت براي فروشنده و مصرف‌كننده را شاهديم، اما نسبت معتادان به جمعيت، در بالاترين رتبه‌هاست. حدود 20 سال قبل كه براي انجام پژوهش تأثير زندان بر زنداني به زندان شيراز رفته بودم. ديدم كه تعداد افغاني‌هاي زندان آنقدر بود كه يك بند مخصوص داشتند. با آنها صحبت مي‌كردم كه چند نفر معتاد در ميان شما هست؟ گفتند فقط يك نفر كه او هم در حال ترك كردن است. علت اعتيادش هم اين بود كه قبلاً به چند نفر از ايراني‌ها نزديك بود و معتاد شد و حالا هم در حال ترك اعتياد است!!!
البته از اين نكات لزوماً نمي‌توان نتيجه معكوس گرفت كه هرچه مواد آزادتر و اختلاط جنسي بيشتر شود، جامعه از اين دو جهت سالم‌تر مي‌شود. گرچه درباره مواد مخدر چنين گزاره‌اي تا حدي از سوي برخي افراد تأييد مي‌شود، زيرا معتقدند نفس قاچاق شدن اين مواد به مصرف بيشتر آن كمك مي‌كند و اتفاقاً در خصوص اختلاط جنسيتي هم اين نكته بعضاً مشهود بوده است. برخي گروه‌هاي خاص كه به نحو غيرمعمولي از اختلاط با جنس مخالف دور نگه داشته مي‌شوند، دچار انحرافات خاص خود مي‌گردند، اما در هر حال نتيجه معكوس را نمي‌توان از استدال فوق نتيجه گرفت. پس چه نتيجه‌اي بايد يا مي‌توان گرفت؟
بروز و ارتكاب هر فعل يا ترك فعلی، دو ركن دارد. ركن عيني و ركن ذهني. مثلاً ركن عيني اعتياد، دسترسي به مواد مخدر است، اما ركن ذهني آن، علاقه و آمادگي به مصرف اين مواد است. روشن است كه در برخي موارد مي‌توان ركن عيني را به كلي نابود كرد و هيچ خللي هم در امور اجتماعي رخ ندهد، مثل مواد مخدر كه اگر يك گرم مواد هم وارد جامعه‌اي نشود، هيچ مشكلي به وجود نمي‌آيد و طبعاً كسي هم معتاد نمي‌شود. اما در اين حالت فراموش نكنيم كه جامعه‌اي كه به لحاظ ذهني، مستعد به معتادپروري است، مشكل خاص خود را دارد و اين مشكل را بايد حل كرد و اگر مواد مخدر هم نباشد، به طريق ديگري خود را نشان مي‌دهد. اما ركن عيني همه رفتارهاي ناخوشايند را نمي‌توان از اين طريق نابود كرد. مثلاً سرقت، يك رفتار مجرمانه و ناپسند است، اما در همه جوامع امكان سرقت فراهم است و با پيشرفت اجتماعي اين امكان بيشتر هم مي‌شود، زيرا كه مال و اموال فزونی می یابد. براي جلوگيري از سرقت هم تا حدي مي‌توان جوانب حفاظتي را رعايت كرد. اما اين جوانب هرچه بيشتر تقويت شود و نگهبان و پليس هم بيشتر شود و مجازات‌ها هم تشديد گردد، زندگي به همان نسبت سخت‌تر مي‌شود، گو اينكه اصل دزدي هم ريشه‌كن نمي‌شود. اما زندگي آنقدر سخت مي‌شود كه عطاي اين سخت‌گيري‌ها را بايد به لقاي آن بخشيد.
در اينجا بايد تمركز را بر ركن ذهني و حرمت و غيراخلاقي بودن سرقت نيز متمركز كرد و ميان اين دو موازنه‌اي برقرار نمود. اين قاعده براي همه رفتارهاي اجتماعي اعم از مطلوب و نامطلوب صادق است. اتفاقاً وقتي كه رفتاري را بد بدانيم، اما به لحاظ ذهني نتوانيم جامعه را با آن مخالف كنيم، در اين صورت هرچه محدوديت‌هاي ركن عيني را سخت‌گيرانه‌تر كنيم، آثار نامطلوب‌تري بر جاي مي‌گذارد، همچنان كه در رژيم گذشته تأكيد بر نوع خاصي از پوشش و تشويق آن و فشار بر پوشش مخالف، چون همراه با پذيرش ذهني اين رفتار نبود و صرفاً بر سخت‌افزار حكومت و قانون و تشويق و تنبيه استوار بود و جامعه به لحاظ ذهني آنرا دروني نكرده و نپذيرفته بود، آن كوشش‌هاي رژيم منجر به نتايج مخالف مي‌شد و به قول معروف «از قضا سرانگبين صفرا فزود.»
نكته مهم اين است كه در هر جامعه‌اي افراد و گروه‌هاي مختلف، عهده‌دار بهبود و تحول در يكي از اين دو ركن عيني و ذهني هستند. دولت در مفهوم عام خود عمدتاً متولي تغييرات عيني است. اما صاحب‌نظران اجتماعي و روحانيون و… متولي تغييرات ذهني و ترويج تبليغ ارزش‌هاي پسنديده هستند. البته اگر اين گروه زمينه مساعده ذهني را فراهم كنند، حق دارند از دولت‌ها بخواهند كه ركن عيني رفتار مناسب را نيز فراهم كند، اما نمي‌توانند ضعف‌هاي خود را نديده گرفته و چپ و راست براي ديگران نسخه بپيچند كه فلان و بهمان كنيد.
جامعه امروزي ما با چنين چالشي مواجه است. آنان كه خود را دائرمدار اخلاق در كل زمين مي‌دانند و كرسي درس اخلاق را در انحصار خود مي‌بينند، به جاي آن كه اگر تواني دارند صرفاً در اين راه گام بردارند و ركن ذهني جامعه را با خود همراه كنند و با استفاده از حداكثر توان تبليغاتي که به انحصار در اين توان هم منجر شده، قدمي پيش بردارند، نقش خود را فراموش كرده‌اند و خواهان تفكيك جنسيتي در دانشگاه‌ها هستند تا اين ضعف خود را با حمايت قدرت بپوشانند، غافل از اين كه اختلاط جنسيتي در جامعه امروز بناچار و بر حسب ضرورت بيش از پيش خواهد شد و راهي براي جلوگيري از آن نيست و اگر كسي خواهان روابط سالم‌تري ميان دو جنس است، بايد طرح ديگري دراندازد. علي‌رغم تمام اين تفكيك‌هاي جنسيتي و نظام‌هاي پوششي و حجاب، شايد در كمتر جامعه‌اي چون ايران، زنان تا اين اندازه از حريم امن محروم باشند. به عبارت ديگر محدوديت‌هاي عيني گسترده نتوانسته است كه اولاً پايدار بماند و ثانياً مؤثر و كارآمد باشد. اما ظاهراً هنوز هم عده‌اي در پي اجراي تجربه‌هاي شكست‌خورده هستند.

۱ دیدگاه

دخترتون دیشب عروس شده اینهم مهریه اش

پاسدار سپاهی انقلاب
عکس تزیینی است .

هفت تیر ۷tir.com  به قلم یک دوست وبلاگ نویس : خاطره ای از عموی پاسدار من
چند وقت قبل خاطره ای از عموی خودم شنیدم گفتم شاید بد نباشه اون را برای شما بنویسم . همه چیزه این خاطره واقعیه به جز اسامی . چون اصلا عموم اسمهای اصلی رو به من نگفت (فقط اسم لیلا واقعیه).عموی من الان سرهنگ سپاه پاسداران جمهوری اسلامیه و همسرش فوت شده، زمان جنگ ایران و عراق در زندان عادل شیراز خدمت میکرد.فکر میکنم اگه این خاطره رو از زبان خود عموم بنویسم بهتره…
فردا روزی بود که قرار بود من به همراه چندتا از بچه ها به جبهه اعزام بشیم . با اینکه خیلی دوست داشتم جنگ رو از نزدیک احساس کنم اما خیلی نگران بودم شاید به خاطر این بود که از مرگ میترسیدم . اتفاقا از بین زندانیها چندتا خانم بودن که قرار بود فردا صبح اعدام بشن . جرم اکثرشون سیاسی بود . و بعضی هاشون هم مجرد بودن (همینطور که میدونین اعدام خانمهای مجرد طبق قوانین نانوشته جمهوری اسلامی ایران ممنوعه) شب بعد از شام و خوندن دست جمعی دعای کمیل ، رئیس زندان همه بچه ها رو صدا کرد و گفت : برای برادرانی که فردا به سلامتی عازم جبهه هستند خبر خوبی دارم . امشب شبی هست که میتونن از بین زنان مجردی که قراره فردا اعدام بشن اونی رو که مایل هستن انتخاب کنن و حاج آقا رضایی هم تشریف آوردن تا هر زنی رو که خواستن امشب موقتا به عقد برادرا دربیارن و درواقع امشب زحمت خطبه عقد با حاج آقاست…حالا برای سلامتی امام و اسلام صلوات جمیع خطب کن و…برای یک لحظه هراس عجیبی تمام تنم رو فرا گرفت . اصلا فکر نمیکردم شبی که قرار بود شب اعزامم به جبهه باشه شب عروسی هم باشه . به سمت سالنی رفتیم که دختران زندانی اونجا به صف ایستاده بودند . جالب اینکه بعضی بچه ها که همراه من بودند مجرد نبودند اما حاظر بودند که این کار رو انجام بدند اما برخی ها با اینکه مجرد هم بودند نیامده بودند . با دیدن دخترها یک لحظه میخواستم برگردم . اما سهیل که یکی از دوستام بود و سه چهار سالی سنش از من بیشتر بود گفت کجا میری مجید. وبا خنده ادامه داد نکنه میخوای ناکام از دنیا بری؟!از این شوخیش اصلا خوشم نیومد اما هرچی بود وسوسه شدم که بمونم . در نهایت هر کدوم از بچه ها دختری رو انتخاب کرد و حاج آقا رضایی که روحانی زندان بود یکی یکی دخترا رو به عقد چند ساعته بچه ها در می آورد.یادمه بعضی از دخترا راضی به این کار نبودن اما چاره ای نبود. محال بود رئیس زندان اجازه بده دختری باکره اعدام بشه. تقریبا برای هر کدوم از ما یک دختر میرسید.نوبت من شد. دختری که انتخاب کرده بودم چهره معصومی داشت اسمش لیلا بود . حاج آقا رضایی صیغه عقد رو خوند و منو لیلا حالا زن و شوهر بودیم. اونم چه زن و شوهری…زنی که قرار بود فردا صبح اعدام بشه.
از لیلا پرسیدم به چه جرمی به اعدام محکوم شده ؟ گفت یک روز به همراه دوستش در یکی از جلسات حزب توده شرکت کرده و از بخت بد همون شب مامورها ریختن تو خونه و همشون رو گرفتن.میگفت که برای اولین بار بوده که تو جلسات سیاسی شرکت میکرده و فکر نمیکرده که روزی همچین اتفاقی براش بیفته.ازم خواست که کاری براش بکنم.اما من فقط یک مامور بودم .چه کاری میتونستم بکنم.کاری براش از دستم ساخته نبود.با خودم فکر میکردم لازمه امثال لیلا قربانی بشن تا اسلام پایدار بمونه.بهترین و سخت ترین شب زندگیم همون شبی بود که تو زندان با لیلا بودم.اون شب به سرعت گذشت . صبح لیلا رو بوسیدم و ازش خداحافظی کردم.گفتم حلالم کن شاید شهید بشم.لیلا سرشو پایین انداخت و هیچی نگفت.چند دقیقه بعد از پنجره میدیدمش که اونو همراه بقیه زنها به سمت اعدام میبرن.لیلا اولین دختری بود که باهش بودم بخاطر همینم برام خیلی سخت بود.اون روز عازم جبهه شدم.چند وقت بعد از بعضی بچه ها که تو زندان بودند شنیدم که وقتی پدر و مادر لیلا برای تحویل گرفتن جنازه اش اومده بودن ۱۳۰۰ تومن از طرف دولت بهشون میدادن و میگفتن دخترتون دیشب عروس شده اینهم مهریه اش…

. نامه آیت الله منتظری به آیت الله خمینی تاییدی بر تجاوز به دخترهای باکره در زندان ها

.

دخترتون دیشب عروس شده اینهم مهریه اش

۱ دیدگاه

دختران همجنسگرا

دخترانه به سبک لزبین ها

يک مساله رياضی حل كرد تا سنش را گفت. از دو شروع كرد. ضرب و تقسيم كرد و جمع زد تا آخر رسید به 23 سال.

“عاشق خانوم‌های خوشگلم. توی خیابون یا کافه، مدام هیزی می‌کنم. از دیدن زیبایی زن‌ها سیر نمی‌شم.”

فهیمه (که به اختصار همه به نام فهیم صدایش می کنند)، سبزه روی و سیاه چشم، با هر کلمه که می گوید، پیچ و تابی می‌خورد. چشم خمار می‌کند و گاهی همراه دود سیگار، از دور برای دختری در میزهای دیگر کافه، بوسه‌ای می‌فرستد.

“اولین بار که عاشق شدم، 16 سالم بود. مهشید، دکترم بود. محو زیباییش شدم. دوست نداشتم ازش جدا بشم. آخر هم از ترس این که نکنه نصیب کس دیگه‌ای بشه، بهش پیشنهاد دادم. اون موقع اون 26 سال داشت.”

تمایلات همجنس گرایانه عمری به درازای تاریخ بشر دارد

دکتر علی ناظری‌آستانه: “گرایشات هم جنس‌گرایانه از ابتدای خلقت بشر وجود داشته و اکنون محققان امریکایی در تلاشند اثبات کنند همجنس گرایی ریشه ژنتیکی دارد. در واقع، ساختار مغز انسان به گونه‌ای است که تمایلات همجنس‌گرایانه دارد.”

این استاد دانشگاه و روانشناس، معتقد است:” تمایلات همجنس‌گرایانه در ناخودآگاه و شخصیت درونی فرد وجود دارد و افکار اجتماعی و محیط نمی‌تواند فرد را مجبور به انتخاب کند. تنها می‌توان گفت که شرایط رشد و بزرگ شدن فرد نیز در آن موثر است. تمایلات همجنس‌گرایانه در همه افراد وجود دارد و بسیاری آن را تجربه کرده‌اند. به خصوص در 10 تا 15 سالگی”.

دخترانه از جنس لزبین ها

فهیم، تابی به گردنش می‌دهد: “بچه که بودم، دلم می خواست پسر باشم. اما من فراتر از یک مرد هستم. الان، هم دوست پسر دارم و هم دوست دختر؛ اما زن‌ها همیشه حس بهتری به من می‌دن.” چشمک و خنده را چاشنی جمله آخرش می‌کند، خنده‌ای بلند.

دقیق و جز به جز، معیارهایش در مورد یک زن زیبا را می‌گوید. از قد و دور کمر تا آرایش چشم و لب. از حسادتش وقتی دختری زیبا را می‌بیند که در کنار یک مرد است. “همیشه وقتی چشمم یکی رو می‌گیره، از این که متعلق به یه مرده و من از اون محروم، اعصابم خورد می‌شه.”

دکتر مهدی صابری، رییس هیات معاینات روانپزشکی پزشکی قانونی، همجنس‌گرایی را ناشی از یک نوع اختلال می‌داند. ” اختلال در آموزش‌هایی که از طریق خانواده یا اجتماع به فرد منتقل می‌شود، الگوسازی غلط دوره کودکی و مشکلات عمیق روانی دوران کودکی از جمله دلایل گرایش به هم‌جنس است. وی، در پایان عوامل ژنتیکی و بیولوژیک را هم در مواردی موثر می‌داند.
دوست پسر فهیم کنارش نشسته و گوش می‌کند. “حالا که مهشید را اعتراف کردی، مریم، مهتاب و بقیه رو هم تعریف کن.”

باهم تعارف ندارند. یکی از لذت‌های زندگی فهیم، تعریف جزییات تمام روابطش برای دوستان پسرش است. ” وقتی از دوست دخترام براشون می گم، حسودیشون می شه. از حس فوق‌العاده‌ای که یک زن به من می‌ده، حسودیشون می‌شه.”

بزرگ‌ترین و به قول خودش قشنگ‌ترین بخش دنیای دخترانه فهیم، ازدواج و مادر شدن است؛ اما به گونه‌ای متفاوت از دختران دیگر. “بعد از ازدواجم هم دوست دخترم رو حفظ می کنم. اگر شوهرم آدم روشنفکری باشه، حتماً از احساسم نسبت به زن‌ها بهش می‌گم؛ اگر هم حساس بود، نمی‌گم. ارتباطم رو ادامه می‌دم. چون نمی‌فهمه. خوب من عاشق زن‌ها هستم و رفت و آمد با زن‌ها هم که ایرادی نداره.”

فهیم، وقتی از بقیه دخترها متفاوت می‌شود که می‌گوید:” بعد از ازدواجم از این که شوهرم با دوست دخترم ارتباط داشته باشه، استقبال می‌کنم؛ اما اگر بفهمم دوست دخترم با دختر دیگه‌ای ارتباط داره، سرش رو می‌برم.”

به گفته دکتر ناظری، “تمایلات همجنس‌گرایانه در همه افراد وجود دارد.” این نظریه‌ای است که 100 سال پیش فروید ارایه کرد که مخالفت‌های زیادی با آن شد؛ اما ظرف دو دهه اخیر محققان یک بار دیگر تحقیقات خود را بر روی این موضوع آغاز کردند.

دکتر ناظری:” ظرف دو دهه اخیر با افزایش تعداد همجنسگرایان که به دنبال برخی جنبش‌های اجتماعی و گاهی سیاسی بود، محققان یک بار دیگر تحقیقات خود را آغاز کردند. اکنون دیگر هیچ یک از کتاب‌های روانشناسی از همجنس‌گرایان با عنوان بیمار نام نمی‌برند. همان طور که تمایلات دگرجنس‌خواهانه مربوط به ساختار بیولوژی است، گرایشات همجنس‌خواهانه نیز مربوط به بیولوژی فرد است و بروز آن بستگی به ساختار اجتماعی دارد که تا چه حد به فرد اجازه بروز دهد.”

تمایلات همجنسگرایانه در محیط‌های یک دست و محدود بیشتر بروز می‌کند

براساس نظر دکتر صابری، تمایلات همجنس‌گرایانه در محیط‌های یک دست که دارای محدودیت‌های زیادی هستند، بیشتر دیده می‌شود؛ چرا که راه دیگری برای ارضای نیازها نیست. “وقتی خونه و دانشگات جایی باشه دور از خانواده، یعنی آزادی؛ اما جرات می‌خواد توی شهر کوچیک که همه به کار هم کار دارند، دوست پسرت رو دعوت کنی یا بری پیشش. چند دقیقه بعد، از پلیس گرفته تا حراست دانشگاه همه خبر شدن.”

این تجربه پریسای دانشجو از روزهای اول خودش و چند هم کلاسی‌اش است. اتفاقی که موجب شد روش اتاق‌های دانشجویی با تخت‌های دو نفره را تجربه کنند. “ما از ترس پلیس و حراست همجنس‌گرا شدیم. تو دانشگاه کم هم نیستیم؛ اما یکی از دوستام از ترس جهنم. آدم مذهبییه. میگه ارتباط با نامحرم حرامه. با دخترها رابطه داره.”
دکترناظری:” تنها افرادی را می‌توان لزبین دانست که در شرایط آزاد دست به انتخاب می‌زنند و نه براساس محدودیت‌های اجتماعی. این افراد ممکن با تغییر شرایط به سوی گرایشات اصلی خود بروند.”

سکس کلینیک‌ها؛ همجنس‌گرایی را تکذیب نکنند

اگر لزبین‌ها، به دلیل نوع تمایلاتشان و احساس ناراحتی از آن به پزشک مراجعه کنند، در سکس کلینیک‌ها تحت روان درمانی و رفتار درمانی قرار می‌گیرند.

سکس کلینیک‌ها، مکان‌هایی هستند، که بیماران جنسی یا افرادی که احساس می‌کنند در تمایلات جنسی خود دچار مشکل هستند، به آن مراجعه می‌کنند.

دکتر ناظری: “گرایشات همجنس‌گرایانه، انتخاب فرد نیست. به همین دلیل نمی‌توان و نباید انتظار داشت که آن را تغییر دهد؛ البته در جوامعی که امکان بروز آن وجود نداشته باشد و علاوه بر آن که به فرد “انگ” می‌زنند و برایش محدودیت‌های اجتماعی و قانونی ایجاد می‌کنند، فرد دچار مشکل شده و امکان دارد بخواهد با کمک مشاور یا پزشک به نوعی درمان شود.”

دکتر ناظری: “نمی‌توان انتظار درمان یا تغییر گرایش در این افراد را داشت؛ بلکه این افراد باید نسبت به گرایشاتشان بینش پیدا کنند. ساختار بیولوژیک این افراد به این شکل است. پس در ابتدا احساس بیمار بودن باید از بین برود. مرحله بعدی که اجرای آن در ایران با مشکل رو به‌رو است، بیرون آمدن از خود یا (coming out) است. به این افراد گفته می‌شود که خود و گرایشاتتان را اعلام کنید؛ حتی در بدترین شرایط. اجازه ندهید تحقیر یا شهروند درجه دو خطاب شوید. اگر اجازه داده نمی‌شود که زندگی دلخواهتان را داشته باشید، محیط را ترک و مهاجرت کنید. در هیچ شرایطی معتقد به تغییر گرایش جنسی نیستیم؛ چرا که این افراد بیمار نیستند.”

این روانشناس، از شیوع افسردگی در این افراد می‌گوید:” انتخاب زندگی پنهان به دلیل محدودیت‌ها، عدم مقبولیت اجتماعی، نداشتن امتیازها و آزدی‌های اجتماعی از جمله دلایلی است که موجب شده این افراد بیش از بقیه در معرض افسردگی قرار بگیرند. البته در جوامع غربی نیز در بین این افراد افسردگی وجود دارد؛ چرا که علی‌رغم این که برخی امتیازهای قانونی را گرفته‌اند، هنوز در بین برخی از گروه‌های اجتماعی مقبولیت ندارند.”

رابطه جنسی با هم‌جنس، نقطه مشترک دنیای لزبین‌ها

اصلی‌ترین مساله‌ای که دنیای لزبین‌ها را تشکیل می‌دهد، تفاوت نوع ارتباطات جنسی آنها است. ارتباطاتی که، به نظر نگین، در آن خشونت مردانه جایی ندارد و پر از احساسات مشترک زنانه است. هر چند که معمولا یکی از دو طرف مردانه‌تر رفتار می‌کند.

نگین، 28 ساله دو بار ازدواج کرده؛ اما به قول خودش “هیچ مردی قدر چشم‌های آبی‌اش را ندانسته؛ غیر از پارتنرش مهتاب؛ البته به قول خودش او هم کم از شوهرانش و ارتباط با آن‌ها بیزار نبوده و اکنون به خود واقعی‌اش رسیده است.”

نگین، جدایی از شوهرانش و شناخت گرایشات همجنس‌گرایانه‌اش را یکی از نقاط روشن زندگی‌اش می داند. زندگی که اکنون تنها شامل خودش و دوست دخترش است. “دیگه از پسرها خوشم نمی‌یاد و پارتنرم فقط باید با خودم رابطه داشته باشه.”

اما خیلی از لزبین‌ها دوست پسر دارند. چون معتقدند اگر محدود به زن باشند، در واقع خود را سرکوب می کنند. برخی از پسرها هم دنیای این افراد را جالب و جذاب می‌دانند و آنان را بی‌پروا تر از بقیه دختران می‌دانند.

دخترانه از جنس لزبین ها

در مقابل، سعید معتقد است که این ارتباط‌ها، ساختاری را که طبیعت برای دو جنس در نظر گرفته، دچار اختلال می‌کند و در بسیاری موارد ادا و اصول روشنفکری یا آزادی است.

به نظر نگین، دنیای لزبین‌ها به مراتب از دختران دیگر زیباتر و منطقی‌تر است؛ چرا که حس زیبایی شناختی بیشتری دارند. به همین دلیل هم هست که به زنان گرایش بیشتری دارند. ترسی هم از بیان احساسشان ندارند. “لزبین‌ها از بقیه خوشبین‌ترند. چون اصل آفرینش، یعنی لذت از زیبایی رو درک کردن.”

دختر چشم آبی، باز هم می‌گوید:”دخترها خیلی حساس و احساساتی هستند. وقتی هم رابطه‌هاشون با هم بیشتر می‌شه، وابستگی‌شون به هم خیلی بیشتر از وابستگی به یه پسره و جدایی براشون خیلی سخت‌تره.”

نگین، دختر قدبلندی را نشان می‌دهد که یک دستش سیگار است و با دست دیگرش موهای مش شده دختری را مرتب می‌کند. پوستی تیره دارد با چشم‌هایی کاملا هیز. هر پک سیگاری که می‌زند، دودش را فوت می‌کند در صورت دختر مو بور.

“داره بهش پیشنهاد می ده. این یه روشه. واقعاً هم طرف خیلی خوشگله. ” این آخرین حرف نگین بود که با حسرت گفت.

دنیای همه همجنسگراها یک جور نیست و گاهی تغییر می‌کند.

  • سافو یکی از شاعران بزرگ یونان 5 قرن پیش از میلاد مسیح در جزیره لزبوس Lesbos زندگی می‌کرده و در اشعارش حتی خصوصی‌ترین احساساتش را بیان می‌کرده. او دارای گرایشات هم‌جنس‌گرایانه بوده و به همین دلیل امروز زنان لزبین را براساس جزیره محل زندگی سافو، به این نام می‌خوانند.
  • تمام ادیان سامی (اسلام، مسیحیت، یهود) با همجنس‌گرایی به طور علنی مخالفند؛ اما برخی مسیحیان در این زمینه نظرات متفاوت و ضد و نقیضی دارند. چنان که برخی کلیساها عقد آنان را می‌بندد و برخی آنان را مطرود می‌دانند
  • در قانون مجازات اسلامی، به همجنس‌گرايی زنان با عنوان مساحقه اشاره شده که مطابق با قوانین اسلامی، مجازات آن صد ضربه تازیانه است و در صورت سه بار تکرار، حکم آن اعدام خواهد بود. مساحقه با شهادت دو مرد عادل اثبات می‌شود.

“تا 17 سالگی مدرسه دخترانه می‌رفتم.” این اولین جمله حمید بود بعد از این که نشست.” صدام نسبت به بقیه دخترا کلفت‌تر بود. و دستام هم. دست هایی که تمام دخترای مدرسه دستشون رو با اون اندازه می‌زدند و آخر باز هم زمخت‌ترین بود. اون موقع زهرا بودم.”

دنیای دخترانه حمید که یک تراجنسی بوده، چهار سال پیش تمام شده و یک باره تبدیل به دنیایی مردانه شده. هیچ رد و نشانی از چهره دخترانه ندارد. مگر این که صورت خوش ترکیبش را به حساب آن 17 سال بگذاریم.
“عاشق دخترها بودم.هیچ دوست پسری نداشتم و از اون‌ها بیزار بودم. اون موقع فکر می‌کردم لزبین هستم. زن همسایه هم فکر کرد بهترین دوست و محافظ برای دخترش در مقابل پسرها من هستم. دخترش رو سپرد به من. من هم هیچ وقت امانت دار خوبی نبودم.”

تمام دنیای دخترانه‌ای که حمید الان به یاد دارد، عشق پسر بودن است.

“من چون تجربه دختر بودن رو دارم، نگاهم نسبت به دنیا و آدم‌ها یه جور دیگه است. هر چند باید یاد بگیرم چطور پسر باشم. وقتی دوست دخترم باهام قهر کرد و رفت، نباید گریه کنم. چون الان دیگه مردم.”

براساس نظر یک جامعه شناس: در دیگر کشورها لزبین‌ها بیشتر رادیکال فمینیست‌ها هستند و گرایشاتشان مبنای تئوریک دارد که بیشتر برای حذف مرد است. برخلاف ایران.

بهرام ورجاوند، شرایط اجتماعی را یکی از مهم‌ترین عوامل شکل‌گیری گرایشات همجنس‌گرایی می‌داند.” با وجود آن که بسیاری از خط قرمزها در روابط دختران و پسران کم رنگ شده و مرزها شکسته؛ اما این روابط بدون آموزش است و قواعدی ندارد و همراه با مخاطراتی نیز هست.”
دکتر ناظری، نظر دیگری در خصوص ارتباط فمنیسم و لزبینیسم دارد: با توجه به آن که تمایلات همجنس‌گرایانه حتی در زمانی که فمینیسم نبوده، وجود داشته، نمی‌توان گفت که عامل ایجاد آن بوده؛ بلکه جنبش‌های فمینیستی شرایط بروز آن را فراهم کرده و امتیازات و آزادی‌هایی را برای بروز و مقبولیت آن گرفته است.”

(166) دیدگاه

ترس از اخراج مانع شکایت دانشجویان دختر

سه دانشجوی دختر یک دانشگاه در آذربایجان شرقی که مورد تعرض کارکنان این دانشگاه قرار گرفته‌اند، از ترس بی‌آبرویی و اخراج، حاضر به شکایت از عاملان این حادثه ناگوار نیستند.
به گزارش خبرنگار دسترنج، در ادامه سلسله حوادث تلخ دانشگاه‌ها در زمان دولت نهم و دوران تصدی زاهدی بر وزارتخانه علوم، تحقیقات و فناوری، سه دانشجوی دختر از شروع سال جدید تحصیلی در مهرماه 86 در سه مرحله و به طور جداگانه مورد تعرض سه تن از کارکنان دانشگاه قرار گرفته‌اند که به دلیل تهدید مسوولان حراست دانشگاه، حاضر به شکایت از مسببان ابن حادثه نیستند.
بر اساس شنیده‌ها، از مهر سال 86 تاکنون یک فرد مسوول در حراست دانشگاه، یک استاد و مسوول آزمایشگاه و یک راننده سرویس دانشگاهي در تبريز، سه دانشجوی دختر را مورد تجاوز قرار داده‌اند. در ابتدای سال 87 دانشجویان در اعتراض به این اتفاقات ناگوار و بی‌تفاوتی مسوولان ذی‌ربط در برخورد با عاملان آنها، چندین تحصن اعتراض‌آمیز برگزار کردند و خواستار برکناری معاونت دانشجویی و رییس حراست این دانشگاه شدند.
بر اساس این گزارش، از مسببان این حوادث تنها راننده سرویس دانشگاه که از حمایتی برخوردار نبود، از کار خود اخراج شد اما با دو متعرض دیگر تاکنون برخوردی صورت نگرفته و آنها همچنان بر سر کار خود حاضر می‌شوند.


گفتنی است مسولان حراست این دانشگاه، دانشجويان مورد تعرض قرار گرفته را تهدید کرده‌اند که در صورت شکایت از عاملان این حوادث یا انتشار اخبار مربوط به آن، آنها را به دلایلی چون داشتن رابطه دوستانه با دانشجویان پسر از دانشگاه اخراج خواهند کرد.
بنا بر این گزارش، تلاش خبرنگار دسترنج برای اطلاع بیشتر از کم و کیف این واقعه ناگوار به علت حاکم بودن فضای رعب و وحشت بر دانشجویان این دانشگاه نتیجه‌ای در بر نداشت.
طبق رویه قضایی مرسوم و آیین|‌نامه‌های انضباطی، اگر حراست دانشگاه از رسیدگی به این تجاوز سرباز زند، مسولان حراست وزارت علوم مسوول مستقیم رسیدگی به این پرونده هستند. در صورت خودداری وزارت علوم از اجرای وظایف قانونی، مسولان قضایی استان و شهرستان و در نهایت مسوولان قوه قضاییه مرجع پیگیری این جرم مشهود هستند. صرف اطلاع دادگستری از جرمی اینگونه از طریق رسانه‌ها یا شیوع خبر به اشکالی دیگر، کفایت می‌کند تا دادستان علیه مجرمان وارد عمل شده و به پرونده رسیدگی کند. متاسفانه با وجود پخش خبر این واقعه دردناک، تاکنون هیچ مقام قضایی به نفع دفاع از حقوق دانشجویان آسیب‌دیده وارد عمل نشده است.
این وقایع تلخ در حالی رخ می‌دهد که در زمان حاکمیت دولت نهم، دانشگاه محل بروز موارد متعددی از برخورد نامناسب و تعرض به دانشجویان دختر از سوی مسولان حراست بوده است که با توجه به محدودیت‌های ایجادشده در امر اطلاع‌رسانی و کوتاهی مسوولان ذی‌ربط در رسیدگی به این موارد متجاوزان و حرمت‌شکنان از عواقب قانونی اعمال خود معاف و تجاوزشدگان حتی از ابتدایی‌ترین حقوق قانونی خود نظیر شکایت از عاملان حوادث محروم مانده‌اند.
از جمله این موارد، تجاوز یکی از ماموران حراست دانشگاه کرمانشاه به یک دختر دانشجو در سال 85 بود که در نهایت با اخراج دختر دانشجو و برکناری مامور حراست فیصله یافت. انتخابات انجمن اسلامی دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه علامه طباطبایی در همان سال شاهد برخوردهای زننده و نامناسب نیروهای حراست با دانشجویان دختر بود. در برگزاری این انتخابات که با ممانعت نیروهای حراست روبرو شد، تفتیش واحد به واحد سرویس‌هاي بهداشتی دخترانه برای به دست آوردن صنوق رای‌گیری توسط ماموران حراست و نثار الفاظ رکیک و اهانت‌های ناموسی به دانشجویان دختر و حتی ضرب و شتم آنها صحنه‌های تلخی را رقم زد که هیچ‌گاه از حافظه تاریخی دانشگاهیان پاک نخواهد شد.
با بروز این حوادث ناگوار برای دانشجویان دختر به‌ویژه ضایعه تجاوز به عنف از سوی مسوولان مختلف دانشگاه، به نظر می‌رسد پدیده هتک حرمت زنان در کوی و برزن توسط اشرار و دزدان نوامیس به دانشگاه نبز راه یافته است. با انتشار این اخبار دانشگاه که تا پیش از این حریمی امن برای زنان و دختران شناخته می‌شد، به واسطه عملکرد مسولانش و نه دانشجویان پسر، اعتبار امنیتیش خدشه‌دار شده است.
در زمان ریاست‌جمهوری سید محمد خاتمی، جریان‌های حامی دولت نهم نسبت به وضعیت روابط دختر و پسر در دانشگاه حساسیت ویژه‌ای به خرج می‌دادند و با انتقاد از شرایط آن روز دانشگاه، دولت اصلاحات و وزارت علوم را به سهل‌انگاری درباره اصول شرعی و روابط زن و مرد در دانشگاه متهم می‌کردند. برگزاری یک میتینگ یا همایش دانشجویی کافی بود تا مدعیان دین و قرآن وا اسفا سر بدهند و با مستمسک قرار دادن یک عکس از چند تار موی بیرون مانده یک دانشجو، اسلام را از دست رفته بدانند. کفن‌پوشان در دسترس بودند تا با انتشار یک نشریه دانشجویی گریبان خویش بدرند و از جمکران تا پاستور سینه‌زنان تظاهرات کنند اما با این وجود دانشگاه امن‌تر بود و هیچ راننده سرویسی به خود اجازه نمی‌داد از تنهایی یک دانشجو سوءاستفاده کند. ماموران حراست این مقدار گستاخ نبودند تا به دستشویی‌های دخترانه سرک بکشند و در وقت مقتضی به نیات پلید خود عمل کنند

۱ دیدگاه

12 ساعت اسارت دختر جوان با زيركي او فاش شد

دختر 23 ساله پس از حدود 12 ساعت از اسارت متجاوزان شكنجه‌گر نجات يافت.اين در حالي بود كه در تمام اين مدت دختر جوان پس از ربوده شدن با چشماني بسته در زيرزميني محبوس و به دفعات از سوي ربايندگان مسلح مورد تجاوز قرار گرفته بود. در عين حال اين دختر زماني از سوي ماموران نجات پيدا كرد كه در اقدامي زيركانه موضوع را به عابري كه در حال گذر بود، خبر داد.

آغاز ماجرا

بعدازظهر جمعه گذشته مرد جواني با مراجعه به كلا‌نتري 139 مرزداران از يك آدم‌ربايي كه با آزار جنسي و شكنجه همراه بود، پرده برداشت. اين مرد گفت: ساعتي قبل در يكي از پياده‌روهاي كوچه‌اي فرعي در آرياشهر در حال عبور بودم كه ناگهان پرتاب شدن شيء از ساختمان به خيابان توجهم را جلب كرد، وقتي به سراغ شيء مورد نظر رفتم نمكداني را ديدم كه دور آن يك كاغذ پيچيده شده بود.

وقتي كاغذ را از دور نمكدان باز كردم شماره تلفني كه به سختي شماره‌هاي آن قابل تشخيص بود را ديدم. در آن هنگام بود كه به دليل كنجكاوي با شماره نوشته شده تماس گرفتم و دختر جواني گوشي را برداشت، دختر جوان پس از پاسخ به تلفن گفت كه به شدت نياز به كمك دارد و جانش در خطر است. وقتي دليل ماجرا را از او پرسيدم و سوال كردم كه چرا خودش موضوع را به پليس خبر نداده است، به من گفت: افرادي كه نمي‌شناسد او را ربوده‌اند و پيش از محبوس كردن و آزار جنسي‌اش چشمانش را بسته‌اند. دختر جوان در صحبت‌هايش از من خواست به هر شكلي كه مي‌توانم به او كمك كنم.

به همين دليل است كه من به اين كلا‌نتري آمده‌ام و از شما مي‌خواهم در اين مورد اقدامات لا‌زم را انجام دهيد، با اين اظهارات مرد جوان، ماموران كلا‌نتري به دليل حساسيت موضوع، ماموران اداره مبارزه با جرائم مسلحانه را در جريان قرار دادند و در ساعات پاياني روز جمعه ماموران پليس محلي را كه مرد جوان به آنها نشان داده بود زير نظر گرفتند و سرانجام ساعت 6 صبح روز بعد زماني كه از حضور تعدادي از متهمان در محل مورد نظر مطمئن شدند، دو نفر را كه در آنجا حضور داشتند، بازداشت كردند و دختر 23 ساله را كه آثار شكنجه روحي و جسمي بر او به وضوح قابل مشاهده بود از بند ربايندگان متجاوز آزاد كردند. ‌

نتيجه تحقيقات اوليه ‌

در پي اين اقدام ماموران، مقداري ابزار و لوازم نيز از مخفيگاه اين مجرمان كشف شد كه احتمال ارتكاب جرائم مشابه را قوت بخشيد، بنابراين تحقيقاتي نيز در اين مورد در دستوركار ماموران قرار گرفت تا در صورت وجود موارد مشابه ديگر شاكيان و قربانيان اين افراد شناسايي شوند. ‌

گفته‌هاي دختر جوان

شاكي اين پرونده كه دختر 23 ساله‌اي است در مورد نحوه ماجرا به ماموران گفت: آغاز ماجرا غروب روزي بود كه موفق شدم مرد رهگذر را از وقوع چنين حادثه‌اي براي خودم مطلع كنم، در آن هنگام فكر مي‌كنم حدود ساعت 8 شب بود كه در خيابان پبامبران قدم مي‌زدم تا به خانه‌مان بروم، ناگهان چند جوان به من حمله كردند و با تهديد اسلحه من را سوار خودرويي كرده و گفتند اگر حرف بزنم يا سر و صدا كنم من را خواهند كشت، به همين دليل مجبور به سكوت شدم. در پي آن مردان مسلح من را به زيرزميني بردند و در آنجا پس از بستن چشمانم شروع به آزار و اذيتم كردند و در اين بين علا‌وه بر آزار جنسي مرا شكنجه نيز دادند كه آثار آنها روي بدنم وجود دارد. ‌

وي همچنين گفت: ساعتي پس از آنكه من را با چشماني بسته محبوس كرده بودند، آنها خانه را ترك كردند و من با استفاده از فرصت مناسب براي نجاتم اقدام كردم كه خوشبختانه موفق شدم.

اعترافات متهمان

در عين حال پس از بازجويي از دو متهم پرونده معلوم شد جوانان رباينده 4 نفر بوده‌اند و دو نفر از آنها همچنان فراري هستند. همچنين دو متهم بازداشت شده اسلحه‌اي را كه از آن براي تهديد دختر جوان استفاده كرده بودند در اختيار ماموران قرار دادند. از طرفي همسايه‌هايي كه در مجاورت مخفيگاه اين افراد قرار داشتند، گفتند: از مدت‌ها قبل سر و صداي زيادي از خانه‌اي كه در اختيار اين متهمان بود به گوش مي‌رسيد.

در حال حاضر با توجه به مجموع اطلا‌عات به دست آمده داديار چهارم دادسراي جنايي تهران دستور ادامه تحقيق در مورد ديگر جرائم احتمالي اين افراد و بازداشت دو همدست فراري آنها را صادر و گروهي از ماموران اداره يكم پليس آگاهي تهران را مامور انجام بررسي‌هاي بيشتر پرونده كرد.

اخبار داغ در هفت تیر

نوشتن دیدگاه

دوش دیدم وسط کوچه روان ، دخترکی ، دلبرکی ،دلبر سیمین برکی

دوش دیدم وسط کوچه روان ، دخترکی ، دلبرکی ،دلبر سیمین برکی ، این طرفش مادرکی ، آن طرفش

خواهرکی ، دیدن آن لب فتاّنه و آن هیکل جانانه و آن گوهر یکدانه ، مرا کرد دیوانه و شدم واله و شیدا ،

لذا در عقبش رفتم و گفتم صنما:

محبت باز آید از آن در که چون تو در آید
روی زیبای تو دیدن در دولت بگشاید


وه چه ظریفی تو ، چه رعنا و لطیفی ،تو چه محبوب و عفیفی ، تو چه پاکی و نظیفی ،تو نه چاقی نه نحیفی

، به همه کار حریفی ، به چنین حُسن و چنین قد و چنین بوی و چنین روی و چنین موی :

بسی صبر بباید پدر پیر فلک را
تا دگر مادر گیتی چون تو فرزند بزاید

گشت آن دلبر جانی و همان یوسف ثانی ز کلامم عصبانی به همان گونه که دانی !

ز سر تند زبانی ،ز ره سخت عنانی ، دهن غنچه صفت کرد زه هم باز که پرخاش کند ، راز مرا فاش کند!

گفتمش ای غنچه دهن ، من به فدای دهنت ،جیغ بکن ، داد بکش ،نعره بزن ،هر چه دلت خواست بکن ،

واقفم از راز دلت :

زآنکه شکر با همه شیرینی اگر لب بگشایی
لب لعل شکرینت سر انگشت بنماید

مادر دخترک از من چو شنید این سخنان کرد فغان ، داد کشید : ای پسر احمقِ نادان ، برو نزد پدرت ، تا که

ببندد دهنت ، چاک دهد پیرهنت ، مُشت بکوبد به سَرَت ، تو چه بی شرم و حیایی ؟! تو چه اندازه بلایی؟! تو

مگر دشمن مایی که چنین یاوه سرایی؟!!

گفتمش من :

به خدا دیده عاشق نتوان بست که معشوق نبیند
لب بلبل نتوان بست که بر گل نسرای

۱ دیدگاه

خودکشی دختر دانشجو در اتاق حراست دانشگاه آزاد لاهیجان

عکس دانشگاه آزاد لاهیجان
هفت تیر ۷tir.com
: يکي از دانشجويان دانشگاه آزاد لاهيجان روز گذشته اقدام به خودکشي کرد. بنا بر گزارش هاي رسيده اين دانشجوي دختر که به دليل نامشخصي به اتاق حراست دانشکده فني اين دانشگاه مراجعه کرده بود، بعد از دقايقي خود را از پنجره اتاق- واقع در طبقه چهارم- به پايين انداخت و به زندگي خود پايان داد . با اين حال هنوز از دليل احضار- يا مراجعه – دختر دانشجو به حراست و ماجرایی که در اتاق روی داده خبر موثقي در دست نيست . يکي از دانشجويان دانشگاه آزاد لاهيجان در این رابطه  گفت؛«ما هم اطلاعي از دليل حضور دوست مان در حراست نداريم، فقط طبق اطلاعات ما ايشان امروز در سر جلسه امتحان هم حاضر نشده بود.» بنا برگزارش هاي رسيده ماموران انتظامي و مسوولان دانشگاه دقايقي پس از وقوع حادثه با حضور در محل، تحقيقات خود را براي بررسي قضيه آغاز کردند.
.
خبر قبلی : اخراج استاد دانشگاه آزاد لاهیجان به دلیل آنکه نگذاشت دخترها بر روی روپوش آزمایشگاه چادر بپوشند
. دختر دانشجو زنجانی که حاضر به رابطه نامشروع با معاون دانشگاه نشده بود ، بازداشت شد.
.
شرح دقیق اقدامات دکتر مددی برای تحت فشار قرار دادن دختر دانشجو
.
سرگردانی دانشجویان دختر در برف و سرما

.

(14) دیدگاه

فیلم تحصن دانشجویان دانشگاه زنجان

دانلود فیلم تحصن دانشجویان دانشگاه زنجان
در این فیلم یکی از دختران دانشجو دانشگاه زنجان در حضور تحصن کنندگان حرفهای جالبی در مورد وضعیت دانشگاه و ظلم هایی که بر او رفته است می زند . تحصن دانشگاه زنجان پس از افشا ماجرای قصد تعرض دکتر مددی به یکی از دختران دانشجو آغاز شد و در حال حاضر با حضور بیش از سه هزار دانشچو ادامه دارد
اخبار تکمیلی در مورد ماجرای دکتر مددی

.


5 فیلم عاشقانه و بدون سانسور روز دنیا

نوشتن دیدگاه

اسید پاشی در هشتگرد . انتقام پدراز متجاوزی که به دختر 15 ساله اش تجاوز کرده بود

هفت تیر 7tir.com :  پرونده مردي که متهم است به خاطر انتقام گيري از جواني که به دخترش تعرض کرده بود به صورت وي اسيد پاشيده، در دادگاه تجديدنظر استان تهران به جريان افتاد.به گزارش خبرنگار ما اين پرونده که از سال 85 در جريان است به رغم محکوميت متهم به خاطر اعتراض وي و شاکي به راي صادره به دادگاه تجديدنظر استان تهران ارسال شد و قضات شعبه 33 با توجه به برخي نواقص تصميم گرفتند به رسيدگي مجدد پرونده بپردازند.

وقوع حادثه

ساعت 24 روز سوم دي ماه سال 85 پسر 17 ساله يي به نام جليل که مورد حمله اسيدپاشي ناشناس قرار گرفته و صورتش به شدت سوخته بود به يک مرکز درماني در هشتگرد انتقال يافت و پليس اين شهرستان نيز براي پيگيري موضوع وارد عمل شد. پس از انجام عمل هاي جراحي اوليه روي جليل و برطرف شدن خطر مرگ، اين نوجوان تحت بازجويي قرار گرفت تا به تشريح واقعه بپردازد. او گفت؛ من به باشگاه فوتبال رفته بودم و ساعت 12 شب در حال بازگشت به منزل بودم که مورد حمله قرار گرفتم.وي سپس اعلام کرد از قبل با مردي به نام قاسم اختلاف داشته و اکنون نيز به وي مظنون است و اطمينان دارد اين مرد عامل اسيدپاشي است. پسر نوجوان در ادامه براي اثبات اين گفته خود مدعي شد افرادي که زمان حادثه در محل حضور داشتند و به وي براي انتقال به بيمارستان کمک کرده اند، شاهد ماجرا هستند و پليس مي تواند از آنها تحقيق کند.

اختلاف قبلي

پس از مطرح شدن نام قاسم به عنوان مظنون، ماموران به بررسي علت اختلاف وي با جليل پرداختند و متوجه شدند چند روز پيش قاسم تحت عنوان تجاوز به عنف عليه پسر 17 ساله شکايت کرده است. کارآگاهان طبق محتويات موجود در پرونده پي بردند چند روز قبل جليل در خيابان دختر 15 ساله قاسم به نام فرزانه را ربوده و پس از انتقال به مکاني خلوت مورد تعرض قرار داده و از وي فيلم تهيه کرده بود.

به اين ترتيب براي روشن شدن اصل ماجرا فرزانه تحت بازجويي قرار گرفت. وي گفت؛ جليل در خيابان مرا به زور ربود و بعد از آنکه فيلم غيراخلاقي تهيه کرد مرا به خانه ام رساند و رهايم کرد، اما گفت اگر درباره اين موضوع به پليس يا خانواده ام حرفي بزنم فيلم را تکثير مي کند و آبرويم را مي برد. به رغم تهديد اين پسر بلافاصله بعد از آنکه وارد خانه شدم حقيقت را به پدرم گفتم. او هم به سرعت از منزل خارج شد و به خانه جليل رفت.دختر نوجوان افزود؛ پدرم به پدر جليل گفت شکايت خواهد کرد و آن پسر را به زندان مي اندازد. به همين دليل پدر جليل پس از مذاکره قول داد مرا به عقد پسرشان درآورد تا غائله خاتمه پيدا کند. آنها همان شب براي خواستگاري به منزل ما آمدند و براي ظهر روز بعد قرار محضر گذاشتيم تا من و جليل با هم عقد کنيم. در محضر هرچه ما منتظر مانديم خبري از خانواده جليل نشد و سرانجام وقتي پدرم دنبال شان رفت آنها گفتند از تصميم شان منصرف شده اند. پدر جليل ما را تهديد کرد و گفت هر کاري که از دست مان برمي آيد عليه آنها انجام بدهيم. بعد از آن بود که من و پدرم به دادگاه رفتيم و شکايت کرديم. ماموران در ادامه با بررسي مدارک موجود در پرونده فرزانه، دريافتند متخصصان پزشکي قانوني تعرض به دختر 15 ساله را تاييد کرده اند.

دستگيري متهم

بعد از آنکه علت اختلاف قاسم و جليل روشن شد ماموران مرد ميانسال را به اتهام اسيدپاشي بازداشت کردند. اين در حالي بود که در پرونده يي ديگر پسر 17 ساله همچنان به اتهام تعرض تحت پيگيرد قرار داشت اما به خاطر سوختگي شديد همچنان در بيمارستان بستري بود. قاسم در بازجويي ها اتهام اسيدپاشي را رد کرد و گفت زمان حادثه در محل کارش بوده است. وي توضيح داد با جليل و خانواده اش اختلاف داشتم چرا که به دخترم تعرض شده و آبروي خانواده مان از دست رفته بود. اگر جليل دخترم را عقد مي کرد هرگز عليه وي شکايت نمي کردم اما رفتارهاي او و پدرش مرا به پيگيري ماجرا از طريق مراجع قضايي وادار کرد. روزي که براي طرح شکايت به دادگاه رفتم در خارج از مجتمع قضايي جليل و خانواده اش بر سر من ريختند و مرا به شدت کتک زدند. با وجود اين اختلاف و کينه هرگز در اسيدپاشي شرکت نکردم و زمان حادثه در محل کارم حضور داشتم.به رغم انکارهاي اين متهم وي به شعبه 103 دادگاه عمومي هشتگرد معرفي و محاکمه او آغاز شد. قاسم در دادگاه نيز بر اظهارات اوليه اش اصرار کرد اما خانواده جليل همچنان بر گناهکاري وي پافشاري کردند. تناقض ميان گفته هاي دو طرف پرونده پاي شاهداني را به دادگاه کشيد که پيش از اين پسر 17 ساله از آنها نام برده بود. تمامي اين شاهدان در دادگاه اعلام کردند روز حادثه با چشم خود ديده اند قاسم به صورت جليل اسيد ريخت و متواري شد.

محکوميت

بعد از اتمام دادرسي قاضي پرونده به گناهکاري پدر فرزانه راي داد و وي را به تحمل شش ماه حبس و پرداخت 13 درصد ديه محکوم کرد. بعد از ابلاغ اين حکم به طرفين پرونده پدر جليل آن را عادلانه ندانست و در لايحه يي اعلام کرد به رغم اينکه متهم به پرداخت ديه محکوم شده و از آنجا که پسرش بايد عمل جراحي زيبايي نيز انجام دهد، درخواست مي کند مبلغ محکوميت قاسم افزايش يابد.در سوي ديگر ماجرا قاسم نيز راي دادگاه را نپذيرفت و با تاکيد بر بي گناهي اش و وجود شاهداني که او را در زمان حادثه در محل کارش ديده اند، خواستار تجديدنظر در حکم و برائت خود شد. به اين ترتيب پرونده پس از کش وقوس هاي فراوان بالاخره به تهران فرستاده شد و قضات شعبه 39 دادگاه تجديدنظر استان تهران رسيدگي به اعتراض متهم و شاکي را عهده دار شدند. آنها با مطالعه پرونده به ايرادهايي پي بردند که مي توانست ورق را به نفع قاسم برگرداند. آنچه توازن مدارک و شواهد را در اين پرونده بر هم زد، حضور شاهدان در دادگاه تجديدنظر بود. اين افراد که همگي در دادگاه بدوي عليه مرد ميانسال شهادت داده بودند، اظهارات خود را پس گرفتند و گفتند هرگز نديده اند قاسم به صورت پسر 17 ساله اسيد بپاشد.با منتفي شدن مهم ترين مدرک در اين پرونده قضات پرونده ديروز تصميم گرفتند به اين واقعه مجدداً و از ابتدا رسيدگي کنند.

۱ دیدگاه

نوشته‌های قدیمی‌تر »