Posts Tagged اوس پیمان

سایت باشگاه استقلال هک شد

سردبیر : دقایقی پیش یکی از خوانندگان سایت که هویت ایشان برای من نامشخص است در مسنجر به من اطلاع داد که سایت رسمی باشگاه استقلال را هک کرده است
جالب اینکه هک این سایت را به من تقدیم کرده .

البته دوستانی که من را میشناسند میدانند که بنده هیچ تعلقی به دو تیم پایتخت ندارم

http://esteghlalclub.net

http://i27.tinypic.com/91jorc.jpg

(3) دیدگاه

خاطرات زندان – زندان مال مرده

زندان مال مرد است، زندان آدم را مرد می کند! آیا تا به حال این جملات را شنیده اید؟…

چندین سال پیش ،نه به خاطر مرد شدن ،بلکه بابت مرتکب شدن اشتباهی ،در یک روز بهاری-تابستانی وارد زندان اوین شدم ، این طور وقت ها نوع اشتباه فرقی نمی کند، این اشتباه می تواند یک تصادف ، اختلاف مالی ،وارد شدن به یک گروه و یا دسته سیاسی و یا حتی یک ازدواج ناموفق باشد ،نمی خواهم در مورد اشتباهم صحبت کنم ،حداقل الان نمی خواهم .

در آن زمان ،راه دسترسیِ معمول به زندان اوین،باند جنوبی اتوبان چمران بود و یک جاده فرعی که در سمت راست از کنار هتل آزادی می گذشت و به سه راهی حقیر می رسید،وقتی به این سه راهی می رسیدی؛با پیچیدن به سمت چپ،در سرازیری تندی قرار می گرفتی که به درب زندان ختم می شد . در آغاز سرازیری زندان پیدا بود .بچه ها اسم این سرازیری را “سرازیری توبه” گذاشته بودند . می دانید چرا ؟

برای این که تا قبل از رسیدن به این سرازیری و دیدن زندان اوین اندکی امید به آزادی داری، با خودت فکر می کنی که هر آن ممکن است قاضی و یا بازپرسی که دستور بازداشتت را داده پشیمان شود و به طریقی به مامورین همراهت خبر دهد که تو را آزاد کنند. اما وقتی که سرازیر شدی دیگر همه چیز تمام است حتی اگر بزرگترین مبارز عالم و یا قدرترین خلافکار دنیا هم که باشی پشیمان می شوی، پشیمان از کارهایی که انجام داده و یا نداده ای! اما مثل همه موقعیت های مشابه زندگی، پشیمانی سودی ندارد .

وارد زندان که شدی؛ بر خلاف تصورت ،با محوطه ای سر سبز رو به رو می شوی که پر از ساختمان های یک یا چند طبقه است . اطراف تمام ساختمان پر از باغچه است و تمام باغچه ها پر از چمن و درخت و گل .

بله در زندان گل هم فراوان است . آب زلالِ قنات زندان ،با شدتی زیاد از جوهای رو باز می گذرد و صدای جریان وحشی اش در تمام محوطه طنین انداز است .ولی آن موقع، چنان مضطربی که آنچه در خاطرت می ماند فقط رنگ قرمز آجرهایی است که به اتفاق هم ساختمان های زندان را تشکیل داده اند،نمای تمام ساختمانها آجر قرمز است…

بعد ها می فهمی که این محوطه تقریباً اداری است و زندانیان حق تردد آزاد را در آنجا ندارند…

وارد زندان که می شوی؛ اگر متهم عادی باشی مستقیم به سالنی می روی تا به اصطلاح “کارت و عکس ” شوی و اگر هم سیاسی باشی و بازجویی نشده باشی ،پس از بازجویی مختصر (مختصر ،مثل خیلی از چیزهای دیگر زندان ،نسبی است) باز هم باید مرحله ی “کارت و عکس شدن” را از سر بگذرانی . مرحله ی”کارت و عکس” در حقیقت مرحله ای است که هویت جدید تو را ثبت می کند؛در زندان هویت تو،همان اتهام و یا جرمت است .

برای “کارت وعکس” شدن، ابتدا کارتِ سفیدی را جلویت می گذارند در قطعِ سی در بیست؛ که بالای آن مشخصاتت ثبت می شود و در قسمت پایین آن پنج خانه وجود دارد در اندازه های شش در چهار ،که پذیرای اثر انگشتان دست راست ات است؛

پشت کارت هم به همین وضعیت، اثر انگشتان دست چپ ات را ثبت می کند.

نمیدانم ؛ لابد اطمینان دارند که شش انگشتی ها هیچ وقت زندانی نمی شوند!.

جوهرِ مخصوصِ “انگشت نگاری” تا سه چهار روز از روی انگشتانت پاک نمی شود و همین نشانه ای است در میان زندانیان دیگر ،تا بفهمند تازه واردی و تازه کار .

بعد از انگشت نگاری تابلویی را به گردنت می اندازند که در دو ردیف بالا و پایین ؛حاوی تاریخ ورودت به زندان و شماره ی پرونده ات است،بعد در برابر لنز دوربینی مینشینی که عکست را بر روی کارت آبی رنگی ،به شکل فوری چاپ می کند . کارتی که علاوه بر مشخصات بیرون از زندانت، شامل دو مشخصه ی جدید از توست :

شماره زندانی و نوع اتهام ،درست مثل فیلم ها!.

اما بر خلافِ فیلم ها ،در زندان تو را با شماره نمی شناسند! بعد از مرحله ی”کارت و عکس ” تو دیگر خودت نیستی .دیگر اهمیت ندارد که قبلا چه بودی و با چه اسمی خطاب ات می کردند، این جا و در زندان اوین به لقب پر طمطراق “مددجو ” مفتخر می شوی.

بعد از این مرحله به همراهِ سربازی ،روانه ی قرنطینه می شوی.

چرا قرنطینه ؟ لابد برای شستشو،گند زدایی و واکسیناسیون . شاید هم دندان های پوسیده ات را بکشند .

نمی دانی چرا ،اما اسم قرنطینه به مذاق ات خوش نمی آید و هر بار شنیدن اش به نوعی، ترس و دلهره ات را دوچندان می کند…

ناگهان صحنه های کشتار یهودیان در کتاب “مرگ کسب و کار من است” را به یاد میاوری و به خدایی را که در بدو بازداشتت ،از نو شناخته ای، متوسل میشوی ،بی اختیار زیر لب اشهدت را می خوانی،گیرم که یه خرده بلندتر تا مامور همراهت متوجه ی مسلمان بودنت بشود!

سرباز همراه تو، انگار متوجه ی تشویش و اضطرابت می شود که با دست،ساختمان قرنطینه را نشان می دهد و می گوید : الان می رسیم . راهی نیست .

با نگرانی رد دست سرباز را می گیری و چشمت به ساختمان یک طبقه و قرمز رنگ زمختی می افتد که به خاطر طول زیادش، زمخت تر به نظر می رسد.

در برابر ورودی ساختمان، ده ،دوازده پله قرار دارد ، در دو طرف این پله های خاکستری، گلدان های بزرگِ شمعدانی و شاهپسند قرار دارند، از پله ها که بالا می روی احساس می کنی رقص خفیف این گلها در باد،فقط دلت را آشوب می کند .

وارد ساختمان که می شوی سمت چپ ات پیشخوانی قرار گرفته که در پشت آن، چند میز و صندلی اداری قرار دارد و چند کارمند .

کارمندانی که در حقیقت اولین زندان بانان تو هستند . یک افسر نگهبان با چند نگهبان عادی که همگی غیر مسلح اند.(زندان اوین گارد حفاظتی جداگانه دارد).این نگهبانان فقط وظیفه ی رسیدگی به آمار و نظارت بر کادر خدماتی را بر عهده دارند.

بعدها می فهمی که در زندان، به آن پیشخوان و آن دم و دستگاه،”زیرِهشت” می گویند و هر اندرزگاهی،یک “زیر هشت” دارد،واژه ی “زیرهشت” نیز مثل بسیاری دیگر از اصطلاحاتِ زندان،منشاء مشخصی ندارد و فقط تو را یاد داستان های “علی اشرف درویشیان” می اندازد.

از “زیر هشت” که رد می شوی،سمت راستت ،پله هایی ست که به حیاط خلوتی با چند اتاق منتهی میشود و روبرویت هم فقط یک راهروی دراز با تعدادی اتاق در چپ و راست است،اتاق ها هیچ کدام در ندارد،اولین اتاق سمت راست،آبدارخانه ای ست با چند میز و صندلی ؛تو را راهنمایی،نه،”میدهندت”به اولین اتاقِ بعد از آبدارخانه،داخل که میشوی؛ فقط چند تخت دوطبقه با تشک های ابری که دور تا دور چیده شده اند، نه از شستشو خبری هست نه از گندزدایی!پس مطمئن می شوی که :وظیفه ی زندان پالایش روح است نه جسم!

در انتهای راهرو، سمت چپ ، سرویس های بهداشتی قرار دارد و سمت راست، فروشگاهی کوچک که اقلامی بسیار ابتدایی در آن یافت میشود،اقلامی مثل حوله و شامپو و …دفتر و خودکار!،عطش نوشتن به سراغت می آید،اما توهم “سنگین تر شدن اتهام” ،در کسری از ثانیه،عطشت را فرو می نشاند.

در قرنطینه،همه ی وعده های غذایی در آبدارخانه صرف می شود و تنها تلویزیون موجود در قرنطینه هم همانجاست،تمامی کادر خدماتی هم از مددجویانی تشکیل شده که در حال سپری کردن دوران محکومیت قطعی شان هستند،شرایط زندگی در قرنطینه مشکل است،کسی حق سیگار کشیدن ندارد،هواخوری ممنوع است،ارتباط تلفنی با خارج زندان بسیار محدود است،استفاده از تلویزیون هم در انحصار نیروهای خدمات است…

اما در آن حال و هوایی که تو داری و هنوز از شوک مددجو بودن خارج نشده ای،هیچ کدام این ها برایت اهمیتی ندارد،دلت میخواهد که فقط یک گوشه کز کنی و زانوی غم در بغل،به گذشته و اشتباهاتت فکر کنی…

گه گاهی هم که از پیله ی خودت بیرون میایی،از گفت و گوی سابقه دارها در میابی که عمر اقامت در قرنطینه کوتاه است و بندرت از هفتاد و دو ساعت تجاوز می کند، زیرا  یا بستگانت در بیرون زندان ، ظرف همان دو سه روز اول، اسبابِ  آزادیت را فراهم می کنند و یا به بندهای دائمی اعزام می شوی ، مگر آنکه آدم معروف و مشهوری باشی و مسئولین زندان، صلاح بدانند که لازم است برای جلوگیری از شایعه ی “عدم حضورت در زندان” ،پیشِ چشم همه ،در قرنطینه حضور دائم داشته باشی. بیخود نیست که می گویند شهرت همیشه دردسر ساز است!

از همان گفت و گوی سابقه دارها متوجه می شوی که اوین بندهای خوب و بد دارد،تقریباً می دانی که بند چیست، حداقل در کتاب ها خوانده ای!،اما رویت نمی شود که بپرسی: تفاوت بند خوب و بند بد، در چیست؟

در استرس مضاعف قرار می گیری اما خیلی زود،زودتر از همان زمان اقامت کوتاه، افسر نگهبان صدا میزند: مددجو شب گیر! برای اعزام به بند شماره ی فلان آماده باش…

هر چقدر که فکر کردم نتوانستم از روی شماره،خوبی یا بدی بند آینده ام را تشخیص دهم،لذا خودم را به دست تقدیر سپردم و به همراه ماموری،به سوی آینده ی مبهمم براه افتادم…

یک نظر بنویسید

کنیزک و شیخ

حكايت است در شهر شيخي مي‌زيست ظاهر الصلاح و وي را كنيزكان زيبا روي بسيار بود؛ هريك به غايت جمال و نهايت كمال. در شهر مصطلح بود كه شيخ بعلت كهولت سن و وفور رياضت دچار جمودت مزاج گشته و ياراي همخوابگي با كنيزكانش را ندارد و اين مهم بر عهده قلندران و رندان شهر افتاده تا كام دل در خفا برآرند.
روزي مه‌چهره ترين كنيز شيخ- كوزه ماست بر كتف- از كويي گذر ميكرد نوخط بديد برومند و رشيد. پيش آمده، صدا نازك نمود و باب مراوده گشود كه : اي جوانك! مولاي من در سفر است و پيش از عزيمت فرموده بود تا اين كوزه به خانه برم. تصديق فرمايي كه مرا حمل كوزه سنگين باشد و انصاف آن است كه مرا در رساندن آن به منزل ياري كني كه دست گيري از ضعيفان از اوصاف رادمردان نامند. جوان را اين سخن خوش آمد و با خويش انديشيد براستي آنچه از دوستان در اين باب نقل شده حقيقت است. به يقين مادگي اين كنيز محروم غليان نموده و در غياب شيخ خيال كام روايي در سر مي‌پرورد. باشد تا حميتي صرف كرده و چون ديگران با وي عيشي تمام نمايم. لادرنگ كوزه بر دوش نهاد و از خلف كنيز روان شد. در راه، كنيز عشوه‌ها نموده، خون مردانگي جوان به غلظت آورد و او را به وصل خود وعده داد. باري، جوان با تدبير تمام به منزل شيخ درون گشت، كوزه بر ايوان نهاد و تمناي كام كرد. كنيز گفت: من نيز در آتش اين سودايم اما فرصت چنين عيشي هماره مهيا نباشد و از آنجا كه تو تازه جوان و كم تجربتي ترسم شهوت بسرعت از تو دفع گردد. لذا شرط عقل آن باشد كه به ياري شراب و ترياق بر مدت و لذت جماع بيافزاييم تا خوشي زود زايل نگردد. آنگاه شراب و ترياق پيش آورد و جوان به كفايت بنوشيد و بكشيد. در اين طريق كنيز زلف افشان و خندان وي را ممارست و معاونت مي نمود تا جوان را نيم‌هوشي پديد آمد و مستي و سستي بر وي مستولي گشته، بر زمين افتاد. كنيز كه اين حالت بديد گفت: آيا توان برون كردن جامه از تن داري تا به فريضه مشغول شويم؟ جوان پاسخ داد: والله كه مرا هوش و گوش چندان نمانده و تو خود اين عمل فرما! كنيز كه اين جواب استماع كرد بانگ برآورد: اي شيخ! وارد شو!
به ناگاه شيخ از پس پرده برون آمد، بي كلام كم و بيش جامه از تن خود و جوان دريد و به مهارت تمام آلت چربين خود بر دُبُر
جوان دخول كرده، كار وي بساخت. جوانِ ضعيف طالع نيز قواي ايستادگي نداشت و به قضاي جفاي خويش تن داد. چون شيخ از كار فارغ شد و زمان سپري، قوت به دماغ جوان رجعت نمود. پس زبان به گلايه گشود كه : اي شيخ! مرا جامه و ماتحت دريدي و با نيرنگ خويش ننگ نهادي. اين چه حكايت باشد كه بر من روا داشتي؟
شيخ گفت: اي جوانك! بدان كه مرا از جواني صفتي است پوشيده بر اغيار كه كنون بر تو فاش شده. من به دختركان و نسوان علقه‌اي نداشته، اَمَرد با
و غلام‌باره‌ام و روزگار به طمع وصال پسران نوباب و خوش خطي چون تو مي‌گذرانم. عمري است كه به كنيزان خود كافور خورانده، قواي شهوت آنان ستانده و ايشان را دامي مي نهم براي سست طبعان و خام طمعان. از براي اينكار آنان را خلعت و زر مي‌دهم. حال گوش دار كه اگر اين واقعه به جماعت عيان كني من نوخطان ديگر از كف خواهم نهاد و تو آبروي خويش! پس في الفور از حجره‌ام بيرون شو به يارانت قصه ساز كه امروز با كنيز شيخ نزديكي ساختم به كيف كامل.
فرج نديده، باسن خويش به باد دادم ……………. واي كه شرف به شيخ شياد دادم
جوانك اين سروده بداهه گفت، لباس به تن گرفت و ناخن به دهن و بيرون شد.
————————————————————————-
هان! اي پسر! اين سخن در گوش آويز كه شيخكان، چَسنگ
بر پيشاني دارند و خدنگ در آستين. در آنچه از جانب ايشان به وعده و سودا عرضه گردد تامل نما و در معاشرت با اين جماعت هوش دار والا ناگاه آلت ايشان در ماتحت خويش يابي و توان فغان در خود نيابي.

یک نظر بنویسید