دئول هفت تیر کشها

«من بهترينم. بهترين مربي دنيا؛ آقاي خاص…چلسي را قهرمان مي کنم.»اين را مورينيو گفت.«يک هفت تير کش جوان آمده اينجا اما يادش رفته اينجا من کلانترم.» اين جواب فرگوسن بود. هفت تيرکش جوان دو فصل قهرمان شد اما در فصل سوم قافيه را به کلانتر باخت. باخت و برکنار شد و از انگليس رفت. تضاد، به ذات، جذاب است. از دل تضاد، چيز تازه بيرون مي آيد و تازه ها براي هر چشمي جذابيت دارند. فرگوسن و مورينيو به ظاهر تضاد زيادي دارند چه اينکه فرگي رقيبش را هفت تيرکش مي داند و خودش را کلانتر. اين تضاد گيرا اما نماي کار است. داخل ذهن شان شباهت هاي پررنگي زندگي مي کند. اول از همه اينکه متنفرند از شکست و معتادند به پيروزي. مورينيو؛ «عاشق گلفم اما هرگز گلف بازي نمي کنم چون مي بازم.» اين عبارت سه جمله يي وحشتناک، عمق تنفر آقاي خاص از شکست را نشان مي دهد. تضاد به ذات جذاب است چون دو قطب غيرهمنام چنان به طرف هم کشش دارند که در قلب ماجرا شباهت هاي جالب پيدا مي شود و طرفين تضاد را مثل برادران دوقلو مي سازد.

2-افشين قطبي و امير قلعه نويي. تضادها آنقدر ريشه يي است که از همين حالا جدل شفاهي و قلمي روزنامه نگاران را به اوج رسانده است. قطبي ديگر آن چهره غيرقابل نفوذ رسانه يي که پس از قهرماني سينمايي پرسپوليس پيدا کرده بود را ندارد. اما چرا چنين چهره يي پيدا کرد؟ به همان دليل که در برخي انتخابات، آري گفتن به يک نفر و يک طيف، نه گفتن به طيفي ديگر است. افشين قطبي در ميان ورزشي نويسان و

سينمايي نويسان و بازيگران و کارگردان ها و مادران ميانسال و پدران خسته زير بار قسط مانده محبوب شد. محبوب شد چون به کلهم نگفت «کل يوم». چون فرق آناليزور و آناليز را مي دانست، مي داند. چون طعنه و کنايه و پوزخند حرص آور به کسي نزد و؛ چون وقتي در تيمي ضعيف بازي مي کنيد، اگر به شدت متوسط و معمولي هم باشيد؛ باز ستاره ايد. بقيه ضعيفند و شما که متوسطيد؛ ستاره مي شويد. افشين قطبي به تمام دلايل آفتاب خورده يا در سايه مانده، محبوب شد تا «نه» مردم به آنچه تعبير لمپنيسم گرفته؛ شنيده شود.

3-افشين قطبي و امير قلعه نويي. تضادها ريشه يي است اما در دل تناقض هاي ديدني، نزديکي فلسفه آنها قابل لمس است. هر دو از شکست متنفرند. شهوت پيروزي دارند و طبق ذات فوتبال که محل برآوردن برتري جويي است، کار مي کنند. اگرچه قطبي لحظاتي پس از لمس پيروزي، با واژه هاي توده پسند و ادبيات تهاجمي، دل همه را مي برد و قلعه نويي پس از برد و باخت با تعابير ماورايي و بهانه هاي سطحي، انرژي منفي توليد مي کند؛ اما ته تهش شباهت، ديدني است؛ «عشق به برد، تنفر از باخت.» اواخر نيم فصل اول ليگ هفتم در يک شب پاييزي، يکي از مهره هاي موثر پرسپوليس کانال تلويزيون را عوض مي کند، يک دفعه سرش را نود درجه به چپ مي چرخاند و با بهتي عجيب به شما مي گويد؛ «جدي، جدي آنقدر اين قطبي گفته بايد ببريم، بايد قهرمان بشويم که وقتي هم بد هستيم و حقمان نيست بازي را ببريم؛ مي بريم.» بعد سرش را نود درجه به راست مي چرخاند و به تلويزيون زل مي زند. علي پروين با همين خواست قدرت و اراده غالب، در اوج ندانستن هم اواخر دهه 70 جام ها را درو مي کرد. پس داستان سخت و پيچيده قطبي و قلعه نويي هم آخرش ساده مي شود؛ دو مربي از دو طيف متفاوت، به هم رسيده اند. استراتژي شان يکي است؛ به شدت پيروزي را بو مي کشند. تاکتيک ها اما تضاد اساسي دارند.

4-قطبي محبوب باريک بين ها و متوسط ها و پاييني ها شده اما هنوز قلعه نويي ميزبان است. ادبيات قلعه نويي هنوز ادبيات غالب فوتبال ايران است و رفتارش همچنان هماني است که بر جامعه فوتبال ايران حکومت مي کند. مثال هايي که مي زند، ارتباط هايي که ميان موفقيتش با بعضي مسائل برقرار مي کند و مقدمه و موخره هايش، همه بوي ميزباني مي دهد. ميزباني يک اصل مهم است در رقابت اما يک گل قطبي، دو گل حساب نمي شود.

5-اگر پيش يا پس از بازي از قلعه نويي خوشتان نيايد، عوضش در جريان مسابقه اعتمادي غريب و تعريف نشدني داريد به او. اين حس البته در صورتي سراغتان مي آيد که هوادار تيم امير باشيد. او هر چقدر مقابل دوربين گاف مي دهد و براي چشم و گوش شما توليد انرژي منفي مي کند؛ در طول 90 دقيقه قدرت اطميناني به هوادارش مي دهد که انگار شانه هايش تحمل وزن چند هزار نفر را دارد. اگر در نقطه مقابل قلعه نويي باشيد؛ پيش و پس از بازي لبخند مي زنيد و شايد «بهش» بخنديد اما در جريان مسابقه ميزبان ترس مي شويد. در مورد قطبي داستان تا حدودي «برعکس» است. او به شدت خوش بين است و خوش بيني اش را به مغز رسانه و هوادار تزريق مي کند اما در جريان بازي، با خشکي قلب شير مواجه مي شويد. اين خشکي هميشگي نيست اما در طول فصل بارها سراغ تيم قطبي مي آيد. فقط منتظريد قطبي از زبانش استفاده کند تا آرام شويد و تکيه کنيد به شانه هايش. قلعه نويي بازيگر سکته ها و سکوت هاست؛ زماني که در سايه ايستاده و ديالوگي ندارد. بيانش گاهي اعصاب همه را به هم مي ريزد اما در سايه کارش را مي کند. قطبي با ديالوگ محشر است اما ديالوگش که تمام شد؛ کمرنگ مي شود.

6- قلعه نويي و قطبي تضادهاي روشن دارند و فصول مشترک مشخص. از دل تضاد چيز تازه بيرون مي آيد و هر چيز تازه در هر پديده، به خود پديده کمک مي کند. قلعه نويي کلانتر شهر نيست اما قطبي هفت تيرکش تازه از راه رسيده يي است که يک بار تا يک قدمي تصاحب حکم کلانتر هم پيش رفت و در حافظيه براي گرفتن نيمکت تيم ملي دور افتخار زد. هفت تيرکش کارش را بلد است. هنوز اما ميزبان نشده؛ ميهمان است. قلعه نويي اگر کلانتر نيست، حداقل ميزبان است. ولع داريم دوئل هفت تيرکش و ميزبان شروع شود. چه فوتبال هايي ببينيم، چه مصاحبه هايي بشنويم، چه يادداشت هايي بخوانيم.

7- سرش را نود درجه مي چرخاند و به شما مي گويد؛ «آنقدر امير(افشين) گفت از همه بهتريد و قهرمانيد که جدي، جدي باورمان شد…»

نوشتن دیدگاه