ریدم به سرسنگ عقابی به هوا خواست

بان کی مون از پشت بام خانه شان افتاد و نشکست. آن گاه که خریت سران و سردمداران من از کره گی دم نداشت. کاندولیزا رایس داشت پشت دیوار شب فحش خار و مادر می نوشت که یهو گشت ارشاد سر رسید.

یاران خاتمی ای یار مبارک بادا را کامل از بر نکرده بودند که برق وزارت نیرو رفت. دکتر مددی به مدد شق درد از دادگاه ذهن ملت مرخصی گرفت. شب بود.

کاندوم ویبره دار را کرور کرور وارد کردند که به جاش دسته دسته نخبه و فرهیخته صادر کنند. شیر بود اما گران بود. برنج بود اما دانه ای سی تومان در می آمد از زمین خدا. زن های خیابانی یکی یکی سر به بیابان می گذاشتند. و بیابان بود که می خواست خط لوله صلح را از خود عبور دهد. و سازمان اوقاف بود که هر روز خبر از کشف امامزاده ای جدید می داد. و رجال بودند که عوض بدل می شدند. و سوال بود که باقی می ماند…

زمین گرم بود اما نه بر آنان که خایه هاشان از سرما به هم چسبیده بود. سرد بود اما نه بر آنان که عرق زحمت از چاک کونشان راه گرفته بود.بهشت بود اما همه را به بهانه ای از درش رانده بودند…

جا به جا فقیه بود که به جان صوفی می افتاد و صوفی بود که گنده گوزی سر می داد و خلق را به اشتباه به ته چاه هیچی ندانستن هدایت می کرد. اتومبیل بود که در سرعت چهارصد مایل به قفل فرمان و خالی کردن ترمز بر می خورد. سرعت بود که به دیوار تصادف می کرد. صدا بود که زیر ویزه ی گوز بزرگتری فروخورده می شد…

تو سر سگ می زدی شاعر و فاضل الکی، مرد چسکی، زن دم دستکی و کودک الله بختکی سر از ناکجا آباد فلان جای زنی و مردی سر به در می آورد و ونگ ” ننه جون من زن می خوام” سر می داد تا مبادا جریان گاییده شدن و زاییده شدن لحظه ای از خود باز ایستد…

محمد البرادعی دم در آژانس روی تابلو نوشته بود: به یک راننده متاهل با اتومبیل مدل بالا نیازمندیم. باراک اوباما فریاد من حسینم سرداده بود و غیبش زده بود. آقا داشت با خانوم ور می رفت!

چه روزهایی بود که همه چی سر جاش بود. از بس همه گفته بودند ف ، فرحزاد خدا غلغله بود. بوی خوش گوشت کبابی و دلمه ی برگ مو در اتمسفر زمین بی داد می کرد. دوغ اراج را سر می کشیدی و آروغش را به دل کوه می زدی تا که پژواک بلندش سنگ را از صخره بر کند!

چه روزهایی بود…

بان کی مون از پشت بام خانه شان افتاد نشکست. آقاش از مدیر مدرسه اجازه ش را گرفت. ننه ش روی کبودی های تنش پنبه شیر گذاشت. اوف بود اما خوب می شد! کاندولیزا رایس تعهد داد تا در محیط دانشگاه آزاد اسلامی به اختیار چادر سرش کند و زیر آفتاب داغ کویر و لای پارچه های سیاه به هرچه کوره و کانوکشن سور بزند! سران و سردمداران سرشکسته من هم داشتند برا زخم هاشان دنبال دواگلی می گشتند…

رفتم سر کوچه برق رفته بود. آب خشکیده بود و خاک بلند شده بود. روده هام پر بود و دستم به جایی بند نبود. از کنار خانه ها و کوچه های همه سیاستمداران و ادب مندان و فضلا و شعرا و عرفا و خلاصه همه قالتاق های جهان گذشتم. بد جوری پی پی داشتم.

دویدم و دویدم. سر کوهی رسیدم. ناگاه و ناخواسته ریدم.

ریدم به سر سنگ عقابی به هوا خواست!

یک نظر بنویسید