دوش دیدم وسط کوچه روان ، دخترکی ، دلبرکی ،دلبر سیمین برکی

دوش دیدم وسط کوچه روان ، دخترکی ، دلبرکی ،دلبر سیمین برکی ، این طرفش مادرکی ، آن طرفش

خواهرکی ، دیدن آن لب فتاّنه و آن هیکل جانانه و آن گوهر یکدانه ، مرا کرد دیوانه و شدم واله و شیدا ،

لذا در عقبش رفتم و گفتم صنما:

محبت باز آید از آن در که چون تو در آید
روی زیبای تو دیدن در دولت بگشاید


وه چه ظریفی تو ، چه رعنا و لطیفی ،تو چه محبوب و عفیفی ، تو چه پاکی و نظیفی ،تو نه چاقی نه نحیفی

، به همه کار حریفی ، به چنین حُسن و چنین قد و چنین بوی و چنین روی و چنین موی :

بسی صبر بباید پدر پیر فلک را
تا دگر مادر گیتی چون تو فرزند بزاید

گشت آن دلبر جانی و همان یوسف ثانی ز کلامم عصبانی به همان گونه که دانی !

ز سر تند زبانی ،ز ره سخت عنانی ، دهن غنچه صفت کرد زه هم باز که پرخاش کند ، راز مرا فاش کند!

گفتمش ای غنچه دهن ، من به فدای دهنت ،جیغ بکن ، داد بکش ،نعره بزن ،هر چه دلت خواست بکن ،

واقفم از راز دلت :

زآنکه شکر با همه شیرینی اگر لب بگشایی
لب لعل شکرینت سر انگشت بنماید

مادر دخترک از من چو شنید این سخنان کرد فغان ، داد کشید : ای پسر احمقِ نادان ، برو نزد پدرت ، تا که

ببندد دهنت ، چاک دهد پیرهنت ، مُشت بکوبد به سَرَت ، تو چه بی شرم و حیایی ؟! تو چه اندازه بلایی؟! تو

مگر دشمن مایی که چنین یاوه سرایی؟!!

گفتمش من :

به خدا دیده عاشق نتوان بست که معشوق نبیند
لب بلبل نتوان بست که بر گل نسرای

۱ دیدگاه »

  1. .

خوراک RSS دیدگاه‌های این نوشته · شناسه‌ی دنبالک

نوشتن دیدگاه